Sunday, March 31, 2002 | 10:37 AM
زود تند سريع،اين فيلم رو بياريد من ببينم
___________________________________
توي موسيقي پاپ و راك خوانندههاي زني كه من از صداشون خوشم بياد خيلي كمن.Toni Braxton , Tracy Chapman Dido وچند نفر ديگه رو هم ميشه بهشون اضافه كرد.مثلا همين Natali Imbroglia .البته من فقط از آهنگ Tornش خوشم اومده.بقيهء كاراش رو يا نشنيدم يا چيزي ازشون يادم نمونده.
اما اين دختره كه هودر تو سايتش يه عكسي ازش گذاشته كه انگار يه دختر دهاتيه كه به طرز فجيعي به خودش سرخاب-سفيدآب زده،به نظر مياد كارش نبايد زياد بد باشه.كل آلبومش رو كه گوش دادم نظرم رو فرمايش خواهم فرمود.
__________________________________
امان از دست اين سرويسهاي مجاني ايميل.ما شديم مستأجر و اونا صابخونه.تا يه ماه اجارهمون رو نميديم - يعني ايميلمون رو چم نميكنيم - جول و پلاسمون رو ميريزن وسط خيابوناي World Wide Web .چند روز پيش اومدم ايميل آدرس چند نفر رو پيدا كنم و بهشون عيد رو تبريك بگم.رفتم تو وبسايت كذايي و ديدم اي دل غافل! ترتيب اكانتم رو داده كه:«چون نيومدي ما فكر كرديم مُردي».امروز هم تازه متوجه شدم كه Send ايميل اوهام درست كار نميكنه.بايد برم دو سه نفري رو كه يادم مونده دوباره براشون ايميل بزنم.بقيه هم اگه اين وبلاگ رو ميخونن - بعيده البته - بدونن كه من جواب ايميلهاشون رو دادم ولي از بخت بدم اين سرويس ايميل هم خراب شده.گفتم كه دوزار شانس ندارم.
__________________________________
توي گروه فارسي بلاگينگ هم كه كسي جواب من رو نداد.پس پيش يه سوي تغيير قالب وبلاگ.فقط بايد ببينم احسان آرشيو قالبها رو درست كرده با نه.
___________________________________
توي موسيقي پاپ و راك خوانندههاي زني كه من از صداشون خوشم بياد خيلي كمن.Toni Braxton , Tracy Chapman Dido وچند نفر ديگه رو هم ميشه بهشون اضافه كرد.مثلا همين Natali Imbroglia .البته من فقط از آهنگ Tornش خوشم اومده.بقيهء كاراش رو يا نشنيدم يا چيزي ازشون يادم نمونده.
اما اين دختره كه هودر تو سايتش يه عكسي ازش گذاشته كه انگار يه دختر دهاتيه كه به طرز فجيعي به خودش سرخاب-سفيدآب زده،به نظر مياد كارش نبايد زياد بد باشه.كل آلبومش رو كه گوش دادم نظرم رو فرمايش خواهم فرمود.
__________________________________
امان از دست اين سرويسهاي مجاني ايميل.ما شديم مستأجر و اونا صابخونه.تا يه ماه اجارهمون رو نميديم - يعني ايميلمون رو چم نميكنيم - جول و پلاسمون رو ميريزن وسط خيابوناي World Wide Web .چند روز پيش اومدم ايميل آدرس چند نفر رو پيدا كنم و بهشون عيد رو تبريك بگم.رفتم تو وبسايت كذايي و ديدم اي دل غافل! ترتيب اكانتم رو داده كه:«چون نيومدي ما فكر كرديم مُردي».امروز هم تازه متوجه شدم كه Send ايميل اوهام درست كار نميكنه.بايد برم دو سه نفري رو كه يادم مونده دوباره براشون ايميل بزنم.بقيه هم اگه اين وبلاگ رو ميخونن - بعيده البته - بدونن كه من جواب ايميلهاشون رو دادم ولي از بخت بدم اين سرويس ايميل هم خراب شده.گفتم كه دوزار شانس ندارم.
__________________________________
توي گروه فارسي بلاگينگ هم كه كسي جواب من رو نداد.پس پيش يه سوي تغيير قالب وبلاگ.فقط بايد ببينم احسان آرشيو قالبها رو درست كرده با نه.
Saturday, March 30, 2002 | 8:07 AM
هو البيخيال
قسمت يازدهم: پادشاهي گرشاسپ
زو يه پسر كار درست داشته به اسم”گرشاسپ“كه جانشينش ميشه.خبر مرگ زوطهماسب به افراسياب ميرسه و بدون اجازه پشنگ تصميم ميگيره به ايران حمله كنه.پشنگ بخاطر كشتن اغريرث از دست افراسياب شاكي بوده.يه پيك براش ميفرسته كه:«اغريرث از تو حيف نون كه از دست يه بچه مرغ – يعني زال،مترادف همون جوجه – فرار ميكني خيلي براي سلطنت لايقتر بود.ديگه نميخوام ريختت رو ببينم.پادشاه ايران مرده،زود حمله كن بيبتّه.»افراسياب لشكرش رو ورميداره و راه ميافته طرف زابلستان.به زال خبر رو ميدن و ميگن:«آخه به تو هم ميگن پهلوون.از روزي كه سام مرده يه آب خوش از گلوي ما پايين نرفته.پاشو يه كاري بكن.»زال يه خورده غرغر ميكنه وبعد ميگه:«من كه ديگه پير شدم.ببينم اين رستم راضي ميشه كه سوار اسبش كنيم و بفرستيمش جلو.»همه خوشحال ميشن.زال ميره پيش رستم و بهش ميگه:«هستي»رستم جواب ميده:«هستم چه جورم!؟فقط به يك فروند اسب و يك قبضه گرز احتياج دارم.»حالا بيا يه اسبي پيداكن كه اين رستم قُلتَشَن رو بتونه سوار كنه.هر اسبي رو كه مياوردن تا رستم دستش رو ميذاشته رو پشتش،اسبه ولو ميشده.تا اينكه رستم يه ماديان قلچماق كوتوله واويلا ميبينه كه يه كرّه اسب كار درست داشته.ميخواد كرّه رو بگيره كه چوپون پير بهش ميگه:«عمو جان هر كي خواسته اين كرّه رو بگيره كلهش بوسيله مادمازل ماديان كنده شدهها»رستم ميگه:«بيخيال»كرّه رو ميگيره و ماديانه كه مياد كلهش رو بكنه ميگه:«آآآآي نفس كش»و با مشت ميزنه تو گردن ماديان بيچاره.ماديانه هم غلاف ميكنه و درميره.رستم سوار”رخش“ميشه و آمادهء رزم.افراسياب از لشكركشي ايرانيان باخبر ميشه و آمادهء جنگ.
گرشاسپ ريشسفيدها رو جمع ميكنه و بهشون ميگه ما به يه شاه حسابي نياز داريم.يه موبد ميگه:« يه”كيقباد“نامي از تخم وتركهء فريدون فلان جاست.»زال به رستم ميگه پاشو جَلدي برو به البرز كوه و به كيقباد خبر بده.دو هفتهاي برگشتي ها! آفرين پسر.»رستم راه ميافته و تو راه به سربازهاي تورانيان برميخوره و يه سريشون رو لت وپار ميكنه و ميره. واسه افراسياب خبر ميبرن كه اينطوري شده.يه”قلون“نامي رو مأمور ميكنه كه بره ببينه ماجرا چيه.
نرسيده به البرز كوه رستم ميبينه يه عده جمع شدن ومجلس چيدن و بندي وبساطي.جلو كه ميره بهش ميگن:«پياده شو و حال كن كه مهمون مايي»رستم ميگه:«مهمون بازي چيه؟من كار دارم.بايد برم كيقباد رو پيدا كنم.»سردستهشون ميگه:«حالا تو بيا يه خورده استراحت كن،نشوني كيقباد رو هم بهت ميديم.»رستم پياده ميشه و ميشينه.سردسته بهش ميگه:«حالا با اين كيقباد چيكار داري؟»رستم ميگه:«بايد با من بياد پادشاه ايران زمين بشه.»سردسته يا همون كيقباد ميگه:«كيقباد منم.خواب ديده بودم كه دوتا باز اومدن و تاج شاهي رو رو سرم گذاشتن.منتها نميدونستم به جاي باز قراره فيل خبر پادشاهي رو برام بياره!»رستم ميگه:«عجب خواب باحالي ديدي.حالا پاشو راه بيافتيم طرف ايران.»ميرن وميرن تا ميرسن به سپاه قلون.بين دوتا سپاه جنگ ميشه و كيقباد ميخواد بجنگه كه رستم بهش ميگه:«شما وايسا كنار خودم ترتيبشون رو ميدم.»رستم سپاه تورانيان رو تار و مار ميكنه وقلون رو شكست ميده و كيقباد رو به سپاه ايران ميرسونه.
____________________________________
اين وبلاگ ”هوشنگ و يادداشتهايش“ وبلاگ جالبيه.انگار توش يه نفر داره هي باخودش كشتي ميگيره.
قسمت يازدهم: پادشاهي گرشاسپ
زو يه پسر كار درست داشته به اسم”گرشاسپ“كه جانشينش ميشه.خبر مرگ زوطهماسب به افراسياب ميرسه و بدون اجازه پشنگ تصميم ميگيره به ايران حمله كنه.پشنگ بخاطر كشتن اغريرث از دست افراسياب شاكي بوده.يه پيك براش ميفرسته كه:«اغريرث از تو حيف نون كه از دست يه بچه مرغ – يعني زال،مترادف همون جوجه – فرار ميكني خيلي براي سلطنت لايقتر بود.ديگه نميخوام ريختت رو ببينم.پادشاه ايران مرده،زود حمله كن بيبتّه.»افراسياب لشكرش رو ورميداره و راه ميافته طرف زابلستان.به زال خبر رو ميدن و ميگن:«آخه به تو هم ميگن پهلوون.از روزي كه سام مرده يه آب خوش از گلوي ما پايين نرفته.پاشو يه كاري بكن.»زال يه خورده غرغر ميكنه وبعد ميگه:«من كه ديگه پير شدم.ببينم اين رستم راضي ميشه كه سوار اسبش كنيم و بفرستيمش جلو.»همه خوشحال ميشن.زال ميره پيش رستم و بهش ميگه:«هستي»رستم جواب ميده:«هستم چه جورم!؟فقط به يك فروند اسب و يك قبضه گرز احتياج دارم.»حالا بيا يه اسبي پيداكن كه اين رستم قُلتَشَن رو بتونه سوار كنه.هر اسبي رو كه مياوردن تا رستم دستش رو ميذاشته رو پشتش،اسبه ولو ميشده.تا اينكه رستم يه ماديان قلچماق كوتوله واويلا ميبينه كه يه كرّه اسب كار درست داشته.ميخواد كرّه رو بگيره كه چوپون پير بهش ميگه:«عمو جان هر كي خواسته اين كرّه رو بگيره كلهش بوسيله مادمازل ماديان كنده شدهها»رستم ميگه:«بيخيال»كرّه رو ميگيره و ماديانه كه مياد كلهش رو بكنه ميگه:«آآآآي نفس كش»و با مشت ميزنه تو گردن ماديان بيچاره.ماديانه هم غلاف ميكنه و درميره.رستم سوار”رخش“ميشه و آمادهء رزم.افراسياب از لشكركشي ايرانيان باخبر ميشه و آمادهء جنگ.
گرشاسپ ريشسفيدها رو جمع ميكنه و بهشون ميگه ما به يه شاه حسابي نياز داريم.يه موبد ميگه:« يه”كيقباد“نامي از تخم وتركهء فريدون فلان جاست.»زال به رستم ميگه پاشو جَلدي برو به البرز كوه و به كيقباد خبر بده.دو هفتهاي برگشتي ها! آفرين پسر.»رستم راه ميافته و تو راه به سربازهاي تورانيان برميخوره و يه سريشون رو لت وپار ميكنه و ميره. واسه افراسياب خبر ميبرن كه اينطوري شده.يه”قلون“نامي رو مأمور ميكنه كه بره ببينه ماجرا چيه.
نرسيده به البرز كوه رستم ميبينه يه عده جمع شدن ومجلس چيدن و بندي وبساطي.جلو كه ميره بهش ميگن:«پياده شو و حال كن كه مهمون مايي»رستم ميگه:«مهمون بازي چيه؟من كار دارم.بايد برم كيقباد رو پيدا كنم.»سردستهشون ميگه:«حالا تو بيا يه خورده استراحت كن،نشوني كيقباد رو هم بهت ميديم.»رستم پياده ميشه و ميشينه.سردسته بهش ميگه:«حالا با اين كيقباد چيكار داري؟»رستم ميگه:«بايد با من بياد پادشاه ايران زمين بشه.»سردسته يا همون كيقباد ميگه:«كيقباد منم.خواب ديده بودم كه دوتا باز اومدن و تاج شاهي رو رو سرم گذاشتن.منتها نميدونستم به جاي باز قراره فيل خبر پادشاهي رو برام بياره!»رستم ميگه:«عجب خواب باحالي ديدي.حالا پاشو راه بيافتيم طرف ايران.»ميرن وميرن تا ميرسن به سپاه قلون.بين دوتا سپاه جنگ ميشه و كيقباد ميخواد بجنگه كه رستم بهش ميگه:«شما وايسا كنار خودم ترتيبشون رو ميدم.»رستم سپاه تورانيان رو تار و مار ميكنه وقلون رو شكست ميده و كيقباد رو به سپاه ايران ميرسونه.
____________________________________
اين وبلاگ ”هوشنگ و يادداشتهايش“ وبلاگ جالبيه.انگار توش يه نفر داره هي باخودش كشتي ميگيره.
Friday, March 29, 2002 | 8:21 AM
پريروز از خيابون انقلاب رد ميشدم ديدم سينما سپيده فيلم ”من ترانه پانزده سال دارم“ رو گذاشته.چمچاره گرفتم برم،نرم،اگه برم تنها برم - عمراً - يا با كسي برم،با كي برم؟اگر نه پس چي؟!
________________________________
چون آرشيو اين وبلاگ هر چي من دخيل بستم و التماس كردم درست نشد احتمالاً از يكي از قالبهاي احسان استفاده ميكنم ولي اوّل يه خورده بايد درموردشون تحقيق كنم ببينم دارم چه بلايي سر خودم ميارم،بعد قالب رو عوض كنم.حالا ببينم چي ميشه.
________________________________
نميدونم چرا سر داستان پادشاهي گرشاسب گير كردم و جلوتر نميرم.هر روز يه كاري پيش مياد.
________________________________
چون آرشيو اين وبلاگ هر چي من دخيل بستم و التماس كردم درست نشد احتمالاً از يكي از قالبهاي احسان استفاده ميكنم ولي اوّل يه خورده بايد درموردشون تحقيق كنم ببينم دارم چه بلايي سر خودم ميارم،بعد قالب رو عوض كنم.حالا ببينم چي ميشه.
________________________________
نميدونم چرا سر داستان پادشاهي گرشاسب گير كردم و جلوتر نميرم.هر روز يه كاري پيش مياد.
Thursday, March 28, 2002 | 10:38 AM
هو البيخيال
بازم اين ويندوز نَنِه مرده قاطي كرد و من مجبور شدم دوباره نصبش كنم.واسه همين ديروز نشد چيزي بنويسم،عوضش امروز تلافي ميكنم.
____________________________
منم مثل بيشتر وبلاگ نويسا بدم نمياد روزي هزار نفر وبلاگم رو بخوونن.گرچه به اندازهء بعضيها اين مطلب برام مهم نيست.تا حالا دو باراين كنتور رو”ريست“كردم ببينم چي ميشه . حتي به اين فكر نكردم كه تعداد ويزيتورهاشو يه جايي يادداشت كنم كه لااقل خودم بدونم چند نفر اين صفحه رو ديدن.بعضيها يه كارايي تو وبلاگاشون ميكنن يا بهتر بگم يه چيزايي مينويسن كه اگه واقعا همونطوركه باز بعضيهاي ديگه ميگن - و من ترجيح ميدم به راحتي حرفشون رو قبول نكنم - فقط براي زياد كردن مشتريهاي وبلاگشون باشه كار واقعا مزخرفيه.
اگه پولي،چيزي اين وسط ميماسيد براي من قابل درك بود ولي اينكه كسي به صرف جلب توجه يه كاراي مزخرفي بكنه كه ويزيتوراي وبلاگش بالا بره براي من توجيه ناپذيره.يعني فقط ميتونم بذارم به حساب مريض بودن شخص.
چند وقته اين قضيهء وبلاگ عمومي يه بحثايي رو بين وبلاگ نويسا بوجود آورده كه براي من از يه نظر خيلي جالبه.من اولين بار كه اين وبلاگ رو ديدم با خودم گفتم چه فكر جالبي.انتشار اخبار وبلاگها،اونم با چاشني طنز.اين فكر تو محيطي كه هزار جور جنگولك بازي براي جلب مشتري انجام ميشه فكر خيلي خوبي بود.ولي دو تا سؤال تو ذهنم شكل گرفت.اول اينكه:«مگه اين مجموعه اينقدر بزرگ هست كه بشه هر روز از توش اخبار درآورد؟»خودم جواب دادم كه:«البته كه نه.يعني اگه بخوايم به شكل مختصر بگيم هر روز كدوم وبلاگ آپديت شده فقط روزي پنچ،شيش خط خبر بيشتر از توش در نمياد ولي اگه چاشني طنز رو بهش اضافه كنيم و بخوايم به هر وبلاگي يه گير كوچولو بديم خودش كلي مطلب ميشه.»سؤال دوم از همين جا در اومد.اونم اين بود كه:«حالا اين كسايي كه ميخوان اين وبلاگ رو بنويسن آيا ميتونن مرز بين طنز و هجو ومسخره كردن ديگرون رو بشناسن و رعايت كنن؟»راستش خودم همون اول به اين سؤال با يه ”نه“ گنده جواب دادم چون از افراط و تفريط كاري ما ايرانيها هم كه بگذريم،نوع دعوت به همكاري صاحب اين وبلاگ كه با يه ايميل،پسورد نوشتن به هر كسي رو ميداد مشخص ميكرد كه به زودي اين وبلاگ يه مشكلاتي ايجاد ميكنه.كما اينكه يكي يه چيزي نوشت و داد بعضيها رو در آورد و گرچه بعدش اون نوشته پاك شد و يه جورايي هم عذرخواهي شد ولي آخه چرا عاقل كند كاري كه بعدش بگه منذرت ميخوام؟
اما اين وسط،اون موضوع جالب براي من اعتراضهايي بود كه بيشتر از طرف يه عدهء خاصي به اين نوشته وبعضي نوشتههاي ديگه و حتي خود وبلاگ عمومي شد.كسايي كه معترض بودن چند تا ويژگي مشترك داشتن.يكي اينكه اكثرا مقيم خارج از كشور بودن،دوم اينكه گويا يه جورايي با هم رفيقن،سوم اينكه...نه ديگه بقيهء خصوصيات رو نميگم چون دوست ندارم به كسي بطور مستقيم اشاره كنم.ميشه گذاشت به حساب اينكه ميترسم ولي به نظر من خيليها جنبهء انتقاد رو ندارن،بگذريم.
من فكر ميكنم اين دسته از دوستان يا روح طنزشون رو گم كردن،يا اين جمع وبلاگ نويسا رو خيلي جدي گرفتن يا اصولا آدمهاي كم ظرفيتي هستن.يكيشون ميگه من اگه بخوام ويزيتورهاي وبلاگم بره بالا به فلاني و فلاني ميگم لينك وبلاگم رو بذارن تو سايتشون كه يه هفتهاي كنتورم بشه خداد تا،پس اگه حرفي ميزنم فقط خوبي شما رو ميخوام و شما بايد تو اون وبلاگ اين كار رو بكنيد و اون كار رو نكنيد و ...
اون يكي ميگه يعني چي كه اخبار ما رو اينا پخش ميكنن.من و فك و فاميلام - از جمله نويسندههاي جملات بالا و پايين - از اين كارا خوشمون نمياد.فقط هم ما راست ميگيم و كسايي كه حرف ما رو تأييد ميكنن.
سومي ميگه اصلا كي صلاحيّت اين خبرگذاري رو تأييد كرده؟اينا به چه حقي اسم”عمومي“رو اين وبلاگ گذاشتن؟ما رو از اين عمومي خط بزنين.
من بدم مياد حرف كسي رو تفسير كنم ولي هر جوري ميخوام معني اين جمله آخر رو به چيزي غير از اين تغيير بدم كه”ما خيلي آدمهاي منحصر به فردي هستيم“نميدونم چرا نميشه.
حرف من اينه:
دوستان خوبم،سروران من،مهربانان،حالا يك يا چند نفر يه كار اشتباهي كردن،آيا جملات بالا مشكلي رو حل ميكنه؟بهتر نبود اول كمي نرمش به خرج ميداديد بعد اگه مؤثر نبود با توپ پر حمله؟ببينم شما كه تو مهد دموكراسي و تمدن زندگي ميكنيد اگه يه نفر تو اون مملكت بافرهنگ پاتون رو لگد كرد - اشتباهي يا حتي عمدي - بلافاصله شروع ميكنيد به شاخ وشونه كشيدن يا اول بررسي ميكنيد كه طرف كيه؟چه شكليه؟چه رنگيه؟عمدي از اين كار داشته يه نه؟اگه عمدي نبوده قصد عذرخواهي داره؟بعد مشتتون رو گره ميكنيد.
نميدونم اين از اثرات زندگي تو غربته يا چيز ديگهست.شايد هم من دارم اشتباه برداشت ميكنم و اين دوستان منظور ديگهاي داشتن.
________________________________
من اين تصوير رو كه ميبينم
ياد وضعيت رانندگي تو تهرون ميافتم.اين تصوير مربوط ميشه به يه كميك استريپ يا همون داستان مصوّر از مارك آنتوان ماتيو به اسم”دَوَران“ .مضمون جالبي داره.اين كميك استريپ با يه كميك استريپ ديگه به اسم ”آغاز پايان“ از همين نويسنده و طرّاح تو سايت ”دريچه“ هست.من كه از اين دومي زياد سر در نياوردم.
راستي لينك اين سايت رو هم تو وبلاگ خورشيدخانم ديدم.
________________________________
بنده به شكل وحشتناكي بدشانس تشريف دارم.ديروز رفتم تو سايت WebPhotos يه اكانت درست كردم كه عكسهايي رو كه براي وبلاگ لازم دارم توش بذارم.امروز اين سايت قاطي كرده.همين يه مورد نيست ها.
بازم اين ويندوز نَنِه مرده قاطي كرد و من مجبور شدم دوباره نصبش كنم.واسه همين ديروز نشد چيزي بنويسم،عوضش امروز تلافي ميكنم.
____________________________
منم مثل بيشتر وبلاگ نويسا بدم نمياد روزي هزار نفر وبلاگم رو بخوونن.گرچه به اندازهء بعضيها اين مطلب برام مهم نيست.تا حالا دو باراين كنتور رو”ريست“كردم ببينم چي ميشه . حتي به اين فكر نكردم كه تعداد ويزيتورهاشو يه جايي يادداشت كنم كه لااقل خودم بدونم چند نفر اين صفحه رو ديدن.بعضيها يه كارايي تو وبلاگاشون ميكنن يا بهتر بگم يه چيزايي مينويسن كه اگه واقعا همونطوركه باز بعضيهاي ديگه ميگن - و من ترجيح ميدم به راحتي حرفشون رو قبول نكنم - فقط براي زياد كردن مشتريهاي وبلاگشون باشه كار واقعا مزخرفيه.
اگه پولي،چيزي اين وسط ميماسيد براي من قابل درك بود ولي اينكه كسي به صرف جلب توجه يه كاراي مزخرفي بكنه كه ويزيتوراي وبلاگش بالا بره براي من توجيه ناپذيره.يعني فقط ميتونم بذارم به حساب مريض بودن شخص.
چند وقته اين قضيهء وبلاگ عمومي يه بحثايي رو بين وبلاگ نويسا بوجود آورده كه براي من از يه نظر خيلي جالبه.من اولين بار كه اين وبلاگ رو ديدم با خودم گفتم چه فكر جالبي.انتشار اخبار وبلاگها،اونم با چاشني طنز.اين فكر تو محيطي كه هزار جور جنگولك بازي براي جلب مشتري انجام ميشه فكر خيلي خوبي بود.ولي دو تا سؤال تو ذهنم شكل گرفت.اول اينكه:«مگه اين مجموعه اينقدر بزرگ هست كه بشه هر روز از توش اخبار درآورد؟»خودم جواب دادم كه:«البته كه نه.يعني اگه بخوايم به شكل مختصر بگيم هر روز كدوم وبلاگ آپديت شده فقط روزي پنچ،شيش خط خبر بيشتر از توش در نمياد ولي اگه چاشني طنز رو بهش اضافه كنيم و بخوايم به هر وبلاگي يه گير كوچولو بديم خودش كلي مطلب ميشه.»سؤال دوم از همين جا در اومد.اونم اين بود كه:«حالا اين كسايي كه ميخوان اين وبلاگ رو بنويسن آيا ميتونن مرز بين طنز و هجو ومسخره كردن ديگرون رو بشناسن و رعايت كنن؟»راستش خودم همون اول به اين سؤال با يه ”نه“ گنده جواب دادم چون از افراط و تفريط كاري ما ايرانيها هم كه بگذريم،نوع دعوت به همكاري صاحب اين وبلاگ كه با يه ايميل،پسورد نوشتن به هر كسي رو ميداد مشخص ميكرد كه به زودي اين وبلاگ يه مشكلاتي ايجاد ميكنه.كما اينكه يكي يه چيزي نوشت و داد بعضيها رو در آورد و گرچه بعدش اون نوشته پاك شد و يه جورايي هم عذرخواهي شد ولي آخه چرا عاقل كند كاري كه بعدش بگه منذرت ميخوام؟
اما اين وسط،اون موضوع جالب براي من اعتراضهايي بود كه بيشتر از طرف يه عدهء خاصي به اين نوشته وبعضي نوشتههاي ديگه و حتي خود وبلاگ عمومي شد.كسايي كه معترض بودن چند تا ويژگي مشترك داشتن.يكي اينكه اكثرا مقيم خارج از كشور بودن،دوم اينكه گويا يه جورايي با هم رفيقن،سوم اينكه...نه ديگه بقيهء خصوصيات رو نميگم چون دوست ندارم به كسي بطور مستقيم اشاره كنم.ميشه گذاشت به حساب اينكه ميترسم ولي به نظر من خيليها جنبهء انتقاد رو ندارن،بگذريم.
من فكر ميكنم اين دسته از دوستان يا روح طنزشون رو گم كردن،يا اين جمع وبلاگ نويسا رو خيلي جدي گرفتن يا اصولا آدمهاي كم ظرفيتي هستن.يكيشون ميگه من اگه بخوام ويزيتورهاي وبلاگم بره بالا به فلاني و فلاني ميگم لينك وبلاگم رو بذارن تو سايتشون كه يه هفتهاي كنتورم بشه خداد تا،پس اگه حرفي ميزنم فقط خوبي شما رو ميخوام و شما بايد تو اون وبلاگ اين كار رو بكنيد و اون كار رو نكنيد و ...
اون يكي ميگه يعني چي كه اخبار ما رو اينا پخش ميكنن.من و فك و فاميلام - از جمله نويسندههاي جملات بالا و پايين - از اين كارا خوشمون نمياد.فقط هم ما راست ميگيم و كسايي كه حرف ما رو تأييد ميكنن.
سومي ميگه اصلا كي صلاحيّت اين خبرگذاري رو تأييد كرده؟اينا به چه حقي اسم”عمومي“رو اين وبلاگ گذاشتن؟ما رو از اين عمومي خط بزنين.
من بدم مياد حرف كسي رو تفسير كنم ولي هر جوري ميخوام معني اين جمله آخر رو به چيزي غير از اين تغيير بدم كه”ما خيلي آدمهاي منحصر به فردي هستيم“نميدونم چرا نميشه.
حرف من اينه:
دوستان خوبم،سروران من،مهربانان،حالا يك يا چند نفر يه كار اشتباهي كردن،آيا جملات بالا مشكلي رو حل ميكنه؟بهتر نبود اول كمي نرمش به خرج ميداديد بعد اگه مؤثر نبود با توپ پر حمله؟ببينم شما كه تو مهد دموكراسي و تمدن زندگي ميكنيد اگه يه نفر تو اون مملكت بافرهنگ پاتون رو لگد كرد - اشتباهي يا حتي عمدي - بلافاصله شروع ميكنيد به شاخ وشونه كشيدن يا اول بررسي ميكنيد كه طرف كيه؟چه شكليه؟چه رنگيه؟عمدي از اين كار داشته يه نه؟اگه عمدي نبوده قصد عذرخواهي داره؟بعد مشتتون رو گره ميكنيد.
نميدونم اين از اثرات زندگي تو غربته يا چيز ديگهست.شايد هم من دارم اشتباه برداشت ميكنم و اين دوستان منظور ديگهاي داشتن.
________________________________
من اين تصوير رو كه ميبينم
ياد وضعيت رانندگي تو تهرون ميافتم.اين تصوير مربوط ميشه به يه كميك استريپ يا همون داستان مصوّر از مارك آنتوان ماتيو به اسم”دَوَران“ .مضمون جالبي داره.اين كميك استريپ با يه كميك استريپ ديگه به اسم ”آغاز پايان“ از همين نويسنده و طرّاح تو سايت ”دريچه“ هست.من كه از اين دومي زياد سر در نياوردم.
راستي لينك اين سايت رو هم تو وبلاگ خورشيدخانم ديدم.
________________________________
بنده به شكل وحشتناكي بدشانس تشريف دارم.ديروز رفتم تو سايت WebPhotos يه اكانت درست كردم كه عكسهايي رو كه براي وبلاگ لازم دارم توش بذارم.امروز اين سايت قاطي كرده.همين يه مورد نيست ها.
Tuesday, March 26, 2002 | 8:28 AM
هو البيخيال
من كه هر كلكي بلد بودم سوار كردم ولي اين آرشيو درست نشد.چارهاي نيست جز اينكه بازم تو گروه Farsi Blogging پيغام بذارم شايد يه شير پاك خوردهاي پيدا بشه و سر در بياره كه گير اين آرشيو چيه.شايد هم مثل اون دفعه كه error صفحه خود به خود درست شد براي ضايع كردن من هم شده خودش درست بشه.
راستي من جواب ايميل چند تا از دوستان رو كه لطف كرده بودن وبرام تبريك عيد فرستاده بودن با e-cardهاي سايت labkhand.com دادم ولي مثل اينكه اين سايت تو فرستادن كارتها مشكل داره چون يكي از دوستان من هم از همين سايت براي من يه كارتي فرستاده بود و هنوز قراره بدستم برسه.خلاصه اگه جواب نيومده كوتاهي از من نبوده.
من كه هر كلكي بلد بودم سوار كردم ولي اين آرشيو درست نشد.چارهاي نيست جز اينكه بازم تو گروه Farsi Blogging پيغام بذارم شايد يه شير پاك خوردهاي پيدا بشه و سر در بياره كه گير اين آرشيو چيه.شايد هم مثل اون دفعه كه error صفحه خود به خود درست شد براي ضايع كردن من هم شده خودش درست بشه.
راستي من جواب ايميل چند تا از دوستان رو كه لطف كرده بودن وبرام تبريك عيد فرستاده بودن با e-cardهاي سايت labkhand.com دادم ولي مثل اينكه اين سايت تو فرستادن كارتها مشكل داره چون يكي از دوستان من هم از همين سايت براي من يه كارتي فرستاده بود و هنوز قراره بدستم برسه.خلاصه اگه جواب نيومده كوتاهي از من نبوده.
Monday, March 25, 2002 | 7:47 AM
هو البيخيال
قسمت دهم: پادشاهي زوطهماسپ
يه شب كه زال نشسته بوده و واسه خودش نقشه ميريخته ميگه:«پهلوون تو جنگ خيلي مهمه ولي يكي بايد شاه بشه كه بتونه سپاه رو جمع كنه.طوس و گستهم با اينكه بچههاي نوذر هستند ولي بدرد اين كار نميخورن.بايد يه آدم مناسب پيدا كنيم.»ميگردن از تير و طايفهء فريدون يه آدم حسابي پيدا كنن كه ميرسن به پسر طهماسپ به اسم”زو“كه يه پيرمرد كار درست بوده.
قارن با چند تا موبد و سوار ميرن پيش زو - شبيه اسماي سرخپوستيه - بهش ميگن:«پاشو بيا كه الكي الكي پادشاه شدي.» زو ميره پيش زال و ميشه پادشاه - نتيجه ميگيريم كه اون زمان هم اين كله گندهها بودن كه تعيين ميكردن كي بايد رئيس باشه.نه مردم،نه خدا و نه هيچ كس ديگه.تقريبا مثل دورهء خودمون -.تو دورهء زوطهماسپ وضع ايران بد نبوده.زو كه يه پيرمرد هشتاد ساله بوده پنج سال حكومت ميكنه.تو اين دوره خشكسالي ميشه و دو تا لشكر همونطوري هشت ماه جلوي هم يه لنگه پا واي ميستن.كفر سربازاي دوتا لشكر بالا مياد و (فكر كنم سربازاي سپاه زو) براي زو پيغام ميفرستن كه:بيا بيخيال اين جنگ شو.فعلا كه زور هيچ كدوممون بهم نميرسه،آسمون هم باهامون قهر كرده.» زو قبول ميكنه و با سپاهش راه ميافته ميره به طرف پارس.زال هم سپاهشو ورميداره ميره به زابلستان.
خشكسالي بر طرف ميشه و زو دستور عبادت ميده و مردم جشن ميگيرن - مثل اينكه از اون قديما تو اين مملكت رسم بوده كه هر كاري حكومت ميخواد انجام بشه مردم آن كار ديگر ميكنند -.زو طهماسب ميميره.
قسمت دهم: پادشاهي زوطهماسپ
يه شب كه زال نشسته بوده و واسه خودش نقشه ميريخته ميگه:«پهلوون تو جنگ خيلي مهمه ولي يكي بايد شاه بشه كه بتونه سپاه رو جمع كنه.طوس و گستهم با اينكه بچههاي نوذر هستند ولي بدرد اين كار نميخورن.بايد يه آدم مناسب پيدا كنيم.»ميگردن از تير و طايفهء فريدون يه آدم حسابي پيدا كنن كه ميرسن به پسر طهماسپ به اسم”زو“كه يه پيرمرد كار درست بوده.
قارن با چند تا موبد و سوار ميرن پيش زو - شبيه اسماي سرخپوستيه - بهش ميگن:«پاشو بيا كه الكي الكي پادشاه شدي.» زو ميره پيش زال و ميشه پادشاه - نتيجه ميگيريم كه اون زمان هم اين كله گندهها بودن كه تعيين ميكردن كي بايد رئيس باشه.نه مردم،نه خدا و نه هيچ كس ديگه.تقريبا مثل دورهء خودمون -.تو دورهء زوطهماسپ وضع ايران بد نبوده.زو كه يه پيرمرد هشتاد ساله بوده پنج سال حكومت ميكنه.تو اين دوره خشكسالي ميشه و دو تا لشكر همونطوري هشت ماه جلوي هم يه لنگه پا واي ميستن.كفر سربازاي دوتا لشكر بالا مياد و (فكر كنم سربازاي سپاه زو) براي زو پيغام ميفرستن كه:بيا بيخيال اين جنگ شو.فعلا كه زور هيچ كدوممون بهم نميرسه،آسمون هم باهامون قهر كرده.» زو قبول ميكنه و با سپاهش راه ميافته ميره به طرف پارس.زال هم سپاهشو ورميداره ميره به زابلستان.
خشكسالي بر طرف ميشه و زو دستور عبادت ميده و مردم جشن ميگيرن - مثل اينكه از اون قديما تو اين مملكت رسم بوده كه هر كاري حكومت ميخواد انجام بشه مردم آن كار ديگر ميكنند -.زو طهماسب ميميره.
Sunday, March 24, 2002 | 12:30 PM
اطلاعيه
بدينوسيله هرگونه ارتباط بين اين وبلاگ و اون وبلاگ كه ريختمون شبيه همديگست تكذيب ميشود.مردشور ريخت هردومون رو ببرن.
_____________________________
همونطور كه ديگه حالا همه ميدونن كه من دوپي راديان از زندگي عقبم بايدعرض كنم كه به نظر ميرسه من بيشتر از اينا از زندگي عقبم.چرا؟چون تازه امروز فهميدم كه اون صدايي كه تو وبلاگ زهير مياد صداي صوت كشتي يا يه آهنگ عاشقانه نيست بلكه صداي پشهست كه منتظر يه مگسكشه كه بكشتش.منم نامردي نكردم و 308 عدد از اين اژدهاهاي موزي رو به شهادت رسوندم.دوستان آذري زبان اين بيت رو واسه سايرين ترجمه كنن:
گيخ جاني،جانّان اِليَن،جيلفا جل احمد منم
گيخ اژدهاني بير چماقونان قوربان اِليَن،جيلفا جل احمد منم
اگه قصهشم بلدين واسه بقيه تعريف كنيد اگه هم بلد نيستيد صبر كنيد تا من شاهنامه رو تموم كنم شايد بعدش برم از مامان بزرگم بپرسم و براتون تعريف كنم - واي خدا چقدر كلاس گذاشتم -.
راستي اگه تا حالا اين بسكتبالShockwave رو بازي نكردين،برين يه دور بازي كنين،خيلي باحاله.
بدينوسيله هرگونه ارتباط بين اين وبلاگ و اون وبلاگ كه ريختمون شبيه همديگست تكذيب ميشود.مردشور ريخت هردومون رو ببرن.
_____________________________
همونطور كه ديگه حالا همه ميدونن كه من دوپي راديان از زندگي عقبم بايدعرض كنم كه به نظر ميرسه من بيشتر از اينا از زندگي عقبم.چرا؟چون تازه امروز فهميدم كه اون صدايي كه تو وبلاگ زهير مياد صداي صوت كشتي يا يه آهنگ عاشقانه نيست بلكه صداي پشهست كه منتظر يه مگسكشه كه بكشتش.منم نامردي نكردم و 308 عدد از اين اژدهاهاي موزي رو به شهادت رسوندم.دوستان آذري زبان اين بيت رو واسه سايرين ترجمه كنن:
گيخ جاني،جانّان اِليَن،جيلفا جل احمد منم
گيخ اژدهاني بير چماقونان قوربان اِليَن،جيلفا جل احمد منم
اگه قصهشم بلدين واسه بقيه تعريف كنيد اگه هم بلد نيستيد صبر كنيد تا من شاهنامه رو تموم كنم شايد بعدش برم از مامان بزرگم بپرسم و براتون تعريف كنم - واي خدا چقدر كلاس گذاشتم -.
راستي اگه تا حالا اين بسكتبالShockwave رو بازي نكردين،برين يه دور بازي كنين،خيلي باحاله.
هو البيخيال
قسمت نهم: پادشاهي نوذر
نوذر پادشاه خوبي از كار در نمياد و همه رو ازدور خودش فراري ميده.كشور به آشوب كشيده ميشه و نوذر كه ميبينه اوضاع خرابه براي سام نامه ميفرسته كه:«پاشو بيا كه خيطه.»سام كه ميرسه نزديكياي ايران بزرگتراي كشور ميرن پيشش و شروع ميكنن به شكايت كه:«بابا اين ديگه كيه شده شاه ما؟!توخودت بيا شاه شو،همهمون غلامتيم.»سام ميگه:«دِكي،ما و نامردي؟نداشتيما!اگه منوچهرخان يه دخترجغله هم داشت كه الان سلطنت كنه،خودم خاك پاش بودم.اين پسره هم درست ميشه.»كله گندهها هم ديگه بيخيال مطلب ميشن.سام ميره پيش نوذر و يه دست مفصل ميشينه نصيحتش ميكنه.
خبر مردن منوچهرشاه وكارخرابيهاي نوذر به گوش سالار سپاه توران ”پشنگ“ ميرسه وهوس ميكنه با ايرانيا بجنگه.همهء پهلووناي سپاهشو جمع ميكنه وقضيه رو بهشون ميگه.پسرش ”افراسياب“ ميپره وسط و ميگه:«كي دخل ايرانيا رو مياره؟منِ منِ كله گنده.»پشنگ هيكل پسرشو ميبينه وعشق ميكنه و ميگه:«برو ببينم چيكار ميكني.»پشنگ يه پسر ديگه داشته به اسم ”اغريرث“ كه انگار قد به ارزن عقل تو كلهش بوده.مياد پيش باباشو ميگه:«پدر من،درسته كه منوچهر مرده ولي سام وقارن و گرشاسب كه نمردن يادت نرفته كه با سلم وتور چيكار كردن.بيا و بيخيال شو.»باباش ميگه:«افراسيابم ترتيب همهشون رو ميده.»
راه ميافتن طرف آمل و تو راه همه جا رو داغون ميكنن.قارن وگرشاسب خبر ميشن كه برن جلوشون رو بگيرن.دو لشگر كنار رود ”جيحون“تو يه”دهستان“نامي به هم ميرسن واردو ميزنن.سپهدار ايران قارن بوده،نوذر هم پشت سرش.افراسياب دو تا از پهلووناش به اسمهاي ”شماساس“و”خزروان“رو براي فرماندهي انتخاب ميكنه و دو لشكر آمادهء جنگ ميشدن كه تو اين هير و وير خبر ميرسه سام مرده.اونجاي افراسياب عروسي ميشه.سپاه افراسياب 400 هزار نفر بوده درحالي كه سپاه نوذر 140هزار نفر بودن.
افراسياب براي پشنگ نامه مينويسه كه:«سام كه من ازش ميترسيدم مرده،نوذر رو همين جا كفنش ميكنم.»فردا صبحش دو تا لشكر آمادهء جنگ ميشدن كه پسر”ويسه“به اسم”بارمان“ مياد پيش افراسياب وميپرسه:«من برم جلو نفسكش بطلبم؟»اغريرث ميگه:«اين اگه بره جلو هارت وپورت كنه بعد بزنن دهنشو صاف كنن همهء سربازامون جا ميزنن ها.»افراسياب شاكي ميشه و به بارمان ميگه:«برو ببينم چي كارهاي»بارمان ميره وسط ميدون و به قارن ميگه:«يه حريف تو بساطت واسه ما پيرا ميشه يا نه؟»قارن نگاه ميكنه ميبينه هيشكي جز داداش خودش”قباد“كه يه پير مرد بوده داوطلب نيست.كفري ميشه و ميگه:«داداش شما بزرگ مايي،بايد واسه ما سروري كني.اگه چيزيت بشه اين پهلوونا چطوري ميخوان سرشونو بالا كنن.»قباد جواب ميده:«بلاخره هركسي يه جور ميميره.اگه من مردم توكه هستي،سالار.»قباد تو جنگ با بارمان شكست ميخوره و كشته ميشه.جنگ بين دو لشكر شروع ميشه وتا شب با هم ميجنگن.شب قارن ميره پيش نوذر و با هم يه خورده درد و دل ميكنن.
روز دوم هم ميجنگن و كلي آدم كشته ميشه.كشتههاي سپاه ايران بيشتر بودن و ايرانيها مجبور به عقب نشيني ميشن.شب كه جنگ تموم ميشه نوذر دو تا پسرهاش”طوس“و”گستهم“رو خبر ميكنه كه:«شما يواشكي بريد طرف پارس و شبستان رو ورداريد ببريد به”زاوه كوه“و از اونجا بريد به”البرز كوه“.اينجوري كه بوش مياد كار ما همين جا تمومه.»
سپاه دو روز استراحت ميكنه و روز سوم افراسياب حمله ميكنه.قارن قلب سپاه رو مي سپره به نوذر،سمت چپ رو به”تليمان“و سمت راست رو به”شاپور“.سربازهاي شاپور فرار ميكنن و شاپور ميجنگه تا كشته ميشه.وضع سپاه ايران خراب ميشه.تركاي توران وارد دهستان ميشن و چند روزي جنگ خياباني ادامه داشته.افراسياب شبونه يه سپاه به فرماندهي”كروخان“ ميفرسته طرف پارس كه راه تداركات ايرانيها رو ببنده.قارن خبردار ميشه و ميره پيش نوذر وميگه:«اينا رفتن طرف پارس.اگه برن شبستان رو بگيرن بدبخت ميشيم ها.»نوذر ميگه:«خيالت تخت طوس و گستهم رو قبلا فرستادم.اگه لازم بشه ترتيبشون رو ميدن.»سام برميگرده ميره پيش پهلوونا.”شيدوش“و”كشواد“وقارن ميشينن دو دو تا چهارتا ميكنن ميبينن نخير،نميشه.پا ميشن راه ميافتن طرف پارس.تو راه لشكر بارمان جلوشون سبز ميشه و سام انتقام داداششو از بارمان ميگيره.
نوذر كه خبردار ميشه راه ميافته دنبال زال كه تو هچل نيوافته.افراسياب باخبر ميشه و ميذاره دنبالش و ميگيردش.همراه 1200 نفر از كله گندهها.بعد افراسياب دنبال قارن ميگرده كه با خبر ميشه قبلا رفته.حالش گرفته ميشه.به ويسه ميگه:«اگه اين قارن زنده بمونه واسمون دردسر ميشه.پاشو برو دنبالش.»ويسه لشكرش رو ورميداره ميره دنبال قارن،وسط راه جنازه پسرش رو پيدا ميكنه و با داغ پسر راه ميافته طرف پارس.
از اون طرف به قارن خبر ميرسه كه ويسه داره مياد.قارن با ويسه ميجنگه و شكستش ميده.ويسه فرار ميكنه ميره پيش افراسياب و خبر كشته شدن پسرش بارمان و شكست خوردن از قارن رو بهش ميده.افراسياب شاكي ميشه و دستور ميده شماساس بره طرف سيستان و خزروان بره سمت هيرمند.مهراب يه پيك ميفرسته واسه شماساس و بهش ميگه:«من خودم از تخم و تركهء ضحاكم.به اين حكومت هم راضي نيستم،مجبورم به خدا.دارم كيف ميكنم كه باباي اين زال مرده و داره هي گريه و زاري ميكنه.شما اگه تشريف بياريد پادشاه بشيد خودم نوكرتونم.صبر كنيد يه نفر رو بفرستم تا حسابي روشنتون كنه.»يه خورده طلاجات هم واسشون ميفرسته و اينجوري خرشون ميكنه ويه پيك هم واسه زال ميفرسته كه:«بدو بيا كه وقت خرسواريه.فقط صداشو درنيار.»زال با لشكرش ميره پيش مهراب و ميگه من همين نصفه شبي برم يه خوشامدي به اين جناب خزروان بگم و بيام.» - ما نفهميديم اگه خزروان اونجا بوده چرا مهراب براي شماساس نامه نوشته؟شايد شماساس مهتر(!) بوده – زال كمانشو ورميداره و ميره يه حالي تو تاريكي به سپاه دشمن ميده.همه ميگن اين طرف حتما خود زاله كه اينجور تير ميندازه.فرداش بين دو سپاه جنگ ميشه و زال خزروان رو ميكشه.شماساس و سپاهش از دست زال در ميرن و ميافتن به چنگ قارن.آخر سر شماساس با چند نفر از دست قارن هم فرار ميكنه - عجب سگ جوني بوده پدر نامعلوم -.
افراسياب خبردار ميشه و جوش مياره و ميگه:«اين نوذر رو بيارين تا انتقام پسر ويسه رو ازش بگيريم.»نوذر رو گردن ميزنن.ميخواستن بقيهشون رو هم بكشن كه اغريرث پا در ميوني ميكنه و نميذاره.ميگه:«من خودم تو يه زندون تو ساري نگهشون ميدارم.»افراسياب قبول ميكنه و راه ميافته ميره به ري و اونجا تاجگذاري ميكنه.طوس وگستهم از كشته شدن پدرشون نوذر با خبر ميشن و ميرن پيش زال به گريه زاري كه:«ما بابامونو ميخوايم.»زال قسم ميخوره كه:«تا انتقامشو نگيرم ول نميكنم جون شما.»
از اون طرف فك و فاميلاي زندانياي ساري ميرن پيش اغريرث و ميگن:«بيا و اين فاميلاي ما رو آزاد كن چون اينطوري كه بوش مياد زال و قارن و”خراد“و”كشواد“ميخوان با افراسياب بجنگن.اگه هم اينجور بشه افراسياب اول كلهء فاميلاي بدبخت ما رو ميكنه.»اغريرث ميگه:«اينطوري كه افراسياب پوست منو زنده زنده ميكنه.يه كار ديگه ميكنيم.شما به زال بگين بياد طرف آمل اونوقت من مثلا تو جنگ شكست ميخورم و ميرم به ري و همهء اسيرها رو تو ساري جا ميزارم.»براي زال يه پيك ميفرستن كه قصه اينه،اونم كشواد رو ميفرسته و كشواد هم اسيرا رو آزاد ميكنه و مياره به زابلستان.
اغريرث ميرسه به ري.افراسياب ازش ميپرسه:«اين چه كاري بود تو كردي؟»اغريرث ميگه:«بچه برو حيا كن،سلطنتو رها كن،چقدر آدم ميكشي،مگه تو آدم كشي،آخه تاج وتخت...» جررررررر(صداي از وسط دو نصف شدن اغريرث به شمشير افراسياب).زال كه ميفهمه افراسياب اغريرث رو هم كشته كفري ميشه پا ميشه راه ميافته طرف پارس.افراسياب هم لشكرش رو آماده ميكنه و يه جنگ اساسي در ميگيره.
*******
اگه با همين وضع ادامه بدم فكر ميكنم تموم كردن شاهنامه خيلي بيشتر از دوماه طول بكشه.براي من كه فقط تموم كردنش مهمه.حالا چه دو ماه،چه دو سال يا بيشتر.
قسمت نهم: پادشاهي نوذر
نوذر پادشاه خوبي از كار در نمياد و همه رو ازدور خودش فراري ميده.كشور به آشوب كشيده ميشه و نوذر كه ميبينه اوضاع خرابه براي سام نامه ميفرسته كه:«پاشو بيا كه خيطه.»سام كه ميرسه نزديكياي ايران بزرگتراي كشور ميرن پيشش و شروع ميكنن به شكايت كه:«بابا اين ديگه كيه شده شاه ما؟!توخودت بيا شاه شو،همهمون غلامتيم.»سام ميگه:«دِكي،ما و نامردي؟نداشتيما!اگه منوچهرخان يه دخترجغله هم داشت كه الان سلطنت كنه،خودم خاك پاش بودم.اين پسره هم درست ميشه.»كله گندهها هم ديگه بيخيال مطلب ميشن.سام ميره پيش نوذر و يه دست مفصل ميشينه نصيحتش ميكنه.
خبر مردن منوچهرشاه وكارخرابيهاي نوذر به گوش سالار سپاه توران ”پشنگ“ ميرسه وهوس ميكنه با ايرانيا بجنگه.همهء پهلووناي سپاهشو جمع ميكنه وقضيه رو بهشون ميگه.پسرش ”افراسياب“ ميپره وسط و ميگه:«كي دخل ايرانيا رو مياره؟منِ منِ كله گنده.»پشنگ هيكل پسرشو ميبينه وعشق ميكنه و ميگه:«برو ببينم چيكار ميكني.»پشنگ يه پسر ديگه داشته به اسم ”اغريرث“ كه انگار قد به ارزن عقل تو كلهش بوده.مياد پيش باباشو ميگه:«پدر من،درسته كه منوچهر مرده ولي سام وقارن و گرشاسب كه نمردن يادت نرفته كه با سلم وتور چيكار كردن.بيا و بيخيال شو.»باباش ميگه:«افراسيابم ترتيب همهشون رو ميده.»
راه ميافتن طرف آمل و تو راه همه جا رو داغون ميكنن.قارن وگرشاسب خبر ميشن كه برن جلوشون رو بگيرن.دو لشگر كنار رود ”جيحون“تو يه”دهستان“نامي به هم ميرسن واردو ميزنن.سپهدار ايران قارن بوده،نوذر هم پشت سرش.افراسياب دو تا از پهلووناش به اسمهاي ”شماساس“و”خزروان“رو براي فرماندهي انتخاب ميكنه و دو لشكر آمادهء جنگ ميشدن كه تو اين هير و وير خبر ميرسه سام مرده.اونجاي افراسياب عروسي ميشه.سپاه افراسياب 400 هزار نفر بوده درحالي كه سپاه نوذر 140هزار نفر بودن.
افراسياب براي پشنگ نامه مينويسه كه:«سام كه من ازش ميترسيدم مرده،نوذر رو همين جا كفنش ميكنم.»فردا صبحش دو تا لشكر آمادهء جنگ ميشدن كه پسر”ويسه“به اسم”بارمان“ مياد پيش افراسياب وميپرسه:«من برم جلو نفسكش بطلبم؟»اغريرث ميگه:«اين اگه بره جلو هارت وپورت كنه بعد بزنن دهنشو صاف كنن همهء سربازامون جا ميزنن ها.»افراسياب شاكي ميشه و به بارمان ميگه:«برو ببينم چي كارهاي»بارمان ميره وسط ميدون و به قارن ميگه:«يه حريف تو بساطت واسه ما پيرا ميشه يا نه؟»قارن نگاه ميكنه ميبينه هيشكي جز داداش خودش”قباد“كه يه پير مرد بوده داوطلب نيست.كفري ميشه و ميگه:«داداش شما بزرگ مايي،بايد واسه ما سروري كني.اگه چيزيت بشه اين پهلوونا چطوري ميخوان سرشونو بالا كنن.»قباد جواب ميده:«بلاخره هركسي يه جور ميميره.اگه من مردم توكه هستي،سالار.»قباد تو جنگ با بارمان شكست ميخوره و كشته ميشه.جنگ بين دو لشكر شروع ميشه وتا شب با هم ميجنگن.شب قارن ميره پيش نوذر و با هم يه خورده درد و دل ميكنن.
روز دوم هم ميجنگن و كلي آدم كشته ميشه.كشتههاي سپاه ايران بيشتر بودن و ايرانيها مجبور به عقب نشيني ميشن.شب كه جنگ تموم ميشه نوذر دو تا پسرهاش”طوس“و”گستهم“رو خبر ميكنه كه:«شما يواشكي بريد طرف پارس و شبستان رو ورداريد ببريد به”زاوه كوه“و از اونجا بريد به”البرز كوه“.اينجوري كه بوش مياد كار ما همين جا تمومه.»
سپاه دو روز استراحت ميكنه و روز سوم افراسياب حمله ميكنه.قارن قلب سپاه رو مي سپره به نوذر،سمت چپ رو به”تليمان“و سمت راست رو به”شاپور“.سربازهاي شاپور فرار ميكنن و شاپور ميجنگه تا كشته ميشه.وضع سپاه ايران خراب ميشه.تركاي توران وارد دهستان ميشن و چند روزي جنگ خياباني ادامه داشته.افراسياب شبونه يه سپاه به فرماندهي”كروخان“ ميفرسته طرف پارس كه راه تداركات ايرانيها رو ببنده.قارن خبردار ميشه و ميره پيش نوذر وميگه:«اينا رفتن طرف پارس.اگه برن شبستان رو بگيرن بدبخت ميشيم ها.»نوذر ميگه:«خيالت تخت طوس و گستهم رو قبلا فرستادم.اگه لازم بشه ترتيبشون رو ميدن.»سام برميگرده ميره پيش پهلوونا.”شيدوش“و”كشواد“وقارن ميشينن دو دو تا چهارتا ميكنن ميبينن نخير،نميشه.پا ميشن راه ميافتن طرف پارس.تو راه لشكر بارمان جلوشون سبز ميشه و سام انتقام داداششو از بارمان ميگيره.
نوذر كه خبردار ميشه راه ميافته دنبال زال كه تو هچل نيوافته.افراسياب باخبر ميشه و ميذاره دنبالش و ميگيردش.همراه 1200 نفر از كله گندهها.بعد افراسياب دنبال قارن ميگرده كه با خبر ميشه قبلا رفته.حالش گرفته ميشه.به ويسه ميگه:«اگه اين قارن زنده بمونه واسمون دردسر ميشه.پاشو برو دنبالش.»ويسه لشكرش رو ورميداره ميره دنبال قارن،وسط راه جنازه پسرش رو پيدا ميكنه و با داغ پسر راه ميافته طرف پارس.
از اون طرف به قارن خبر ميرسه كه ويسه داره مياد.قارن با ويسه ميجنگه و شكستش ميده.ويسه فرار ميكنه ميره پيش افراسياب و خبر كشته شدن پسرش بارمان و شكست خوردن از قارن رو بهش ميده.افراسياب شاكي ميشه و دستور ميده شماساس بره طرف سيستان و خزروان بره سمت هيرمند.مهراب يه پيك ميفرسته واسه شماساس و بهش ميگه:«من خودم از تخم و تركهء ضحاكم.به اين حكومت هم راضي نيستم،مجبورم به خدا.دارم كيف ميكنم كه باباي اين زال مرده و داره هي گريه و زاري ميكنه.شما اگه تشريف بياريد پادشاه بشيد خودم نوكرتونم.صبر كنيد يه نفر رو بفرستم تا حسابي روشنتون كنه.»يه خورده طلاجات هم واسشون ميفرسته و اينجوري خرشون ميكنه ويه پيك هم واسه زال ميفرسته كه:«بدو بيا كه وقت خرسواريه.فقط صداشو درنيار.»زال با لشكرش ميره پيش مهراب و ميگه من همين نصفه شبي برم يه خوشامدي به اين جناب خزروان بگم و بيام.» - ما نفهميديم اگه خزروان اونجا بوده چرا مهراب براي شماساس نامه نوشته؟شايد شماساس مهتر(!) بوده – زال كمانشو ورميداره و ميره يه حالي تو تاريكي به سپاه دشمن ميده.همه ميگن اين طرف حتما خود زاله كه اينجور تير ميندازه.فرداش بين دو سپاه جنگ ميشه و زال خزروان رو ميكشه.شماساس و سپاهش از دست زال در ميرن و ميافتن به چنگ قارن.آخر سر شماساس با چند نفر از دست قارن هم فرار ميكنه - عجب سگ جوني بوده پدر نامعلوم -.
افراسياب خبردار ميشه و جوش مياره و ميگه:«اين نوذر رو بيارين تا انتقام پسر ويسه رو ازش بگيريم.»نوذر رو گردن ميزنن.ميخواستن بقيهشون رو هم بكشن كه اغريرث پا در ميوني ميكنه و نميذاره.ميگه:«من خودم تو يه زندون تو ساري نگهشون ميدارم.»افراسياب قبول ميكنه و راه ميافته ميره به ري و اونجا تاجگذاري ميكنه.طوس وگستهم از كشته شدن پدرشون نوذر با خبر ميشن و ميرن پيش زال به گريه زاري كه:«ما بابامونو ميخوايم.»زال قسم ميخوره كه:«تا انتقامشو نگيرم ول نميكنم جون شما.»
از اون طرف فك و فاميلاي زندانياي ساري ميرن پيش اغريرث و ميگن:«بيا و اين فاميلاي ما رو آزاد كن چون اينطوري كه بوش مياد زال و قارن و”خراد“و”كشواد“ميخوان با افراسياب بجنگن.اگه هم اينجور بشه افراسياب اول كلهء فاميلاي بدبخت ما رو ميكنه.»اغريرث ميگه:«اينطوري كه افراسياب پوست منو زنده زنده ميكنه.يه كار ديگه ميكنيم.شما به زال بگين بياد طرف آمل اونوقت من مثلا تو جنگ شكست ميخورم و ميرم به ري و همهء اسيرها رو تو ساري جا ميزارم.»براي زال يه پيك ميفرستن كه قصه اينه،اونم كشواد رو ميفرسته و كشواد هم اسيرا رو آزاد ميكنه و مياره به زابلستان.
اغريرث ميرسه به ري.افراسياب ازش ميپرسه:«اين چه كاري بود تو كردي؟»اغريرث ميگه:«بچه برو حيا كن،سلطنتو رها كن،چقدر آدم ميكشي،مگه تو آدم كشي،آخه تاج وتخت...» جررررررر(صداي از وسط دو نصف شدن اغريرث به شمشير افراسياب).زال كه ميفهمه افراسياب اغريرث رو هم كشته كفري ميشه پا ميشه راه ميافته طرف پارس.افراسياب هم لشكرش رو آماده ميكنه و يه جنگ اساسي در ميگيره.
*******
اگه با همين وضع ادامه بدم فكر ميكنم تموم كردن شاهنامه خيلي بيشتر از دوماه طول بكشه.براي من كه فقط تموم كردنش مهمه.حالا چه دو ماه،چه دو سال يا بيشتر.
Saturday, March 23, 2002 | 9:25 AM
هو البيخيال
ديشب نتونستم داستان پادشاهي نوذر رو خلاصه کنم.
۶۷.۳۵٪ كل مهموناي عيد اومده بودن و وقت سرخاروندن هم پيدا نميشد چه برسه به وبلاگ نوشتن و اينجور سوسول بازيها.
دارم از اديتور لامپ استفاده ميکنم.براي نوشتن مطالب کوتاه عاليه.بخصوص اگه جايي باشي که نشه ساپورت فارسي پيدا کرد.اما چندتا اشکال داره:
۱.ويرگول معلوم نيست کجاست.
۲.تشديد سرجاش نيست.يعني طبق راهنماي كيبورد با“شيفت+پ”تشديد نميشه گذاشت.
۳.وقتي اديتور رو انگليسي ميكني فقط جهت نوشتهها رو عوض ميكنه و حروف مثل قبل فارسي ميمونه.(شايد من نميتونم درست انگليسيش كنم)
*******
فكر كنم اگه ايراداي اين اديتور رفع بشه و ذخيره كردن و آفلاين نوشتن هم توش امكانپذير باشه چيز خيلي توپي ميشه.دست لامپ درد نكنه.تازه اعدادش هم فارسيه،خيلي حال ميده(اين ويرگول رو تو بلاگر گذاشتمها نه تو اديتور لامپ).
_______________________________
تو وبلاگ عمومي بلاخره يه خبري هم از وبلاگ من نوشته.يه چيزي رو غلط نوشته كه بايد اعتراض كنم ولي حالا حسش نيست.
_____________________________________
دارم امتحان ميكنم ببينم با اديتور لامپ ميتونم از رو وب لينك عكس بذارم اينجا يا نه.
عكسي كه ملاحظه ميكنيد(البته اگه ملاحظه ميكنيد):
عكس روي جلد آلبوم ”روولور“ گروه بيتلزه كه در حال حاضر Wallpaper دسكتاپ منه.
ديشب نتونستم داستان پادشاهي نوذر رو خلاصه کنم.
۶۷.۳۵٪ كل مهموناي عيد اومده بودن و وقت سرخاروندن هم پيدا نميشد چه برسه به وبلاگ نوشتن و اينجور سوسول بازيها.
دارم از اديتور لامپ استفاده ميکنم.براي نوشتن مطالب کوتاه عاليه.بخصوص اگه جايي باشي که نشه ساپورت فارسي پيدا کرد.اما چندتا اشکال داره:
۱.ويرگول معلوم نيست کجاست.
۲.تشديد سرجاش نيست.يعني طبق راهنماي كيبورد با“شيفت+پ”تشديد نميشه گذاشت.
۳.وقتي اديتور رو انگليسي ميكني فقط جهت نوشتهها رو عوض ميكنه و حروف مثل قبل فارسي ميمونه.(شايد من نميتونم درست انگليسيش كنم)
*******
فكر كنم اگه ايراداي اين اديتور رفع بشه و ذخيره كردن و آفلاين نوشتن هم توش امكانپذير باشه چيز خيلي توپي ميشه.دست لامپ درد نكنه.تازه اعدادش هم فارسيه،خيلي حال ميده(اين ويرگول رو تو بلاگر گذاشتمها نه تو اديتور لامپ).
_______________________________
تو وبلاگ عمومي بلاخره يه خبري هم از وبلاگ من نوشته.يه چيزي رو غلط نوشته كه بايد اعتراض كنم ولي حالا حسش نيست.
_____________________________________
دارم امتحان ميكنم ببينم با اديتور لامپ ميتونم از رو وب لينك عكس بذارم اينجا يا نه.
عكسي كه ملاحظه ميكنيد(البته اگه ملاحظه ميكنيد):
عكس روي جلد آلبوم ”روولور“ گروه بيتلزه كه در حال حاضر Wallpaper دسكتاپ منه.
Friday, March 22, 2002 | 8:10 AM
آي هوار،ملت به فرياد برسين،آخه اين چه وضعيه،چرا با زندگي مردم بازي ميكنيد.حالا من هيچي،نميگين اونايي كه با اين سرويس ياهو دوست دختر و دوست پسر پيدا ميكنن چي كه بايد از فردا بشينن سماق بمكن.آخه واسه چي ورداشتين اين سرويس Mail Forwardig و PoP3 رو پولي كردين.من از كجا بيارم 29 دلار و 99 سنت يا با تخفيف 19 دلار و 99 سنت پول بدم.تازه اگه هم داشته باشم چطوري برسونم به شما نسناسا.از همهء اينا گذشته مگه نه اينكه من بچهء خاك پاك ايرونم،اگه داشتم و ميتونستم هم به شما از اين پولهاي زور نميدادم.آدم بره تو زيرزمين آپولو هوا كنه امّا به اين كفّار بدتر از يزيد يه قرون نده.آي هوار ملت به دادم برسيد...
________________________________________
راستي از Setting پيغامها رو گذاشتم رو 3.گفتم شايد دري به تختهاي تق تق و آرشيومون هم درست شد.ببينم چي ميشه.
________________________________________
راستي از Setting پيغامها رو گذاشتم رو 3.گفتم شايد دري به تختهاي تق تق و آرشيومون هم درست شد.ببينم چي ميشه.
Thursday, March 21, 2002 | 7:37 AM
هو البيخيال
خــــــــــــوب عيد همه به در،سيزدهشون هم مبارك!
{جملهء معترضهء منفي مبهم مشكوك}
بلاخره به هر جونكندني بود داستان منوچهر رو تموم كردم.
بقيهء قسمت هشتم: منوچهر(بخش دوم)
داستان عشق و عاشقي زال و رودابه به گوش منوچهر ميرسه و موبدا رو جمع ميكنه و بهشون ميگه:«اگه اين دو تا به هم بيوفتن كه اوضاع ما پاك خيط ميشه.»موبدا ميگن:«راست ميگيها!»منوچهر پسرش”نوذر“رو ميفرسته دنبال سام كه:«برو ورش دار بيار ببينيم اين جنگ با”گرگساران“چه ريختي شد.»نوذر ميره سام رو خبر ميكنه و با هم برميگردن پيش منوچهر.منوچهر ازش ميپرسه:«خوب تعريف كن ببينيم.چه خبر؟چه اَتَر؟»سام شروع ميكنه به خالي بندي كه:«آقا نميدوني چه گرگاي پدرسگي بودن.رييسشون هم از تخم و تركهء سلم بود.خيلي هارت وپورت ميكردن ولي يه تريپ حالشون رو گرفتم كه ديگه از اين غلطا نكنن.»فرداش منوچهر به سام ميگه:«تو كه اينقدر كارت درسته پاشو برو طرفاي هندوستان و اين مهراب رو هم از نفس كشيدن راحت كن كه از نژاد اون ضحاك نامرده،اگه زنده بمونه پس فردا واسمون شاخ ميشه.»سام ميگه:«ميبُرّم نفسشو،تو فقط لب تر كن.» - كم كم داره تراژيك ميشه-.خبر به زال و مهراب ميرسه.زال كفري ميشه و ميگه:«بايد اول از رو جنازه من رد بشن.»پا ميشه ميره پيش باباش و ميگه:«اون از اون موقع كه ما رو با اردنگي از خونهت انداختي بيرون،اينم از حالا.من كه هرچي گفتي گوش گرفتم،حالا كه يه بار كارمون خورده به پست تو ميخواي حالمونو بيگيري.به مولي بايد اول منو كفن كني بعد بري سراغ كابل.»سام فكري ميشه و ميگه:«حالا شما خودشو ناراحت نكن.من همين الان يه نامه مينويسم ميدم دستت ببر واسه منوچهر شايد بيخيال بشه.»سام يه نامه مينويسه و توش كلي از منوچهر و خودش تعريف ميكنه و واسه اژدهايي كه تو”كشف رود“ پيدا شده بود و ملت رو گذاشته بود سر كار و سام كشته بودتش،كلي منت ميزاره و آخرش مينويسه:«گلوي اين پسره پيش دختر مهراب گير كرده،بيا مردونگي كن و يه حالي بهش بده.»
از اون طرف مهراب پاك خودشو خراب كرده بوده.زنش سيندخت رو صدا ميكنه بهش ميگه:«ديدي بدبخت شدم زن.اگه سام بياد بابامو در مياره.تنها چارش اينه كه تو و اون دختره هرزه رو جلوي روي همه پخ پخ كنم تا شايد شاه ايران بيخيال من بشه.»سيندخت ميگه حالا تو ما دو نكش تا من برم ببينم ميتونم اين سام رو خرش كنم يا نه.فقط تا من برگردم رودابه رو اذيت نكن.»سيندخت كلي طلا جواهرات ويه سري خرت وپرت ديگه ورميداره و ميره پيش سام و رو نميكنه كه زنه مهرابه.ميگه:«به سام بگين از طرف مهراب يه پيك اومده.»ميره پيش سام و سام وقتي ميبيندش با خودش ميگه:«اين؟پيك؟زن؟چطوري؟حالا من اگه اين خنزر پنزرها رو قبول كنم كه منوچهر از دستم شاكي ميشه،اگه هم قبول نكنم زال قهر ميكنه.»ميگه:«ببريد اينارو بديد به خزانهدار زال» - يعني من نگرفتم ها - سيندخت كه ميبينه اوضاع جوره دستور ميده - يعني اين چند بيت همون معنيي رو ميده كه من فكر ميكنم؟! -:
سـه بـت روي با او به يک جا بدند
سـمـن پيکر و سرو بالا بدند
گرفـتـه يکي جام هر يک به دست
بـفرمود کامد بـه جاي نشسـت
بـه پيش سپـهـبد فرو ريختـند
هـمـه يک بـه ديگر برآميختـند
چو با پـهـلوان کار بر ساخـتـند
ز بيگانـه خانـه بـپرداخـتـند
سيندخت ميگه:«حالا به فرض كه مهراب يه غلطي كرده باشه،مردم كابل چه گناهي كردن كه بايد كشته بشن.نكن اين كارو.»سام ميگه:«راستشو بگو ببينم زال اين دختر مهراب رو كجا ديده عاشقش شده؟»سيندخت ميگه:«اگه قول بدي كلهمو نكَني بهت ميگم.»زال باهاش دست ميده - استغفرالله - و ميگه:«دارمت»سيندخت ميگه:«من زن مهراب و مادر رودابهام عمو.حالا تروخدابيا بيخيال شو.»سام ميگه:«حرف مرد يكيه آبجي.يه نامه نوشتم واسه منوچهر دادم دست زال ببره.ايشاالله راضي ميشه.»سيندخت شنگول ميشه و ميگه:«تشريف بياريد كابل درخدمت باشيم.»مهراب رو هم با پيك خبر ميكنه.فرداشم ميشينه مفصل با سام اختلاط ميكنه - چشم شوور بيغيرتش روشن - و بعد با سام دست ميده - ديگه دارم شاكي ميشم ها - پاميشه برميگرده كابل.
از اون طرف زال ميرسه پيش منوچهر و نامهء سام رو بهش ميده.منوچهر كه نامه رو ميخونه ميگه:«غم رو غمم گذاشتي ولي چون سام خيلي باحال نامه نوشته با اينكه من به اين وصلت رازي نيستم ولي يه كاريش ميكنم.تو برو يه خورده صفا كن تا خبرت كنم.»اون شب رو خوش ميگذرونن و بعدش منوچهر موبدا و كله گندههاي حكومت رو خبر ميكنه كه يه جلسه بزارن ببينن بايد چيكار كرد.چند روز ستارهها رو زير و رو و بالا و پايين ميكنن تا آخرش ميگن:«از اين دوتا يه چيزي در مياد تو مايههاي بچه شير،كه سيبيل همهء دشمناي شاه رو دود ميده.»منوچهر ميگه:«حالا صداشو در نياريد تا يه خورده بزاريمش سركار.»زال رو خبر ميكنن ويه سري معما ازش ميپرسن مثل اينكه:«چرا گوشت كوب درازه،چرا دروازه وازه،چرا در ديزي بازه...»زال ميمونه چهار شاخ كه:«اينا ناخوشن؟چرا هذيون ميگن؟»يه خورده فكر ميكنه و جواب معماها رو ميده و منوچهر هم واسه اينكه پسر باهوشي بوده يه جشن دبش ميگيره.فرداش يه خورده اسب ميتازونن و كشتي ميگيرن وتير ميندازن،بعد منوچر جواب نامهء سام رو مينويسه كه:«اوكِي رو دادم.» ميده دست زال ميگه:«برو به سلامت».
با رسيدن خبر زال به كابلستان و با خبر شدن همه از موافقت منوچهر حسابي خوش به حالشون ميشه و جشن ميگيرن و بساط عروسي رو جور ميكنن.زالم كم كم آماده ميشه واسه دومادي.يه هفته تو شهر جشن ميگيرن،سه هفته هم تو باغ.بعد راه ميوفتن ميرن طرف سيستان.سيندخت پيش رودابه و زال ميمونه،مهراب برميگرده به كابلستان و سام هم لشكرشو ورميداره و ميره سراغ گرگساران.
هيچي نشده رودابه خانم حامله ميشه.وقت زاييدن كه ميرسه بچه اونقدر سنگين و گنده بوده كه حال رودابه خراب ميشه،يه دفعه هم ميره تو كما.به اينجا كه ميرسه سيندخت به زال ميگه:«يه كاري بكن مرد.واسه چي وايستادي همينجور برّوبرّ منو نگاه ميكني؟»زال ياد سيمرغ ميوفته و ميگه:«الان درستش ميكنم»يه خورده از پر سيمرغ رو آتيش ميزنه ويه هو هوا تاريك ميشه وسيمرغ بال ميزنه و مياد ميشينه پيش زال.زال ميگه:«سيمرغ جون خيلي كوچيكتم،به دادم برس كه بدبخت شدم.»سيمرغ ميگه:«مشكلي نيست جانم بايد سزارين بشه - فارسي را پاس بداريم.نگوييم؛”سزارين“،بگوييم؛”رستم زايين“ -.»بعد يه دستور پزشكي هم ميده و ميپره ميره.داد سيندخت در مياد كه:«آخه بچه كه از پهلو در نمياد.فوله آقا،قبول نيست.»يه موبد وارد به اينجور كارا - يعني همون قصابي - ميارن و رودابه رو با”مي“بيهوش ميكنن و پهلوشو جر ميدن وباهربدبختيي شده بچه رو درش ميارن.اسمشم ميزارن چي؟”رستــــــــــــــــــــــــم“بعد ميبرنش كه بابابزرگش يعني سام هم ببينتش.سام رستم رو كه ميبينه حسابي خر كيف ميشه.كلي جشن ميگيرن.بعد دوباره سام بر ميگرده سركارش.
غذاي جناب رستم عبارت بوده از شير ده فروند دايه در دورهء شير خوارگي و پنج تا لاشه رو از وقتي دندون درآورده بوده،ميخورده.رستم يه خورده كه بزرگ ميشه سام دلش هواي نوه ميكنه پاميشه ميره پيش زال و يه مدت با هم حال ميكنن و سام دوباره برميگرده سر پُستش.
منوچهر صدوبيست ساله ميشه و كم كم بايد غزل رو ميخونده.پسرش نوذر رو صدا ميكنه و كلي نصيحتش ميكنه كه:«فكر نكني اين سلطنت چيز تحفهايهها.من كه دهنم سرويس شده تا امروز.»منوچهر ميميره و نوذر پادشاه ميشه.
_____________________________________
يه چيز جالب؛از وقتي تو گروه Farsi Blogging پيغام گذاشتم كه صفحهام با error مياد و آرشيوم خرابه،error صفحه درست شده،انگار فقط ميخواست ما رو ضايع كنه.شايدم دست نامرييه آدام اسميت از آستين حاجي بلاگر در اومده و وبلاگ ما رو به راه راست هدايت نموده است.امّا مشكل آرشيو كماكان - چه تركيب قلنبهاي! - سر جاشه و نوشته هاي قبل از March رو تو آرشيو نميشه ديد.
خــــــــــــوب عيد همه به در،سيزدهشون هم مبارك!
{جملهء معترضهء منفي مبهم مشكوك}
بلاخره به هر جونكندني بود داستان منوچهر رو تموم كردم.
بقيهء قسمت هشتم: منوچهر(بخش دوم)
داستان عشق و عاشقي زال و رودابه به گوش منوچهر ميرسه و موبدا رو جمع ميكنه و بهشون ميگه:«اگه اين دو تا به هم بيوفتن كه اوضاع ما پاك خيط ميشه.»موبدا ميگن:«راست ميگيها!»منوچهر پسرش”نوذر“رو ميفرسته دنبال سام كه:«برو ورش دار بيار ببينيم اين جنگ با”گرگساران“چه ريختي شد.»نوذر ميره سام رو خبر ميكنه و با هم برميگردن پيش منوچهر.منوچهر ازش ميپرسه:«خوب تعريف كن ببينيم.چه خبر؟چه اَتَر؟»سام شروع ميكنه به خالي بندي كه:«آقا نميدوني چه گرگاي پدرسگي بودن.رييسشون هم از تخم و تركهء سلم بود.خيلي هارت وپورت ميكردن ولي يه تريپ حالشون رو گرفتم كه ديگه از اين غلطا نكنن.»فرداش منوچهر به سام ميگه:«تو كه اينقدر كارت درسته پاشو برو طرفاي هندوستان و اين مهراب رو هم از نفس كشيدن راحت كن كه از نژاد اون ضحاك نامرده،اگه زنده بمونه پس فردا واسمون شاخ ميشه.»سام ميگه:«ميبُرّم نفسشو،تو فقط لب تر كن.» - كم كم داره تراژيك ميشه-.خبر به زال و مهراب ميرسه.زال كفري ميشه و ميگه:«بايد اول از رو جنازه من رد بشن.»پا ميشه ميره پيش باباش و ميگه:«اون از اون موقع كه ما رو با اردنگي از خونهت انداختي بيرون،اينم از حالا.من كه هرچي گفتي گوش گرفتم،حالا كه يه بار كارمون خورده به پست تو ميخواي حالمونو بيگيري.به مولي بايد اول منو كفن كني بعد بري سراغ كابل.»سام فكري ميشه و ميگه:«حالا شما خودشو ناراحت نكن.من همين الان يه نامه مينويسم ميدم دستت ببر واسه منوچهر شايد بيخيال بشه.»سام يه نامه مينويسه و توش كلي از منوچهر و خودش تعريف ميكنه و واسه اژدهايي كه تو”كشف رود“ پيدا شده بود و ملت رو گذاشته بود سر كار و سام كشته بودتش،كلي منت ميزاره و آخرش مينويسه:«گلوي اين پسره پيش دختر مهراب گير كرده،بيا مردونگي كن و يه حالي بهش بده.»
از اون طرف مهراب پاك خودشو خراب كرده بوده.زنش سيندخت رو صدا ميكنه بهش ميگه:«ديدي بدبخت شدم زن.اگه سام بياد بابامو در مياره.تنها چارش اينه كه تو و اون دختره هرزه رو جلوي روي همه پخ پخ كنم تا شايد شاه ايران بيخيال من بشه.»سيندخت ميگه حالا تو ما دو نكش تا من برم ببينم ميتونم اين سام رو خرش كنم يا نه.فقط تا من برگردم رودابه رو اذيت نكن.»سيندخت كلي طلا جواهرات ويه سري خرت وپرت ديگه ورميداره و ميره پيش سام و رو نميكنه كه زنه مهرابه.ميگه:«به سام بگين از طرف مهراب يه پيك اومده.»ميره پيش سام و سام وقتي ميبيندش با خودش ميگه:«اين؟پيك؟زن؟چطوري؟حالا من اگه اين خنزر پنزرها رو قبول كنم كه منوچهر از دستم شاكي ميشه،اگه هم قبول نكنم زال قهر ميكنه.»ميگه:«ببريد اينارو بديد به خزانهدار زال» - يعني من نگرفتم ها - سيندخت كه ميبينه اوضاع جوره دستور ميده - يعني اين چند بيت همون معنيي رو ميده كه من فكر ميكنم؟! -:
سـه بـت روي با او به يک جا بدند
سـمـن پيکر و سرو بالا بدند
گرفـتـه يکي جام هر يک به دست
بـفرمود کامد بـه جاي نشسـت
بـه پيش سپـهـبد فرو ريختـند
هـمـه يک بـه ديگر برآميختـند
چو با پـهـلوان کار بر ساخـتـند
ز بيگانـه خانـه بـپرداخـتـند
سيندخت ميگه:«حالا به فرض كه مهراب يه غلطي كرده باشه،مردم كابل چه گناهي كردن كه بايد كشته بشن.نكن اين كارو.»سام ميگه:«راستشو بگو ببينم زال اين دختر مهراب رو كجا ديده عاشقش شده؟»سيندخت ميگه:«اگه قول بدي كلهمو نكَني بهت ميگم.»زال باهاش دست ميده - استغفرالله - و ميگه:«دارمت»سيندخت ميگه:«من زن مهراب و مادر رودابهام عمو.حالا تروخدابيا بيخيال شو.»سام ميگه:«حرف مرد يكيه آبجي.يه نامه نوشتم واسه منوچهر دادم دست زال ببره.ايشاالله راضي ميشه.»سيندخت شنگول ميشه و ميگه:«تشريف بياريد كابل درخدمت باشيم.»مهراب رو هم با پيك خبر ميكنه.فرداشم ميشينه مفصل با سام اختلاط ميكنه - چشم شوور بيغيرتش روشن - و بعد با سام دست ميده - ديگه دارم شاكي ميشم ها - پاميشه برميگرده كابل.
از اون طرف زال ميرسه پيش منوچهر و نامهء سام رو بهش ميده.منوچهر كه نامه رو ميخونه ميگه:«غم رو غمم گذاشتي ولي چون سام خيلي باحال نامه نوشته با اينكه من به اين وصلت رازي نيستم ولي يه كاريش ميكنم.تو برو يه خورده صفا كن تا خبرت كنم.»اون شب رو خوش ميگذرونن و بعدش منوچهر موبدا و كله گندههاي حكومت رو خبر ميكنه كه يه جلسه بزارن ببينن بايد چيكار كرد.چند روز ستارهها رو زير و رو و بالا و پايين ميكنن تا آخرش ميگن:«از اين دوتا يه چيزي در مياد تو مايههاي بچه شير،كه سيبيل همهء دشمناي شاه رو دود ميده.»منوچهر ميگه:«حالا صداشو در نياريد تا يه خورده بزاريمش سركار.»زال رو خبر ميكنن ويه سري معما ازش ميپرسن مثل اينكه:«چرا گوشت كوب درازه،چرا دروازه وازه،چرا در ديزي بازه...»زال ميمونه چهار شاخ كه:«اينا ناخوشن؟چرا هذيون ميگن؟»يه خورده فكر ميكنه و جواب معماها رو ميده و منوچهر هم واسه اينكه پسر باهوشي بوده يه جشن دبش ميگيره.فرداش يه خورده اسب ميتازونن و كشتي ميگيرن وتير ميندازن،بعد منوچر جواب نامهء سام رو مينويسه كه:«اوكِي رو دادم.» ميده دست زال ميگه:«برو به سلامت».
با رسيدن خبر زال به كابلستان و با خبر شدن همه از موافقت منوچهر حسابي خوش به حالشون ميشه و جشن ميگيرن و بساط عروسي رو جور ميكنن.زالم كم كم آماده ميشه واسه دومادي.يه هفته تو شهر جشن ميگيرن،سه هفته هم تو باغ.بعد راه ميوفتن ميرن طرف سيستان.سيندخت پيش رودابه و زال ميمونه،مهراب برميگرده به كابلستان و سام هم لشكرشو ورميداره و ميره سراغ گرگساران.
هيچي نشده رودابه خانم حامله ميشه.وقت زاييدن كه ميرسه بچه اونقدر سنگين و گنده بوده كه حال رودابه خراب ميشه،يه دفعه هم ميره تو كما.به اينجا كه ميرسه سيندخت به زال ميگه:«يه كاري بكن مرد.واسه چي وايستادي همينجور برّوبرّ منو نگاه ميكني؟»زال ياد سيمرغ ميوفته و ميگه:«الان درستش ميكنم»يه خورده از پر سيمرغ رو آتيش ميزنه ويه هو هوا تاريك ميشه وسيمرغ بال ميزنه و مياد ميشينه پيش زال.زال ميگه:«سيمرغ جون خيلي كوچيكتم،به دادم برس كه بدبخت شدم.»سيمرغ ميگه:«مشكلي نيست جانم بايد سزارين بشه - فارسي را پاس بداريم.نگوييم؛”سزارين“،بگوييم؛”رستم زايين“ -.»بعد يه دستور پزشكي هم ميده و ميپره ميره.داد سيندخت در مياد كه:«آخه بچه كه از پهلو در نمياد.فوله آقا،قبول نيست.»يه موبد وارد به اينجور كارا - يعني همون قصابي - ميارن و رودابه رو با”مي“بيهوش ميكنن و پهلوشو جر ميدن وباهربدبختيي شده بچه رو درش ميارن.اسمشم ميزارن چي؟”رستــــــــــــــــــــــــم“بعد ميبرنش كه بابابزرگش يعني سام هم ببينتش.سام رستم رو كه ميبينه حسابي خر كيف ميشه.كلي جشن ميگيرن.بعد دوباره سام بر ميگرده سركارش.
غذاي جناب رستم عبارت بوده از شير ده فروند دايه در دورهء شير خوارگي و پنج تا لاشه رو از وقتي دندون درآورده بوده،ميخورده.رستم يه خورده كه بزرگ ميشه سام دلش هواي نوه ميكنه پاميشه ميره پيش زال و يه مدت با هم حال ميكنن و سام دوباره برميگرده سر پُستش.
منوچهر صدوبيست ساله ميشه و كم كم بايد غزل رو ميخونده.پسرش نوذر رو صدا ميكنه و كلي نصيحتش ميكنه كه:«فكر نكني اين سلطنت چيز تحفهايهها.من كه دهنم سرويس شده تا امروز.»منوچهر ميميره و نوذر پادشاه ميشه.
_____________________________________
يه چيز جالب؛از وقتي تو گروه Farsi Blogging پيغام گذاشتم كه صفحهام با error مياد و آرشيوم خرابه،error صفحه درست شده،انگار فقط ميخواست ما رو ضايع كنه.شايدم دست نامرييه آدام اسميت از آستين حاجي بلاگر در اومده و وبلاگ ما رو به راه راست هدايت نموده است.امّا مشكل آرشيو كماكان - چه تركيب قلنبهاي! - سر جاشه و نوشته هاي قبل از March رو تو آرشيو نميشه ديد.
Wednesday, March 20, 2002 | 10:17 AM
هو البيخيال
همونطور كه قبلا عرض كردم بنده از همه چيز دوپيراديان عقبم.تازه ديروز ديدم كه تو Message Board سايت گروه اوهام يكي به اسم عماد اين قضيهء Persian Rock رو نوشته.امّا ايشون انگار خيلي سريع اين سبك رو به نام هم زدن.انگار نه انگار كه براي شكلگيري يه سبك يه دورهء زماني،يه سري مشخصات قابل تعريف و مهمتر از همه يك جرياني از آثاري كه ميخوايم تو اين سبك طبقهبندي كنيم لازمه.نميشه كه با يه آهنگ يا يه آلبوم،يا يه گروه سبك موسيقي راه انداخت،ميشه؟داداش مرگ من پياده شو با هم ريم - بريم نيستا،همون ريمه-.
____________________________________
بلاخره بعد از مدتها كه رضاعلي يه چيزي دريارهء لينكاش نوشته بود كه يه خوردشم به من مربوط ميشد - بيخودي نميگم ها،خودم ايميل زدم ازش پرسيدم - يه نفر وبلاگ من رو خونده و مثل اينكه خوشش اومده.زهير خان معصوميان بنده رو قويّاً شرمنده كردن و فرمودن:«خوشمان آمد.»مخلصيم آقا.
راستي وبلاگ زهير خيلي قشنگه،آدم حسوديش ميشه - منم ميخوام -.فقط اين صدايي كه با صفحهش مياد درست معلوم نيست صداي سوت كشتيه يا ويزويز مگس. _____________________________________
اين قسمت دوم داستان منوچهر هم شده عين تونل كندوان،هر چي ميري تموم نميشه.ببينم ميتونم امشب تمومش كنم يا نه.
همونطور كه قبلا عرض كردم بنده از همه چيز دوپيراديان عقبم.تازه ديروز ديدم كه تو Message Board سايت گروه اوهام يكي به اسم عماد اين قضيهء Persian Rock رو نوشته.امّا ايشون انگار خيلي سريع اين سبك رو به نام هم زدن.انگار نه انگار كه براي شكلگيري يه سبك يه دورهء زماني،يه سري مشخصات قابل تعريف و مهمتر از همه يك جرياني از آثاري كه ميخوايم تو اين سبك طبقهبندي كنيم لازمه.نميشه كه با يه آهنگ يا يه آلبوم،يا يه گروه سبك موسيقي راه انداخت،ميشه؟داداش مرگ من پياده شو با هم ريم - بريم نيستا،همون ريمه-.
____________________________________
بلاخره بعد از مدتها كه رضاعلي يه چيزي دريارهء لينكاش نوشته بود كه يه خوردشم به من مربوط ميشد - بيخودي نميگم ها،خودم ايميل زدم ازش پرسيدم - يه نفر وبلاگ من رو خونده و مثل اينكه خوشش اومده.زهير خان معصوميان بنده رو قويّاً شرمنده كردن و فرمودن:«خوشمان آمد.»مخلصيم آقا.
راستي وبلاگ زهير خيلي قشنگه،آدم حسوديش ميشه - منم ميخوام -.فقط اين صدايي كه با صفحهش مياد درست معلوم نيست صداي سوت كشتيه يا ويزويز مگس. _____________________________________
اين قسمت دوم داستان منوچهر هم شده عين تونل كندوان،هر چي ميري تموم نميشه.ببينم ميتونم امشب تمومش كنم يا نه.
Tuesday, March 19, 2002 | 8:54 AM
ديشب عجب بارون توپي اومد.ساعت پنج صبح از خواب بيدار شدم،بارون اونقدر شديد ميباريد كه از صداش نميشد خوابيد.
*******
پنجشنبه ميخواستم برم جايي بايد از ميدون انقلاب رد ميشدم.وقت داشتم يه چرخي تو كتاب فروشيهاي جلوي دانشگاه بزنم.سه تا تصوير تو ذهنم مونده كه هي ميخوام اينجا بريزم وقت نميشه:
1.تو ويترين انتشارات خجسته كتاب معماي هويدا رو ميبينم،چاپ هفتم،يه جايي تو اين وبلاگا خونده بودم كه به چاپ سوم رسيده.دارم به همين قضيه فكر ميكنم كه تو كتابفروشي دهخدا چاپ هشتم همون كتاب بهم زبون درازي ميكنه.
2.سر نبش خيابون جمالزاده يه نون فانتزي هست كه با تشتكهاي نوشابه كف آسفالت پيادهرو،خيلي قشنگ يه تبليغاتي كرده،مثلا نوشته «پيراشكي»،يه نمونهء عيني از Pop Art.دارم كف خيابون دنبال نوشتههاي تشتكي ميگردم كه چشمم مياوفته به ويترين مغازه،نونها و شيرنيها اتيكتهاي تروتميز و قشنگي دارن،ميپيچم تو جمالزاده،از در پشتي مغازه چشم ميگردونم ببينم توش كيا كار ميكنن.فقط يه خانم جوون حدود 27،28 رو ميبينم كه يه روپوش سفيد تنشه و داره نون ميبره.از قيافش ميخوونم كه از كارش زياد راضي نيست.
3.ميرم بالاتر.جلوي يه در آهني تو خيابون جمالزاده روي پله چند نفر نشستن.يه زن چادري كه صورتشو گرفته و تقريبا پشتش به منه.كنارش يه مرد حدود 50 ساله كه يه پسر بچهء 3 ساله بين پاهاش وايستاده.مرد صورتشو با يه دست پوشونده،كاملا درمونده ست.كنارش يه دختر 10،11 ساله نشسته،دختره سرشو مياره بالا و توچشام نگاه ميكنه،غمم ميشه،باخودم ميگم تو هيچ كاري نميتوني بكني.راست ميگم.و چقدر تلخه،ولي خوب ميدونم كه خيلي زود يادم ميره.
*******
پنجشنبه ميخواستم برم جايي بايد از ميدون انقلاب رد ميشدم.وقت داشتم يه چرخي تو كتاب فروشيهاي جلوي دانشگاه بزنم.سه تا تصوير تو ذهنم مونده كه هي ميخوام اينجا بريزم وقت نميشه:
1.تو ويترين انتشارات خجسته كتاب معماي هويدا رو ميبينم،چاپ هفتم،يه جايي تو اين وبلاگا خونده بودم كه به چاپ سوم رسيده.دارم به همين قضيه فكر ميكنم كه تو كتابفروشي دهخدا چاپ هشتم همون كتاب بهم زبون درازي ميكنه.
2.سر نبش خيابون جمالزاده يه نون فانتزي هست كه با تشتكهاي نوشابه كف آسفالت پيادهرو،خيلي قشنگ يه تبليغاتي كرده،مثلا نوشته «پيراشكي»،يه نمونهء عيني از Pop Art.دارم كف خيابون دنبال نوشتههاي تشتكي ميگردم كه چشمم مياوفته به ويترين مغازه،نونها و شيرنيها اتيكتهاي تروتميز و قشنگي دارن،ميپيچم تو جمالزاده،از در پشتي مغازه چشم ميگردونم ببينم توش كيا كار ميكنن.فقط يه خانم جوون حدود 27،28 رو ميبينم كه يه روپوش سفيد تنشه و داره نون ميبره.از قيافش ميخوونم كه از كارش زياد راضي نيست.
3.ميرم بالاتر.جلوي يه در آهني تو خيابون جمالزاده روي پله چند نفر نشستن.يه زن چادري كه صورتشو گرفته و تقريبا پشتش به منه.كنارش يه مرد حدود 50 ساله كه يه پسر بچهء 3 ساله بين پاهاش وايستاده.مرد صورتشو با يه دست پوشونده،كاملا درمونده ست.كنارش يه دختر 10،11 ساله نشسته،دختره سرشو مياره بالا و توچشام نگاه ميكنه،غمم ميشه،باخودم ميگم تو هيچ كاري نميتوني بكني.راست ميگم.و چقدر تلخه،ولي خوب ميدونم كه خيلي زود يادم ميره.
Monday, March 18, 2002 | 7:36 AM
هو البيخيال
اسم قسمت قبلي فريدون بود كه اشتباهي نوشته بودم منوچهر،حالا درستش كردم.اين قسمت اونقدر طولانيه كه مجبورم دو بخشش كنم.
________________________________
قسمت هشتم: منوچهر(بخش اوّل)
منوچهر بخاطر فريدون يه هفتهء تمام گريه زاري ميكنه و روز هشتم تاجگذاري ميكنه و حتما بعدشم ميگساري ميكنه ديگه.منوچهر يه پادشاه كار درسته كه تو دورهء اون همه دارن حال ميكنن،دمش گرم.منوچهر يه پهلووني تو سپاهش داشت به اسم”سام نريمان“كه اين سام خان يه خانم خوشگل داشته و خانمِشم حامله بوده.خانومش كه ميزاد بچهاش از هر نظر ميزون بوده الّا از يه نظر،اونم كه ديگه همه غير از خواجه حافظ شيرازي ميدونن.اين گل پسر رنگ موهاش سفيد بوده يعني موهاش رنگدونه نداشته - واي خدا،من چقدر علمي شدم-،به خاطر همين تا يه هفته خبر تولد بچه رو به سام نميدن تا يه دايهء بيكله ميره به سام خبر ميده كه:«بيا كه بچهات دنيا اومد،اين ريختيام هست.خيليام دلت بخواد.»سام ميره و بچه رو ميبينه و خوشش نمياد.ميگه:«اين ديگه چه جور جونوريه؟زود وردارين ببرين گم و گورش كننين.»به نظر من فردوسي اينجا يكي از قشنگترين بيتهاشو گفته:
پدر مهر و پيوند بفكند خار
جفا كرد بر كودك شير خوار
ميبرن”زال“ رو كه همون پسر سام باشه ميزارن يه جايي طرفاي كوه البرز.يه روز كه سيمرغ داشته واسه بچههاش دنبال غذا ميگشته صداي گريهء زال رو ميشنوه و با خودش ميگه:«ببرم واسه بچههام كه باهاش يه تهبنديي بكنن.»زال رو ورميداره ميبره تو خونهش ولي بچههاش زال لب نميزنن - حتما بچههاي اونم مثل من بد غذا بودن،من كه لب به كله پاچه و سيراب شيردون و زال و اينجورچيزا نميزنم-.
چند سال ميگذره و زال بزرگ ميشه.يه شب سام خواب ميبينه كه يه مرد هندي سوار يه اسب عربي ازش ميپرسه:«آقازاده چطورن؟»فرداش سام موبدا رو صدا ميكنه و خوابشو تعريف ميكنه.موبدا ميگن:«آخه مرد ناحسابي همه بچهشونو بزرگ ميكنن،تو ورداشتي بردي وسط بيابون ولش كردي؟!واقعا كه!»شب سام دوباره خواب ميبينه كه بالاي يه كوهي كه انگار اسمش هند بوده - شايد هم طرفاي هندوستان بوده،مثلا تبّت - يه جووني با دوتا پير موبد و حكيم ميان پايين و پيرا هرچي از دهنشون درمياد بهش ميگن.صبح پاميشه سپاهو ورميداره ميزنه به كوه دنبال زال.ميره و ميره تا ميرسه به كوهي كه خونهء سيمرغ توش بوده.ميبينه،وه چه كوه خفنگي! اصلا سر و تهش پيدا نيست.بالاشم يه كاخه بيستِ.هر چي ميگرده هيچ راهي واسه بالا رفتن پيدا نميكنه.آخرش دست به دامن خدا ميشه.سيمرغ خبر دار ميشه و ميره به زال ميگه:«بابات اومده دنبالت،پاشو بقچه بنديلتو وردار كه وقت رفتنه.اين دوتا پر منم بگير هر وقت كارت بيخ پيدا كرد آتيش بزن كه بيام ببينم چته.»سيمرغ زال رو ميبره پيش سام.سام كلي ذوقزده ميشه و به زال ميگه:«جون بابا بيخيال شو،خودم هر چي بخواي نوكرتم»بعد سام رو ورميداره ميبره به شهر.
منوچهر خبردار ميشه وميره به ديدن سام و زال.سام تمام قضيه رو براش تعريف ميكنه.منوچهر سام رو همراه زال ميفرسته به زابلستان براي حكومت.اين زابلستان شامل هند وكابل ودرياي چين تا درياي هند ميشده.پدر و پسر ميرن به زابلستان و بعد مدتي دستور ميرسه كه سام لشكركشي كنه طرف مازندران و اونطرفا.سام هم حكومت رو ميسپره دست زال و زال رو ميسپاره دست بزرگترا و راه ميافته.مدتي ميگذره.زال از پس كارا خوب برمياومده و هر چند وقت يه بار هم تو سرزمين زير نظرش يه چرخي ميزده.تا اينكه يه روز كه رفته بوده طرفاي كابل،”مهراب شاه“ كه از نسل ضحام بوده و خراجگذار زال خبردار ميشه كه زال اونطرفهاست و ميره به ديدنش كلي هم كادو واسش ميبره.زال هم حسابي ازش پذيرايي ميكنه.از مرامشم خوشش اومده بوده.يكي به زال ميگه اين مهراب يه دختر داره كه نميدوني چه تيكهاييه - راستش من نميخواستم اين كلمه رو بكار ببرم ولي فردوسي اين دختره رو يه جوري توصيف كرده كه عملا نميشه كلمهء ديگهاي براش بكار برد-.دل زال قيلي ويلي ميره.فرداش مهراب ميره پيش زال.زال ازش ميپرسه:«هر چي ميخواي بگو تا حاجيت واست جور كنه.»مهراب ميگه:«آقا ما داريم ميريم.خوش دارم بياي با هم بريم منزل يه حالي بكنيم.»زال جواب ميده:«اين يكي رو شرمندهام،بابام اگه بشنوه شاكي ميشه.»مهراب ميره رد كارش،اما زال نديده عاشق شده بوده و با خودش ميگفته:«خر ما از اون اوّلم آدم نبود!»
مهراب ميره قضيه رو برا زنش”سيندخت“تعريف ميكنه و دخترش”رودابه“ از پشت در ميشنوه و يك دل نه پس چندتا عاشق زال ميشه.رودابه پنج تا نوكر جان بركف داشته كه خبرشون ميكنه و واسشون تعريف ميكنه وميگه:«برين اين پسرسام رو خر كنيد بياريد واسه من»اين پنج تا نوكر خوش تيپ يه روز سر راه زال توي يه باغي كه پر از پرنده بوده مثلا داشتن شكار ميكردن.زال كه ميرسه و اينا رو ميبينه ميپرسه:«اينا دارن چيكار ميكنن؟»بهش ميگن:«شيكار ميكنن»زال ميگه:«منم ميخوام،منم ميخوام.»زال كمان رو ميگيره و مثل شصت تير يه مرغ ميزنه.نوكر رودابه مرغه رو ورميداره مياره بده به نوكر زال.ازش ميپرسه:«اين آقاهه كيه كه اينقدر خوب شكار ميكنه؟»بهش ميگه:«بابا دمت گرم،اين زاله و چنينه وچنانه.»نوكر رودابه ميگه:«پس خانم من رو نديدي چه لعبتيه وكلي ازش تعريف ميكنه» بعدم ميگه اين دو تا بايد يواشكي همديگه رو ببينن چون اگه بقيه بفهمن پاك سه ميشه.نوكر زال كه با نيش باز بر ميگرده زال ازش ميپرسه:«چرا نيشت بازه؟»كه نوكره قضيه رو براش تعريف ميكنه.زال يه خورده طلا جواهرات مياره ميگه:«ايناره ببرين بدين بهشون تا من بعدا خبرشون كنم.»نوكراي رودابه مشروح اخبار رو به خانم ميرسونن و ميگن:«چنان خرش كرديم كه ديگه هيچ وقت آدم نشه.»نوكرها دوباره برميگردن پيش زال و از رودابه خانم حالا تعريف نكن،پس كي؟
زال از نوكره ميپرسه:«ديوونم كردي،بسه ديگه.من بايد اين خانم رو ببينم.»نوكره ميگه:«خودم مخلصتم.واسط جورش ميكنم - آره جون عمّت - شما شب بيا از ديوار كاخ برو بالا.»زال خر كيف ميشه.نوكراي رودابه ميرن خبر قرار شب رو بهش ميدن بعدم پا ميشن كاخ رو آب و جارو ميكنن. شب ميشه وزال راه ميافته ميره طرف كاخ مهراب.رودابه ميره رو بوم و از دور زال و ميبينه و زال هم رودابه رو.شروع ميكنن قربون هم رفتن و فيلم هندي ميشه.آخر زال ميگه:«حالا من چه جوري بيام تو،جيگر؟»رودابه زلفش و باز ميكنه و از ديوار آويزون ميكنه و ميگه:«اينو بگير بيا بالا.»زال ميگه:«نگـــــــــو.من موي تو رو بكشم.ابدا هرگز.»يه طنابي چيزي ميندازه به ديوار و با بدبختي خورشو ميكشه بالا.زال مياد پيش رودابه و ميبينه بد چيزي هم نيست ها.و اين بيت كه بنده بيهيچ توضيحي اينجا مينويسم:
همي بود بوس وكنار و نبيد
مگر شير كو گور را نشكريد
زال به رودابه ميگه:«اگه منوچهر و سام بفهمن دهنمو سرويس ميكنن.ولي خيالي نيست،من ميخوامت.»دورابه هم بهش ميگه:«منم تو رو ميخوام فقط.»
صبحش زال همهء ريش سفيداي كاخشو جمع ميكنه و بعد از كلي آسمون و ريسمون بافتن ميگه:«ملت من عاشق اين دختر مهراب شدم.»جيك از هيشكي در نمياد.زال داد ميزنه:«اگه اين گره رو باز بكنيد يه حال اساسي بهتون ميدم.»ريش سفيدا ميگن:«ما نوكرتيم،وردار يه نامه واسه شاه بنويس،يه جوري به اين وصلت راضيش كن.خودت كه از ما با سوواتتري.»زال يه نامه واسه سام مينويسه وكلي هم هندونه بارش ميكنه و واسه قضيهء بيابون وسيمرغ و...يه خورده منّت هم سر سام ميزاره و ميگه كه داستان اينه.حالا هر چي شما بگي.»
سام كه نامه رو ميگيره و ميخونه كلي پكر ميشه و با خودش ميگه:«اگه بگم نه،همه ميگن نامردي كرد و حال پسري رو كه هيچ كاري واسش نكرده بود گرفت.اگه بگم آره،اون بچه ديوه،اين بچه مرغه.بچهء اين بچهها چي ميشه؟»عين درازگوش تو گل گير كرده بود.فرداش ميره پيش موبدا ميگه:«ببينين ستارهها چه ريختيان؟»موبدا نگاه ميكنن به آسمون و ميگن:«خيلي باحاله عمو.اين دوتا با هم خوشبخت ميشن.سنتزشون هم ميشه يه غول بيابوني كه همهء ايران رو شخم ميزنه و هرچي نالوتيه ميريزه بيرون.»سام خوشحال ميشه و پيك زال و خبر ميكنه و بهش ميگه:«برو به زال بگو اوكِي.ولي خودت صداشو درنياري سه ميشهها.آفرين پسر.»خبر كه به زال ميرسه كلي خوشحال ميشه و يه حالي به ملت ميده.
يه زني بوده كه رابط زال و رودابه بوده.زال بهش ميگه:«برو خبر رو به خانم بده.»زن كه خبر رو مياره،رودابه كلي آت آشغال بهش ميده كه ببره واسه زال امّا نَنَش يعني سيندخت موقع رفتن زنه مچش رو ميگيره و ميره سراغ رودابه و ميگه:«دخترهء بيچشم و رو معلوم هست چه غلطي داري ميكني؟»رودابه آبغوره ميگيره وميگه:«پدر عاشقي بسوزه مادر.من عاشق اين پسره زال شدم.»سيندخت خوشش مياد ولي ميگه:«اگه بابات بفهمه خون به پا ميكنه.»
مهراب مياد و ميبينه كه حال سيندخت گرفتس.ميپرسه:«چي شده عزيزم؟»سيندخت ميگه:«چيزه،اينه،راستش اين پسرهء رنگ و رو رفته،زال،نشسته زير پاي اين دخترهء بيعقل وقاپشو دزديده.»مهراب قات ميزنه - طبق معمول - و ميگه:«ميكشم اين دختره رو.»حالا هر چي سيندخت بهش آويزون ميشه:«كه بابا بيخيال»مگه حاليش ميشده ميخواسته با سام و منوچهر هم بجنگه نيم وجبي.تا اينكه سيندخت بهش ميگه:«زيادي جوش نزن،حالا ديگه همه قضيه رو ميدونن.»خلاصه دوتايي مخ همديگه رو تريت ميكنن تا اينكه مهراب آروم ميشه و ميگه:«پاشو برو اين دخترَرو وردار بيار ببينم.»سيندخت ميگه:«نزنيش بچه رو»سيندخت ميپره به رودابه ميگه:«بدو بيا كه باباتو خر كردم.فقط رفتي پيشش يه خورده زنجه موره كن كه دلش به رحم بياد.»رودابه ميگه:«هيچم گريه نميكنم.»مهراب كه رودابه رو ميبينه با خودش ميگه:«اين دختره هم عجب تيكهاي شده و ما نميدونستيم.»خلاصه يه خورده حالشو ميگيره وبيخيال ميشه.(از همهء خانومهايي كه اين نوشتهها رو ميخونن و ممكنه ناراحت بشن عذر ميخوام ولي خوب راستش به نظر من تقصير فردوسيه.اگه ناراحتين برين ميدون فردوسي و بهش فحش بدين و درود بفرستين.اين عبارت «عجب تيكّهاييهها!؟» خيلي قشنگه،مگه نه؟)
*******
واين داستان ادامه دارد...
اسم قسمت قبلي فريدون بود كه اشتباهي نوشته بودم منوچهر،حالا درستش كردم.اين قسمت اونقدر طولانيه كه مجبورم دو بخشش كنم.
________________________________
قسمت هشتم: منوچهر(بخش اوّل)
منوچهر بخاطر فريدون يه هفتهء تمام گريه زاري ميكنه و روز هشتم تاجگذاري ميكنه و حتما بعدشم ميگساري ميكنه ديگه.منوچهر يه پادشاه كار درسته كه تو دورهء اون همه دارن حال ميكنن،دمش گرم.منوچهر يه پهلووني تو سپاهش داشت به اسم”سام نريمان“كه اين سام خان يه خانم خوشگل داشته و خانمِشم حامله بوده.خانومش كه ميزاد بچهاش از هر نظر ميزون بوده الّا از يه نظر،اونم كه ديگه همه غير از خواجه حافظ شيرازي ميدونن.اين گل پسر رنگ موهاش سفيد بوده يعني موهاش رنگدونه نداشته - واي خدا،من چقدر علمي شدم-،به خاطر همين تا يه هفته خبر تولد بچه رو به سام نميدن تا يه دايهء بيكله ميره به سام خبر ميده كه:«بيا كه بچهات دنيا اومد،اين ريختيام هست.خيليام دلت بخواد.»سام ميره و بچه رو ميبينه و خوشش نمياد.ميگه:«اين ديگه چه جور جونوريه؟زود وردارين ببرين گم و گورش كننين.»به نظر من فردوسي اينجا يكي از قشنگترين بيتهاشو گفته:
پدر مهر و پيوند بفكند خار
جفا كرد بر كودك شير خوار
ميبرن”زال“ رو كه همون پسر سام باشه ميزارن يه جايي طرفاي كوه البرز.يه روز كه سيمرغ داشته واسه بچههاش دنبال غذا ميگشته صداي گريهء زال رو ميشنوه و با خودش ميگه:«ببرم واسه بچههام كه باهاش يه تهبنديي بكنن.»زال رو ورميداره ميبره تو خونهش ولي بچههاش زال لب نميزنن - حتما بچههاي اونم مثل من بد غذا بودن،من كه لب به كله پاچه و سيراب شيردون و زال و اينجورچيزا نميزنم-.
چند سال ميگذره و زال بزرگ ميشه.يه شب سام خواب ميبينه كه يه مرد هندي سوار يه اسب عربي ازش ميپرسه:«آقازاده چطورن؟»فرداش سام موبدا رو صدا ميكنه و خوابشو تعريف ميكنه.موبدا ميگن:«آخه مرد ناحسابي همه بچهشونو بزرگ ميكنن،تو ورداشتي بردي وسط بيابون ولش كردي؟!واقعا كه!»شب سام دوباره خواب ميبينه كه بالاي يه كوهي كه انگار اسمش هند بوده - شايد هم طرفاي هندوستان بوده،مثلا تبّت - يه جووني با دوتا پير موبد و حكيم ميان پايين و پيرا هرچي از دهنشون درمياد بهش ميگن.صبح پاميشه سپاهو ورميداره ميزنه به كوه دنبال زال.ميره و ميره تا ميرسه به كوهي كه خونهء سيمرغ توش بوده.ميبينه،وه چه كوه خفنگي! اصلا سر و تهش پيدا نيست.بالاشم يه كاخه بيستِ.هر چي ميگرده هيچ راهي واسه بالا رفتن پيدا نميكنه.آخرش دست به دامن خدا ميشه.سيمرغ خبر دار ميشه و ميره به زال ميگه:«بابات اومده دنبالت،پاشو بقچه بنديلتو وردار كه وقت رفتنه.اين دوتا پر منم بگير هر وقت كارت بيخ پيدا كرد آتيش بزن كه بيام ببينم چته.»سيمرغ زال رو ميبره پيش سام.سام كلي ذوقزده ميشه و به زال ميگه:«جون بابا بيخيال شو،خودم هر چي بخواي نوكرتم»بعد سام رو ورميداره ميبره به شهر.
منوچهر خبردار ميشه وميره به ديدن سام و زال.سام تمام قضيه رو براش تعريف ميكنه.منوچهر سام رو همراه زال ميفرسته به زابلستان براي حكومت.اين زابلستان شامل هند وكابل ودرياي چين تا درياي هند ميشده.پدر و پسر ميرن به زابلستان و بعد مدتي دستور ميرسه كه سام لشكركشي كنه طرف مازندران و اونطرفا.سام هم حكومت رو ميسپره دست زال و زال رو ميسپاره دست بزرگترا و راه ميافته.مدتي ميگذره.زال از پس كارا خوب برمياومده و هر چند وقت يه بار هم تو سرزمين زير نظرش يه چرخي ميزده.تا اينكه يه روز كه رفته بوده طرفاي كابل،”مهراب شاه“ كه از نسل ضحام بوده و خراجگذار زال خبردار ميشه كه زال اونطرفهاست و ميره به ديدنش كلي هم كادو واسش ميبره.زال هم حسابي ازش پذيرايي ميكنه.از مرامشم خوشش اومده بوده.يكي به زال ميگه اين مهراب يه دختر داره كه نميدوني چه تيكهاييه - راستش من نميخواستم اين كلمه رو بكار ببرم ولي فردوسي اين دختره رو يه جوري توصيف كرده كه عملا نميشه كلمهء ديگهاي براش بكار برد-.دل زال قيلي ويلي ميره.فرداش مهراب ميره پيش زال.زال ازش ميپرسه:«هر چي ميخواي بگو تا حاجيت واست جور كنه.»مهراب ميگه:«آقا ما داريم ميريم.خوش دارم بياي با هم بريم منزل يه حالي بكنيم.»زال جواب ميده:«اين يكي رو شرمندهام،بابام اگه بشنوه شاكي ميشه.»مهراب ميره رد كارش،اما زال نديده عاشق شده بوده و با خودش ميگفته:«خر ما از اون اوّلم آدم نبود!»
مهراب ميره قضيه رو برا زنش”سيندخت“تعريف ميكنه و دخترش”رودابه“ از پشت در ميشنوه و يك دل نه پس چندتا عاشق زال ميشه.رودابه پنج تا نوكر جان بركف داشته كه خبرشون ميكنه و واسشون تعريف ميكنه وميگه:«برين اين پسرسام رو خر كنيد بياريد واسه من»اين پنج تا نوكر خوش تيپ يه روز سر راه زال توي يه باغي كه پر از پرنده بوده مثلا داشتن شكار ميكردن.زال كه ميرسه و اينا رو ميبينه ميپرسه:«اينا دارن چيكار ميكنن؟»بهش ميگن:«شيكار ميكنن»زال ميگه:«منم ميخوام،منم ميخوام.»زال كمان رو ميگيره و مثل شصت تير يه مرغ ميزنه.نوكر رودابه مرغه رو ورميداره مياره بده به نوكر زال.ازش ميپرسه:«اين آقاهه كيه كه اينقدر خوب شكار ميكنه؟»بهش ميگه:«بابا دمت گرم،اين زاله و چنينه وچنانه.»نوكر رودابه ميگه:«پس خانم من رو نديدي چه لعبتيه وكلي ازش تعريف ميكنه» بعدم ميگه اين دو تا بايد يواشكي همديگه رو ببينن چون اگه بقيه بفهمن پاك سه ميشه.نوكر زال كه با نيش باز بر ميگرده زال ازش ميپرسه:«چرا نيشت بازه؟»كه نوكره قضيه رو براش تعريف ميكنه.زال يه خورده طلا جواهرات مياره ميگه:«ايناره ببرين بدين بهشون تا من بعدا خبرشون كنم.»نوكراي رودابه مشروح اخبار رو به خانم ميرسونن و ميگن:«چنان خرش كرديم كه ديگه هيچ وقت آدم نشه.»نوكرها دوباره برميگردن پيش زال و از رودابه خانم حالا تعريف نكن،پس كي؟
زال از نوكره ميپرسه:«ديوونم كردي،بسه ديگه.من بايد اين خانم رو ببينم.»نوكره ميگه:«خودم مخلصتم.واسط جورش ميكنم - آره جون عمّت - شما شب بيا از ديوار كاخ برو بالا.»زال خر كيف ميشه.نوكراي رودابه ميرن خبر قرار شب رو بهش ميدن بعدم پا ميشن كاخ رو آب و جارو ميكنن. شب ميشه وزال راه ميافته ميره طرف كاخ مهراب.رودابه ميره رو بوم و از دور زال و ميبينه و زال هم رودابه رو.شروع ميكنن قربون هم رفتن و فيلم هندي ميشه.آخر زال ميگه:«حالا من چه جوري بيام تو،جيگر؟»رودابه زلفش و باز ميكنه و از ديوار آويزون ميكنه و ميگه:«اينو بگير بيا بالا.»زال ميگه:«نگـــــــــو.من موي تو رو بكشم.ابدا هرگز.»يه طنابي چيزي ميندازه به ديوار و با بدبختي خورشو ميكشه بالا.زال مياد پيش رودابه و ميبينه بد چيزي هم نيست ها.و اين بيت كه بنده بيهيچ توضيحي اينجا مينويسم:
همي بود بوس وكنار و نبيد
مگر شير كو گور را نشكريد
زال به رودابه ميگه:«اگه منوچهر و سام بفهمن دهنمو سرويس ميكنن.ولي خيالي نيست،من ميخوامت.»دورابه هم بهش ميگه:«منم تو رو ميخوام فقط.»
صبحش زال همهء ريش سفيداي كاخشو جمع ميكنه و بعد از كلي آسمون و ريسمون بافتن ميگه:«ملت من عاشق اين دختر مهراب شدم.»جيك از هيشكي در نمياد.زال داد ميزنه:«اگه اين گره رو باز بكنيد يه حال اساسي بهتون ميدم.»ريش سفيدا ميگن:«ما نوكرتيم،وردار يه نامه واسه شاه بنويس،يه جوري به اين وصلت راضيش كن.خودت كه از ما با سوواتتري.»زال يه نامه واسه سام مينويسه وكلي هم هندونه بارش ميكنه و واسه قضيهء بيابون وسيمرغ و...يه خورده منّت هم سر سام ميزاره و ميگه كه داستان اينه.حالا هر چي شما بگي.»
سام كه نامه رو ميگيره و ميخونه كلي پكر ميشه و با خودش ميگه:«اگه بگم نه،همه ميگن نامردي كرد و حال پسري رو كه هيچ كاري واسش نكرده بود گرفت.اگه بگم آره،اون بچه ديوه،اين بچه مرغه.بچهء اين بچهها چي ميشه؟»عين درازگوش تو گل گير كرده بود.فرداش ميره پيش موبدا ميگه:«ببينين ستارهها چه ريختيان؟»موبدا نگاه ميكنن به آسمون و ميگن:«خيلي باحاله عمو.اين دوتا با هم خوشبخت ميشن.سنتزشون هم ميشه يه غول بيابوني كه همهء ايران رو شخم ميزنه و هرچي نالوتيه ميريزه بيرون.»سام خوشحال ميشه و پيك زال و خبر ميكنه و بهش ميگه:«برو به زال بگو اوكِي.ولي خودت صداشو درنياري سه ميشهها.آفرين پسر.»خبر كه به زال ميرسه كلي خوشحال ميشه و يه حالي به ملت ميده.
يه زني بوده كه رابط زال و رودابه بوده.زال بهش ميگه:«برو خبر رو به خانم بده.»زن كه خبر رو مياره،رودابه كلي آت آشغال بهش ميده كه ببره واسه زال امّا نَنَش يعني سيندخت موقع رفتن زنه مچش رو ميگيره و ميره سراغ رودابه و ميگه:«دخترهء بيچشم و رو معلوم هست چه غلطي داري ميكني؟»رودابه آبغوره ميگيره وميگه:«پدر عاشقي بسوزه مادر.من عاشق اين پسره زال شدم.»سيندخت خوشش مياد ولي ميگه:«اگه بابات بفهمه خون به پا ميكنه.»
مهراب مياد و ميبينه كه حال سيندخت گرفتس.ميپرسه:«چي شده عزيزم؟»سيندخت ميگه:«چيزه،اينه،راستش اين پسرهء رنگ و رو رفته،زال،نشسته زير پاي اين دخترهء بيعقل وقاپشو دزديده.»مهراب قات ميزنه - طبق معمول - و ميگه:«ميكشم اين دختره رو.»حالا هر چي سيندخت بهش آويزون ميشه:«كه بابا بيخيال»مگه حاليش ميشده ميخواسته با سام و منوچهر هم بجنگه نيم وجبي.تا اينكه سيندخت بهش ميگه:«زيادي جوش نزن،حالا ديگه همه قضيه رو ميدونن.»خلاصه دوتايي مخ همديگه رو تريت ميكنن تا اينكه مهراب آروم ميشه و ميگه:«پاشو برو اين دخترَرو وردار بيار ببينم.»سيندخت ميگه:«نزنيش بچه رو»سيندخت ميپره به رودابه ميگه:«بدو بيا كه باباتو خر كردم.فقط رفتي پيشش يه خورده زنجه موره كن كه دلش به رحم بياد.»رودابه ميگه:«هيچم گريه نميكنم.»مهراب كه رودابه رو ميبينه با خودش ميگه:«اين دختره هم عجب تيكهاي شده و ما نميدونستيم.»خلاصه يه خورده حالشو ميگيره وبيخيال ميشه.(از همهء خانومهايي كه اين نوشتهها رو ميخونن و ممكنه ناراحت بشن عذر ميخوام ولي خوب راستش به نظر من تقصير فردوسيه.اگه ناراحتين برين ميدون فردوسي و بهش فحش بدين و درود بفرستين.اين عبارت «عجب تيكّهاييهها!؟» خيلي قشنگه،مگه نه؟)
*******
واين داستان ادامه دارد...
Sunday, March 17, 2002 | 11:57 AM
Audio Galaxy
چند روز چيش داشتم دنبال آهنگ Weather with you ميگشتم.اين آهنگ رو گروه Crowded House خوندن.امّا من داشتم دنبال بازخوني گروه Voice Male ميگشتم.اين گروه Voice Male رو شيش تا بچه باحال بلژيكي درست كردن.بيشتر هم آهنگاي ديگرون رو بازخوني ميكنن.تا اينجاش چيز مهمي تو كارشون نيست ولي نكته اينجاست كه اونا تو اين بازخوني از هيچ سازي استفاده نميكنن.به قول معروف موسيقيشون تماماً Vocal اجرا ميشه.اين آهنگ Weather with you رو كه از خود Crowded House قشنگتر اجرا كردن،دمشون گرم.
Morpheus كه يه مدته گرفتار ورژن جديده و درست كار نميكنه.تو Madster و WinMX هم نتونستم پيداش كنم.گفتم Audio Galaxy رو يه امتحاني بكنم ببينم چطوره.چون من هي Top Downloads رو تو download.com نگاه ميكردم ميديدم اين Audio Galaxy تو سه چهارتاي اوله.من اين Audio Galaxy روخودم كشف كردم.اولين كشفم تو اينترنت بود.نه جايي تبليغشو ديدم نه كسي بهم معرفيش كرد.اون موقع تو download.com هم وارد چارت نشده بود.برا من كه تو اينترنت فقط دنبال MP3 ميگشتم پيدا كردن Audio Galaxy مثل پيدا كردن يه گنج بود.فكر كنم از اون موقع يه دوسالي ميگذره.چقدر به آدمهاي مختلف معرفيش ميكردم و باحاش پز ميدادم.چند ماه پيش كه دعواي نپستر بالا گرفت انگار يه گيري هم به Audio Galaxy داده بودن يا شايدم خودشون دست پاشونو جمع كردن.ديگه جلوي خيلي از آهنگا بجاي دكمهاي كه روش عكس خوشگل يه ديش ماهواره باشه يه ضربدر بدريخت قرمز بود كه يعني امكان ترانسفر كردن اين قطعه ديگه وجود نداره.منم كم كم بيخيالش شدم و رفتم سراغ P2Pهاي ديگه.
وقتي چند روز پيش ديدم دوباره داره خوب كار ميكنه همون احساسي بهم دست داد كه وقتي آپديت سايت گروه اوهام رو ديديم پيدا كردم،خيلي باحال بود.
چند روز چيش داشتم دنبال آهنگ Weather with you ميگشتم.اين آهنگ رو گروه Crowded House خوندن.امّا من داشتم دنبال بازخوني گروه Voice Male ميگشتم.اين گروه Voice Male رو شيش تا بچه باحال بلژيكي درست كردن.بيشتر هم آهنگاي ديگرون رو بازخوني ميكنن.تا اينجاش چيز مهمي تو كارشون نيست ولي نكته اينجاست كه اونا تو اين بازخوني از هيچ سازي استفاده نميكنن.به قول معروف موسيقيشون تماماً Vocal اجرا ميشه.اين آهنگ Weather with you رو كه از خود Crowded House قشنگتر اجرا كردن،دمشون گرم.
Morpheus كه يه مدته گرفتار ورژن جديده و درست كار نميكنه.تو Madster و WinMX هم نتونستم پيداش كنم.گفتم Audio Galaxy رو يه امتحاني بكنم ببينم چطوره.چون من هي Top Downloads رو تو download.com نگاه ميكردم ميديدم اين Audio Galaxy تو سه چهارتاي اوله.من اين Audio Galaxy روخودم كشف كردم.اولين كشفم تو اينترنت بود.نه جايي تبليغشو ديدم نه كسي بهم معرفيش كرد.اون موقع تو download.com هم وارد چارت نشده بود.برا من كه تو اينترنت فقط دنبال MP3 ميگشتم پيدا كردن Audio Galaxy مثل پيدا كردن يه گنج بود.فكر كنم از اون موقع يه دوسالي ميگذره.چقدر به آدمهاي مختلف معرفيش ميكردم و باحاش پز ميدادم.چند ماه پيش كه دعواي نپستر بالا گرفت انگار يه گيري هم به Audio Galaxy داده بودن يا شايدم خودشون دست پاشونو جمع كردن.ديگه جلوي خيلي از آهنگا بجاي دكمهاي كه روش عكس خوشگل يه ديش ماهواره باشه يه ضربدر بدريخت قرمز بود كه يعني امكان ترانسفر كردن اين قطعه ديگه وجود نداره.منم كم كم بيخيالش شدم و رفتم سراغ P2Pهاي ديگه.
وقتي چند روز پيش ديدم دوباره داره خوب كار ميكنه همون احساسي بهم دست داد كه وقتي آپديت سايت گروه اوهام رو ديديم پيدا كردم،خيلي باحال بود.
Saturday, March 16, 2002 | 8:05 AM
هو البيخيال
اول اين قصهء Persian Rock رو بگم بعد برم سراغ شاهنامه.
همونطور كه قبلا گفتم مشخصه اصلي اين سبك ميتونه فارسي خوندن باشه،ولي اين به اون معني نيست كه اگه قطعهء راكي مثلا به كردي يا گيلكي يا تركي آذري خونده بشه نتونيم تو اين سبك طبقهبنديش كنيم.فكر كنم اگه طوري طبقهبندي كنيم كه تمام گروههاي راكي رو كه در ارتباط كامل با فرهنگ پرشين يا ايراني هستن تواين سبك قرار بگيرن،بهترتر باشه.علاوه بر زبان ميشه عناصر ديگهاي مثل استفاده از رديفها،دستگاهها،ترانههاي فولكلريك و موتيفهاي ايراني يا فرهنگهاي مرتبط و بكاربردن آلات موسيقي اين فرهنگها يا حتي صداهاي اين آلات كه ممكنه از سازهاي الكترونيك مثل انواع سينتي سايزر توليد بِشَن درنظر گرفت.
آخيش،خُنَك شدم.
________________________________
قسمت هفتم: فريدون
هر چي جلوتر ميرم قسمتها به طرز فجيعي بلندتر ميشن.اميدوارم به جايي نرسم كه مجبور بشم جا بزنم چون اصلا خوشم نمياد.
خبر پادشاهي فريدون به مادرش فرانك ميرسه و اونم شترها رو بار ميزنه و ميره پيش پسرش.من نميدوندم اين فرانك خانم كه وضعش اينقدر توپ بوده كه كلّي گنج منج واسه پسرش ميبره واسه چي اين همه آه و ناله ميكرد؟
چند سال ميگذره و فريدون،بابا ميشه.نه يكي،نه دوتا،پس چندتا؟بعله،سه تا پسر كاكل زري.دو تا از شهرنازخانم،يكي كه از اون دوتا كوچيكتر بوده از ارنوازخانم.اين پسرها كم كم بزرگ ميشن و فريدون خان به فكر ميافته زودتر تبديلشون كنه به درازگوش.يه بابايي رو به اسم”جندل“پيدا ميكنه و بهش ميگه برو سه فروند دختر خوب با استاندارد ايزو14001 براي پسرا پيدا كن كه از يه پدر و مادر باشن،پولدار باشن،خوشگل باشن،با يه نون اضافه!
جندل ميگرده و ميگرده و ميگرده - بسه بابا سرم گيج رفت - تا اينكه تو بقچهء پادشاه يمن يه همچين،يا سه همچين تحفهاي پيدا ميكنه.ميره پيشش و بهش ميگه:«فريدون سه تا دختراي تو رو واسه سه تا پسراش ميخواد.»پادشاه يمن كوپ ميكنه و ميگه:«داداش،مرگ من يواش.من اگه هر سهتاي اين دخترا رو شووَر بدم كه خودم از تنهايي ميپوسم.حالا يه خورده به من وقت بده فكر كنم.»پادشاه يمن دور و وريهاشو جمع ميكنه و ماجرا رو بهشون ميگه و ميپرسه:«حالا شما ميگيد چيكار كنم؟ اگه دخترارو بدم ببرن كه خودم از غصه دق ميكنم،اگه هم ندم كه فريدون بيچارهام ميكنه،نديديد با ضحاك چيكار كرد؟»سردارهاش ميگن:«پس ما اينجا چغندريم؟ اگه نميخواي بدي خوب نده.طوري هم شد ما هستيم.»پادشاه يمن ميبينه اينا خيلي از مرحله پرتن بيخيالشون ميشه.جندل رو گير مياره و ميگه:«برو به فريدون بگو ما خيلي مخلصيم.دخترارو ميدم.منتها خود پسرها بايد بيان ببرنشون.»پسرا ميان ودخترارو ميبرن.امّا اخلاق شاه يمن حسابي كيشميشي ميشه.
فريدون دنيا رو سه تيكه ميكنه و روم وخاور رو ميده به”سلم“،چين و تركستان رو ميده به”تور“ و ايران زمين رو هم ميده به كوچيكه يعني”ايرج“،همون كه پسر ارنواز بودهها.
فريدون كم كم پير ميشه و قدرتش كمتر.سلم نم نم شاكي ميشه و يه پيك ميفرسته واسه تور تو چين كه:«آخه اين چه بساطيه؟بابا مون ما رو فرستاده اين دور دورا قاطي گري گوريا كه نخودسيا سوا كنيم.اونوقت اون بچهء نيم وجبي،ايرج رو كرده پادشاه ايران زمين كه واسه خودش حال كنه.»تور هم بهش جواب ميده كه:«دس رو دلم نزار داداش كه داغه،ميسوزي.اتفاقا منم ميخواستم همينو بگم.»يه قراري هم ميزارن كه همديگه رو ببينن.تو اين ملاقات تصميم ميگيرن يه موبد رو به عنوان پيك برا فريدون بفرستن و بهش بگن:«يا ايرج رو هم مثل ما ميفرستي غاز بچرونه يا اينكه ميزنيم لت و پارش ميكنيم.»فريدون جواب ميده كه:«بچه پروها بشينن سر جاشون.من كه همين جوري كيلويي اين كارارو نكردم.كلي تحقيقات كردم جون شما.»فرستادهء سلم و تور كه ميره،فريدون قضيه رو به ايرج ميگه و ايرج بهش ميگه:«عيب نداره.من خودم ميرم پيششون،مرام بازي در ميارم و شرمندشون ميكنم.حتما از شيطون خره ميان پايين.»آخرش فريدون راضي ميشه ايرج رو بفرسته.واسه هركدومشون يه نامه حاوي مقادير قابل توجهي نصيحت مينويسه و ميده دست ايرج و بهش ميگه بدو به سلامت - اشتباه تايپي نيست ها!خودم از قصد نوشتم”بدو“ -.وقتي ايرج ميرسه پيش برادراش سربازهاي سپاه سلم وتور عاشق چشم و ابروي ايرج ميشن وداداشا كه فهميدن اين پسره،ايرج،مهرهء مار داره طالب ميشن كه حتما ترتيبشو بدن.فرداش ايرج ميره پيششون و نامههاشون رو ميده و بهشون ميگه:«ما اصلا سلطنت ملطنت نخواستيم.همش مال خودتون.»اما تور بلند ميشه رو داداش ايرج قمه ميكشه.ايرج ميگه:«بابا بيخيال»ولي تور ميگه:«جون شما نميشه»و كله طرف رو ميپرونه - اَي نامرد -.بعدم كله رو ميزارن تو يه صندوق خوشگل و ميفرستن واسه باباشون و بهش پيغام ميدن كه:«حالا پادشاش كن ببينيم.»بعدشم هر كدوم ميرن دنبال كار خودشون،بيصفتا.
وقتي فريدون سر ايرج رو ميبينه از اسب كله پا ميشه.كلي عزاداري ميكنن و ميزنن توسرو كلهء خودشون تا اينكه به فريدون خبر ميرسه كه يه كنيز به اسم”ماه آفريد“از ايرج خان شما حاملهست.فريدون خوشحال ميشه هوارتا.ماه آفريد خانم يه دختر گل ميزاد به اسم”ماه رخ“.ماه رخ خانم بزرگ ميشه و شوهرش ميدن به”پشنگ“.ماه رخ خانم يه پسر ميزاد به اسم”منوچهر“.فريدون منوچهر رو مثل يه كماندو بزرگ ميكنه و همهء سرداراش از جمله”قارن گاوكان“،”شيروي“و...رو با اون آشنا ميكنه.
سلم و تور كه از قضيهء تولد منوچهر با خبر ميشن زرد ميكنن و ميافتن به غلط كردن.يكي رو با كلي گنج وگهر ميفرستن پيش فريدون و ميگن:«حالا ما يه اشتباهي كرديم،جونِ نَنَت اين پروژهء كلاهك هستهاي منوچهر1 رو بيخيال شو.اين منوچهر خان رو هم بفرست پيش ما يه حالي بهش بديم.»فريدون جواب ميده:«فكر كردين من پَپَم،حاليم نيست.ميخواين اين بچهرم بفرستين وردست پسرم.خيالاته! مگه من ميزارم؟منوچهر فقط با سپاه مياد سوراغتون اونم همراه”قارن“و”شاپور“و”نستوه“و”شيروي شيراوژن“و”سام نريمان“و”سرو يمن“وبقيهء بچه محلّا».پيك براي سلم و تور خبر ميبره كه:«نميدونيد اونطرف چه خبره!؟بدبختين.اين منوچهره يه غول بيابونييه كه نگو.انگار طهمورث و جمشيد روپيوند زدن.تازه شاه يمن،”سرو“ و”پيروز گنجور“و...هم باهاشونن.»سلم و تور بدجور ميرن تولب.من نميدونم اين دوتا بدذات كجا قرار ميزاشتن كه چپ و راست همديگه رو ميديدن.والّا تا اونجا كه عقل ناقص من قد ميده ايران بين روم وچينه و اگه كسي بخواد بين اين دوتا خراب شده رفت و آمد كنه بايد از ايران بگذره.مگه اينكه با عمو استالين رفيق باشه يا با كنكورد بره سفرهاي ديپلماتيك.شايدم از راه دريا ميرفتن،نميدونم.راستي روسيه تو اين داستان جزو ايرانه يا روم يا چين؟يكي به داد برسه كه سوالات كم كم داره Overload ميشه.
خلاصه تصميم ميگيرن تا اين منوچهره خرشو دراز نبسته برن حالشو بگيرن.تور با سپاهش ميرن طرف دشت هامون.به فريدون خبر ميرسه،اونم منوچهرو ميفرسته به مبارزش.تو دشت هامون يه روز ميجنگن.تور ميبينه نخير اينطوري حريف نميشه.تصميم ميگيره شبيخون بزنه.روز دوم برا جنگ نمياد.منوچهر شستش خبردار ميشه و شب كمين ميشينه.تور ميافته تو كمين منوچهر و كشته ميشه.منوچهر كلهء تور رو ميكنه و واسه فريدون ميبره.
خبر جنگ منوچهر و تور به سلم ميرسه.اونم از ترس درميره تو يه قلعه كه واسه روز مبادا ساخته بوده.مثل اينكه قلعههه خيلي كار درست بوده.قارن ميبينه اينطوري نميشه اينا رو شكست داد.ميگه:« بياين يه كلكي سوار كنيم.من انگشتر تور رو ورميدارم ميرم به دژبان ميگم كه از طرف تور پيغامي دارم.وقتي رفتم تو و درفش رو كاشتم بالاي قلعه،شيروي با سپاه حمله ميكنه و منم درو واسشون وا ميكنم.»جالبه كه موفق هم ميشن.خاك برسرِ اون دژبان خنگ!جنگ ميشه و سلم فرار ميكنه و منوچهر ميزاره دنبالش و ترتيبشو ميده.كلي جشن ميگيرن.فريدون ميميره.منوچهر پادشاه ميشه.
اول اين قصهء Persian Rock رو بگم بعد برم سراغ شاهنامه.
همونطور كه قبلا گفتم مشخصه اصلي اين سبك ميتونه فارسي خوندن باشه،ولي اين به اون معني نيست كه اگه قطعهء راكي مثلا به كردي يا گيلكي يا تركي آذري خونده بشه نتونيم تو اين سبك طبقهبنديش كنيم.فكر كنم اگه طوري طبقهبندي كنيم كه تمام گروههاي راكي رو كه در ارتباط كامل با فرهنگ پرشين يا ايراني هستن تواين سبك قرار بگيرن،بهترتر باشه.علاوه بر زبان ميشه عناصر ديگهاي مثل استفاده از رديفها،دستگاهها،ترانههاي فولكلريك و موتيفهاي ايراني يا فرهنگهاي مرتبط و بكاربردن آلات موسيقي اين فرهنگها يا حتي صداهاي اين آلات كه ممكنه از سازهاي الكترونيك مثل انواع سينتي سايزر توليد بِشَن درنظر گرفت.
آخيش،خُنَك شدم.
________________________________
قسمت هفتم: فريدون
هر چي جلوتر ميرم قسمتها به طرز فجيعي بلندتر ميشن.اميدوارم به جايي نرسم كه مجبور بشم جا بزنم چون اصلا خوشم نمياد.
خبر پادشاهي فريدون به مادرش فرانك ميرسه و اونم شترها رو بار ميزنه و ميره پيش پسرش.من نميدوندم اين فرانك خانم كه وضعش اينقدر توپ بوده كه كلّي گنج منج واسه پسرش ميبره واسه چي اين همه آه و ناله ميكرد؟
چند سال ميگذره و فريدون،بابا ميشه.نه يكي،نه دوتا،پس چندتا؟بعله،سه تا پسر كاكل زري.دو تا از شهرنازخانم،يكي كه از اون دوتا كوچيكتر بوده از ارنوازخانم.اين پسرها كم كم بزرگ ميشن و فريدون خان به فكر ميافته زودتر تبديلشون كنه به درازگوش.يه بابايي رو به اسم”جندل“پيدا ميكنه و بهش ميگه برو سه فروند دختر خوب با استاندارد ايزو14001 براي پسرا پيدا كن كه از يه پدر و مادر باشن،پولدار باشن،خوشگل باشن،با يه نون اضافه!
جندل ميگرده و ميگرده و ميگرده - بسه بابا سرم گيج رفت - تا اينكه تو بقچهء پادشاه يمن يه همچين،يا سه همچين تحفهاي پيدا ميكنه.ميره پيشش و بهش ميگه:«فريدون سه تا دختراي تو رو واسه سه تا پسراش ميخواد.»پادشاه يمن كوپ ميكنه و ميگه:«داداش،مرگ من يواش.من اگه هر سهتاي اين دخترا رو شووَر بدم كه خودم از تنهايي ميپوسم.حالا يه خورده به من وقت بده فكر كنم.»پادشاه يمن دور و وريهاشو جمع ميكنه و ماجرا رو بهشون ميگه و ميپرسه:«حالا شما ميگيد چيكار كنم؟ اگه دخترارو بدم ببرن كه خودم از غصه دق ميكنم،اگه هم ندم كه فريدون بيچارهام ميكنه،نديديد با ضحاك چيكار كرد؟»سردارهاش ميگن:«پس ما اينجا چغندريم؟ اگه نميخواي بدي خوب نده.طوري هم شد ما هستيم.»پادشاه يمن ميبينه اينا خيلي از مرحله پرتن بيخيالشون ميشه.جندل رو گير مياره و ميگه:«برو به فريدون بگو ما خيلي مخلصيم.دخترارو ميدم.منتها خود پسرها بايد بيان ببرنشون.»پسرا ميان ودخترارو ميبرن.امّا اخلاق شاه يمن حسابي كيشميشي ميشه.
فريدون دنيا رو سه تيكه ميكنه و روم وخاور رو ميده به”سلم“،چين و تركستان رو ميده به”تور“ و ايران زمين رو هم ميده به كوچيكه يعني”ايرج“،همون كه پسر ارنواز بودهها.
فريدون كم كم پير ميشه و قدرتش كمتر.سلم نم نم شاكي ميشه و يه پيك ميفرسته واسه تور تو چين كه:«آخه اين چه بساطيه؟بابا مون ما رو فرستاده اين دور دورا قاطي گري گوريا كه نخودسيا سوا كنيم.اونوقت اون بچهء نيم وجبي،ايرج رو كرده پادشاه ايران زمين كه واسه خودش حال كنه.»تور هم بهش جواب ميده كه:«دس رو دلم نزار داداش كه داغه،ميسوزي.اتفاقا منم ميخواستم همينو بگم.»يه قراري هم ميزارن كه همديگه رو ببينن.تو اين ملاقات تصميم ميگيرن يه موبد رو به عنوان پيك برا فريدون بفرستن و بهش بگن:«يا ايرج رو هم مثل ما ميفرستي غاز بچرونه يا اينكه ميزنيم لت و پارش ميكنيم.»فريدون جواب ميده كه:«بچه پروها بشينن سر جاشون.من كه همين جوري كيلويي اين كارارو نكردم.كلي تحقيقات كردم جون شما.»فرستادهء سلم و تور كه ميره،فريدون قضيه رو به ايرج ميگه و ايرج بهش ميگه:«عيب نداره.من خودم ميرم پيششون،مرام بازي در ميارم و شرمندشون ميكنم.حتما از شيطون خره ميان پايين.»آخرش فريدون راضي ميشه ايرج رو بفرسته.واسه هركدومشون يه نامه حاوي مقادير قابل توجهي نصيحت مينويسه و ميده دست ايرج و بهش ميگه بدو به سلامت - اشتباه تايپي نيست ها!خودم از قصد نوشتم”بدو“ -.وقتي ايرج ميرسه پيش برادراش سربازهاي سپاه سلم وتور عاشق چشم و ابروي ايرج ميشن وداداشا كه فهميدن اين پسره،ايرج،مهرهء مار داره طالب ميشن كه حتما ترتيبشو بدن.فرداش ايرج ميره پيششون و نامههاشون رو ميده و بهشون ميگه:«ما اصلا سلطنت ملطنت نخواستيم.همش مال خودتون.»اما تور بلند ميشه رو داداش ايرج قمه ميكشه.ايرج ميگه:«بابا بيخيال»ولي تور ميگه:«جون شما نميشه»و كله طرف رو ميپرونه - اَي نامرد -.بعدم كله رو ميزارن تو يه صندوق خوشگل و ميفرستن واسه باباشون و بهش پيغام ميدن كه:«حالا پادشاش كن ببينيم.»بعدشم هر كدوم ميرن دنبال كار خودشون،بيصفتا.
وقتي فريدون سر ايرج رو ميبينه از اسب كله پا ميشه.كلي عزاداري ميكنن و ميزنن توسرو كلهء خودشون تا اينكه به فريدون خبر ميرسه كه يه كنيز به اسم”ماه آفريد“از ايرج خان شما حاملهست.فريدون خوشحال ميشه هوارتا.ماه آفريد خانم يه دختر گل ميزاد به اسم”ماه رخ“.ماه رخ خانم بزرگ ميشه و شوهرش ميدن به”پشنگ“.ماه رخ خانم يه پسر ميزاد به اسم”منوچهر“.فريدون منوچهر رو مثل يه كماندو بزرگ ميكنه و همهء سرداراش از جمله”قارن گاوكان“،”شيروي“و...رو با اون آشنا ميكنه.
سلم و تور كه از قضيهء تولد منوچهر با خبر ميشن زرد ميكنن و ميافتن به غلط كردن.يكي رو با كلي گنج وگهر ميفرستن پيش فريدون و ميگن:«حالا ما يه اشتباهي كرديم،جونِ نَنَت اين پروژهء كلاهك هستهاي منوچهر1 رو بيخيال شو.اين منوچهر خان رو هم بفرست پيش ما يه حالي بهش بديم.»فريدون جواب ميده:«فكر كردين من پَپَم،حاليم نيست.ميخواين اين بچهرم بفرستين وردست پسرم.خيالاته! مگه من ميزارم؟منوچهر فقط با سپاه مياد سوراغتون اونم همراه”قارن“و”شاپور“و”نستوه“و”شيروي شيراوژن“و”سام نريمان“و”سرو يمن“وبقيهء بچه محلّا».پيك براي سلم و تور خبر ميبره كه:«نميدونيد اونطرف چه خبره!؟بدبختين.اين منوچهره يه غول بيابونييه كه نگو.انگار طهمورث و جمشيد روپيوند زدن.تازه شاه يمن،”سرو“ و”پيروز گنجور“و...هم باهاشونن.»سلم و تور بدجور ميرن تولب.من نميدونم اين دوتا بدذات كجا قرار ميزاشتن كه چپ و راست همديگه رو ميديدن.والّا تا اونجا كه عقل ناقص من قد ميده ايران بين روم وچينه و اگه كسي بخواد بين اين دوتا خراب شده رفت و آمد كنه بايد از ايران بگذره.مگه اينكه با عمو استالين رفيق باشه يا با كنكورد بره سفرهاي ديپلماتيك.شايدم از راه دريا ميرفتن،نميدونم.راستي روسيه تو اين داستان جزو ايرانه يا روم يا چين؟يكي به داد برسه كه سوالات كم كم داره Overload ميشه.
خلاصه تصميم ميگيرن تا اين منوچهره خرشو دراز نبسته برن حالشو بگيرن.تور با سپاهش ميرن طرف دشت هامون.به فريدون خبر ميرسه،اونم منوچهرو ميفرسته به مبارزش.تو دشت هامون يه روز ميجنگن.تور ميبينه نخير اينطوري حريف نميشه.تصميم ميگيره شبيخون بزنه.روز دوم برا جنگ نمياد.منوچهر شستش خبردار ميشه و شب كمين ميشينه.تور ميافته تو كمين منوچهر و كشته ميشه.منوچهر كلهء تور رو ميكنه و واسه فريدون ميبره.
خبر جنگ منوچهر و تور به سلم ميرسه.اونم از ترس درميره تو يه قلعه كه واسه روز مبادا ساخته بوده.مثل اينكه قلعههه خيلي كار درست بوده.قارن ميبينه اينطوري نميشه اينا رو شكست داد.ميگه:« بياين يه كلكي سوار كنيم.من انگشتر تور رو ورميدارم ميرم به دژبان ميگم كه از طرف تور پيغامي دارم.وقتي رفتم تو و درفش رو كاشتم بالاي قلعه،شيروي با سپاه حمله ميكنه و منم درو واسشون وا ميكنم.»جالبه كه موفق هم ميشن.خاك برسرِ اون دژبان خنگ!جنگ ميشه و سلم فرار ميكنه و منوچهر ميزاره دنبالش و ترتيبشو ميده.كلي جشن ميگيرن.فريدون ميميره.منوچهر پادشاه ميشه.
Friday, March 15, 2002 | 7:44 AM
هو البيخيال
اينو ميخواستم ديروز بنويسم نميدونم چرايادم رفت.
عزيزي نامياي رو كه براي من نوشته بود اينطوري شروع كرده بود”هو البيخيال“.خيلي خوشم اومد،يه جورايي با خصوصيّات من سازگاره.فكر كنم از اين به بعد چيزايي رو كه اينجا مينويسم با اين عبارت باحال شروع كنم.
____________________________
قسمت ششم: ضحاك
اين قسمت خيلي طولانيه شايد خلاصهاش افتضاحتر از حدّ استاندارد بشه.
ضحاك يه حكومت ديكتاتوري خفني راه ميندازه كه به هيتلر ميگه:«برو جلو بوق بزن».دوتا دخترهاي جمشيد يعني”شهرناز“و”ارنواز“روهم صاحاب ميشه. خورشت كلّه شم كه به راه بوده و مغز دو نفر رو هر روز بايد تريت ميكرده ميداده به مارا.دو تا بچه باحال به اسمهاي”ارمايل“ و”گرمايل“ميشينن با خودشون فكر ميكنن كه چيكار كنن كه آدمهاي كمتري خوراك اين ماراي زيگيل بشن.خلاصه ميرن يه جوري برا ضحاك آشپزي ميكنن كه به جاي مغز دو تا آدم،مغز يه آدم و يه گاوي،گوسفندي چيزي به خوردِ مارا بدن و موفق هم ميشن.ماهي سي تا جوون رو نجات ميدادن و از شهر دَكِشون ميكردن.پس فروختن گنجيشك بجاي قناري و فرار مغزهاي خوشمزه از دورهء ضحاك شروع شده نه دورهء هاشمي رفسنجاني.
راستي اين ضحاك خانم باز بوده اساسي،دست فتحعلي شاه رو از پشت بسته بوده ناقلا.
يه شب كه ضحاك با ارنواز خانم خوابيده بود - فردوسي گفته به من چه - خواب ميبينه كه سه نفر هيكلي كه دوتاشون از وسطيه مسنتر بودن با فرّ كيان و گرز گاوسارگران ميآن سراغش و تا ميخوره ميزننش و تا كوه دماوند كشون كشون ميبرنش.ضحاك جيغ ميزنه و از خواب ميپره و ارنواز بهش ميگه:«تعريف كن ببينيم چي شده.»ضحاك خوابشو تعريف ميكنه و ارنواز ميگه:«مرتيكه خرس گنده تومثلا پادشاهيها.از اين موبد پوبدها بپرس ببين ميدونن قضيه چيه يا نه.»آخر يكي پيدا ميشه بهش ميگه:«يه”آفريدون“نامي - همون”آقا فريدون“يا”فريدون خان“خودمون - پيدا ميشه دهنت رو سرويس ميكنه.»ضحاك ميگه:«آخه واسه چي؟»موبد ميگه:« باباشو كُشتي خنگ خدا.»خلاصه ضحاك طلبه ميشه اين فريدون رو پيدا كنه بكشدش.
فريدون چند سال بعد از مادري به اسم”فرانك“زاده ميشه.اسم پدرش هم”آبتين“بوده كه ضحاك كشتَتِش.اينجا يه قضيهء گاوي هست كه من درست نفهميدم يعني چي.شايد هم جناب فردوسي براي رفع سوتي اون گرز گاو سر اين گاو رو گذاشته اينجا.خلاصه اگه كسي اين جفنگيّات رو ميخونه و قضيه اين گاوه رو هم ميدونه منم روشن كنه كه سخت در ظلماتم.ماجراشم اينجوريه كه انگار يه گاو عجيب غريب رنگ و وارنگ به اسم”گاو برمايه“تو همون دورهء تولد فريدون پيدا ميشه و من نفهميدم واسه چي آدماي ضحاك فريدون روكه هنوز شيرخوره بوده ميگيرن و فرانك مادر فريدون ميره پيش نگهبان گاوه با گريه زاري ازش ميخواد به فريدون از شير گاوه بده بخوره،نگهبانه هم قبول ميكنه و سه سال به فريدون از شير گاو برمايه ميده.كم كم قضيهء اين گاوه همه جا ميپيچه و فرانك كه ميبينه خيطه ميره فريدون رو از اونجا ورميداره و ميبره به كوه البرز ميسپاره به يه مرد تارك دنيا.همزمان شست ضحاك از رابطه گاو برمايه و فريدون خبردار ميشه و ميره به مرغزار گاوه ميبينه جا تره و بچه كو؟گاوه رو ميكشه و همه چي رو درب و داغون ميكنه.
چهارده سال ازاين قضيه ميگذره.فريدون كه حالا بزرگ شده مادرشو پيدا ميكنه و ازش ميپرسه:« من كيم؟اينجا كجاست؟»مادره هم قضيه رو بهش ميگه و درباره باباش هم ميگه كه از تخم”كيان“ بوده واز نژاد”طهمورث“ و ضحاك كششتَتِش.فريدون جوش مياره و ميگه:«حالشو ميگيرم.»
از اون طرف ضحاك كه فريدون رو پيدا نكرده يه لشكر مشتي درست ميكنه و ميافته تو مردم كه همه بايد گواهي بدين كه من كارم درسته،تا نوبت ميرسه به”كاوهء آهنگر“. بهش ميگن:«گواهي بده»،ميگه:«زرشك! از مغز سر بچهء من ميخوان آبگوشتِ بزباش درست كنن چي چي رو گواهي بدم.»ضحاك بچهء كاوه رو بهش پس ميده و ميگه:«حالا جون نَنَت بيا گواهي كن»،امّا كاوه زير بار نميره ميگه:«اوضاتون خيلي خيطه بالام جان.»كاوه گواهي رو پاره ميكنه و مثل اينكه بيخبال بچهش هم ميشه.از كاخ ضحاك مياد بيرون و يه تيكه از چرم پيش بند آهنگريشو ميكًَنه و ميزنه سر يه نيزه و شروع ميكنه به داد و هوار كه:«بابا اين چه وضعيه؟»مردم هم دنبالش راه ميافتن و كاوه يه راست ميره پيش فريدون.فريدون نيزه رو دست كاوه ميبينه و خوشش مياد.ورميداره بزك دوزكش ميكنه كه ميشه”درفش كاوياني“.فريدون دوتا برادر بزرگتر داشته به اسمهاي” كيانوش“و”پرمايه“.آهنگرها دست بكار ميشن و يه گرز گنده درست ميكنن به شكل كلهء گاو.فريدون يه سپاه جور ميكنه و راه ميافته طرف شهر ضحاك.من تازه دوزاريم ميافته كه انگار فريدون تو يه شهر بوده و ضحاك تو يه شهر ديگه.انگار فريدون طرفهاي ايران بوده وضحاك طرفاي فلسطين و اونورا.فريدون ميرسه به كناره”اروند رود“يا”دجله“،درست معلوم نيست - اين فردوسي هم همه رو گذاشته سر كارا،شيطونه ميگه برم ميدون فردوسي،روبروش تو خيابون فردوسي وايسم هر چي ليچاره بارش كنم-. به رودبان ميگه:«كشتيتو وردار بيار اينطرف و ما رو ببر اونطرف كه خيلي كار داريم.»رودبان بهش ميگه:«اُهُكّي،ضحاك بهم گفته جيزّه،از اين كارا نكن، بايد بري بدويي دنبال بروكراسي.»فريدون قاط ميزنه و با اسب از آب رد ميشه،سپاهش هم دنبالش - اونجاي آدم دروغگو-.بلاخره فريدون به شهر ضحاك ميرسه و شهر رو ميگيره.بعد ميره به كاخش و اونجا رو هم صاجاب ميشه و در حرمسرا رو وا ميكنه ميبينه بهبه! خلاصه قصهشو واسه خانوما ميگه و ازشون در مياره كه ضحاك رفته طرفاي هندوستان يه مقدار متنابهي آدم بكشه.
ضحاك تو شهر يه نوچه داشته به اسم”وربد“كه مثل اينكه كدخدايي،شهرداري،چيزي بوده.وربد ميره تو كاخ ميبينه اي دل غافل! فريدون خان نشسته وسط،يه طرفش شهرناز خانم يه طرف ديگش ارنواز خانم.صداشو در نمياره ميره جلو چاكرم مخلصم ميكنه و به دستور فريدون به مناسبت پيروزيش ترتيب يه جشن حسابي رو هم ميده و تو همون بلبشو فِلِنگو ميبنده و ميره پيش ضحاك و بهش ميگه:«يكي با اين مشخصات نشسته تو كاخت.»ضحاك ميگه:«عيب نداره حتما مهمونه.»وربد ميگه:«آخه نشسته رو تختت،تاجتم گذاشته رو سرش.»ضحاك ميگه:«خوب يه خورده پررو تشريف دارن ولي بازم خيالي نيست.»وربد ميگه:«خرِ زناتم صاحاب شده.»ضحاك قاط ميزنه و ميگه:«دِ بيا.»يه اردنگي ميزنه به ماتحت وربد و راه ميافته طرف شهر خودش خلاصه تو شهر بين سپاه فريدون وضحاك جنگ ميشه و مردم هم كه طرف فريدون بودن حسابي حال ضحاك وسپاهشو جا ميارن.ضحاك كه ميبينه اوضاع خرابه با لباس مبدل وارد قصر ميشه و ميبينه شهرناز پيش فريدون صفحه گذاشته كه:« الهي اين ضحاك خير نديده به زمين گرم بخوره.»حسودي ضحاك خان قل قل ميكنه و قمه ورميداره كه خانوما رو شقه شقه كنه.فريدون هم با گرزش ميكوبه توسرش و حالشو جا مياره.صداي”سروش خجسته “مياد كه:«بابا نكشيش اين حيف نون رو،هنوز وقتش نرسيده.»فريدون،ضحاك رو ميزنه زير بغلش ميبره تو دماوند يه جوري زندونيش ميكنه كه داد همهء سازمانهاي مدافع حقوق بشر در بياد.
نتيجه ميگيريم جنگ سر خانومها در ميگيره - يا ميگرفته - ولي بيشتر از اون كه به خاطر شيطنت خانومها باشه بدليل حماقت آقايونه.
__________________________
كف كردم چقدر طولاني بود.مطالب ديگه بازم ميمونه برا يه روز ديگه.اين شاهنامه برا ما زندگي نذاشتهها.چه كنيم عاشق ادبياتيم نَنه.
يه خبر جديد: شمارههاي سايت نبويآنلاين فارسي شدن،البته غير از شمارهء سه!
اينو ميخواستم ديروز بنويسم نميدونم چرايادم رفت.
عزيزي نامياي رو كه براي من نوشته بود اينطوري شروع كرده بود”هو البيخيال“.خيلي خوشم اومد،يه جورايي با خصوصيّات من سازگاره.فكر كنم از اين به بعد چيزايي رو كه اينجا مينويسم با اين عبارت باحال شروع كنم.
____________________________
قسمت ششم: ضحاك
اين قسمت خيلي طولانيه شايد خلاصهاش افتضاحتر از حدّ استاندارد بشه.
ضحاك يه حكومت ديكتاتوري خفني راه ميندازه كه به هيتلر ميگه:«برو جلو بوق بزن».دوتا دخترهاي جمشيد يعني”شهرناز“و”ارنواز“روهم صاحاب ميشه. خورشت كلّه شم كه به راه بوده و مغز دو نفر رو هر روز بايد تريت ميكرده ميداده به مارا.دو تا بچه باحال به اسمهاي”ارمايل“ و”گرمايل“ميشينن با خودشون فكر ميكنن كه چيكار كنن كه آدمهاي كمتري خوراك اين ماراي زيگيل بشن.خلاصه ميرن يه جوري برا ضحاك آشپزي ميكنن كه به جاي مغز دو تا آدم،مغز يه آدم و يه گاوي،گوسفندي چيزي به خوردِ مارا بدن و موفق هم ميشن.ماهي سي تا جوون رو نجات ميدادن و از شهر دَكِشون ميكردن.پس فروختن گنجيشك بجاي قناري و فرار مغزهاي خوشمزه از دورهء ضحاك شروع شده نه دورهء هاشمي رفسنجاني.
راستي اين ضحاك خانم باز بوده اساسي،دست فتحعلي شاه رو از پشت بسته بوده ناقلا.
يه شب كه ضحاك با ارنواز خانم خوابيده بود - فردوسي گفته به من چه - خواب ميبينه كه سه نفر هيكلي كه دوتاشون از وسطيه مسنتر بودن با فرّ كيان و گرز گاوسارگران ميآن سراغش و تا ميخوره ميزننش و تا كوه دماوند كشون كشون ميبرنش.ضحاك جيغ ميزنه و از خواب ميپره و ارنواز بهش ميگه:«تعريف كن ببينيم چي شده.»ضحاك خوابشو تعريف ميكنه و ارنواز ميگه:«مرتيكه خرس گنده تومثلا پادشاهيها.از اين موبد پوبدها بپرس ببين ميدونن قضيه چيه يا نه.»آخر يكي پيدا ميشه بهش ميگه:«يه”آفريدون“نامي - همون”آقا فريدون“يا”فريدون خان“خودمون - پيدا ميشه دهنت رو سرويس ميكنه.»ضحاك ميگه:«آخه واسه چي؟»موبد ميگه:« باباشو كُشتي خنگ خدا.»خلاصه ضحاك طلبه ميشه اين فريدون رو پيدا كنه بكشدش.
فريدون چند سال بعد از مادري به اسم”فرانك“زاده ميشه.اسم پدرش هم”آبتين“بوده كه ضحاك كشتَتِش.اينجا يه قضيهء گاوي هست كه من درست نفهميدم يعني چي.شايد هم جناب فردوسي براي رفع سوتي اون گرز گاو سر اين گاو رو گذاشته اينجا.خلاصه اگه كسي اين جفنگيّات رو ميخونه و قضيه اين گاوه رو هم ميدونه منم روشن كنه كه سخت در ظلماتم.ماجراشم اينجوريه كه انگار يه گاو عجيب غريب رنگ و وارنگ به اسم”گاو برمايه“تو همون دورهء تولد فريدون پيدا ميشه و من نفهميدم واسه چي آدماي ضحاك فريدون روكه هنوز شيرخوره بوده ميگيرن و فرانك مادر فريدون ميره پيش نگهبان گاوه با گريه زاري ازش ميخواد به فريدون از شير گاوه بده بخوره،نگهبانه هم قبول ميكنه و سه سال به فريدون از شير گاو برمايه ميده.كم كم قضيهء اين گاوه همه جا ميپيچه و فرانك كه ميبينه خيطه ميره فريدون رو از اونجا ورميداره و ميبره به كوه البرز ميسپاره به يه مرد تارك دنيا.همزمان شست ضحاك از رابطه گاو برمايه و فريدون خبردار ميشه و ميره به مرغزار گاوه ميبينه جا تره و بچه كو؟گاوه رو ميكشه و همه چي رو درب و داغون ميكنه.
چهارده سال ازاين قضيه ميگذره.فريدون كه حالا بزرگ شده مادرشو پيدا ميكنه و ازش ميپرسه:« من كيم؟اينجا كجاست؟»مادره هم قضيه رو بهش ميگه و درباره باباش هم ميگه كه از تخم”كيان“ بوده واز نژاد”طهمورث“ و ضحاك كششتَتِش.فريدون جوش مياره و ميگه:«حالشو ميگيرم.»
از اون طرف ضحاك كه فريدون رو پيدا نكرده يه لشكر مشتي درست ميكنه و ميافته تو مردم كه همه بايد گواهي بدين كه من كارم درسته،تا نوبت ميرسه به”كاوهء آهنگر“. بهش ميگن:«گواهي بده»،ميگه:«زرشك! از مغز سر بچهء من ميخوان آبگوشتِ بزباش درست كنن چي چي رو گواهي بدم.»ضحاك بچهء كاوه رو بهش پس ميده و ميگه:«حالا جون نَنَت بيا گواهي كن»،امّا كاوه زير بار نميره ميگه:«اوضاتون خيلي خيطه بالام جان.»كاوه گواهي رو پاره ميكنه و مثل اينكه بيخبال بچهش هم ميشه.از كاخ ضحاك مياد بيرون و يه تيكه از چرم پيش بند آهنگريشو ميكًَنه و ميزنه سر يه نيزه و شروع ميكنه به داد و هوار كه:«بابا اين چه وضعيه؟»مردم هم دنبالش راه ميافتن و كاوه يه راست ميره پيش فريدون.فريدون نيزه رو دست كاوه ميبينه و خوشش مياد.ورميداره بزك دوزكش ميكنه كه ميشه”درفش كاوياني“.فريدون دوتا برادر بزرگتر داشته به اسمهاي” كيانوش“و”پرمايه“.آهنگرها دست بكار ميشن و يه گرز گنده درست ميكنن به شكل كلهء گاو.فريدون يه سپاه جور ميكنه و راه ميافته طرف شهر ضحاك.من تازه دوزاريم ميافته كه انگار فريدون تو يه شهر بوده و ضحاك تو يه شهر ديگه.انگار فريدون طرفهاي ايران بوده وضحاك طرفاي فلسطين و اونورا.فريدون ميرسه به كناره”اروند رود“يا”دجله“،درست معلوم نيست - اين فردوسي هم همه رو گذاشته سر كارا،شيطونه ميگه برم ميدون فردوسي،روبروش تو خيابون فردوسي وايسم هر چي ليچاره بارش كنم-. به رودبان ميگه:«كشتيتو وردار بيار اينطرف و ما رو ببر اونطرف كه خيلي كار داريم.»رودبان بهش ميگه:«اُهُكّي،ضحاك بهم گفته جيزّه،از اين كارا نكن، بايد بري بدويي دنبال بروكراسي.»فريدون قاط ميزنه و با اسب از آب رد ميشه،سپاهش هم دنبالش - اونجاي آدم دروغگو-.بلاخره فريدون به شهر ضحاك ميرسه و شهر رو ميگيره.بعد ميره به كاخش و اونجا رو هم صاجاب ميشه و در حرمسرا رو وا ميكنه ميبينه بهبه! خلاصه قصهشو واسه خانوما ميگه و ازشون در مياره كه ضحاك رفته طرفاي هندوستان يه مقدار متنابهي آدم بكشه.
ضحاك تو شهر يه نوچه داشته به اسم”وربد“كه مثل اينكه كدخدايي،شهرداري،چيزي بوده.وربد ميره تو كاخ ميبينه اي دل غافل! فريدون خان نشسته وسط،يه طرفش شهرناز خانم يه طرف ديگش ارنواز خانم.صداشو در نمياره ميره جلو چاكرم مخلصم ميكنه و به دستور فريدون به مناسبت پيروزيش ترتيب يه جشن حسابي رو هم ميده و تو همون بلبشو فِلِنگو ميبنده و ميره پيش ضحاك و بهش ميگه:«يكي با اين مشخصات نشسته تو كاخت.»ضحاك ميگه:«عيب نداره حتما مهمونه.»وربد ميگه:«آخه نشسته رو تختت،تاجتم گذاشته رو سرش.»ضحاك ميگه:«خوب يه خورده پررو تشريف دارن ولي بازم خيالي نيست.»وربد ميگه:«خرِ زناتم صاحاب شده.»ضحاك قاط ميزنه و ميگه:«دِ بيا.»يه اردنگي ميزنه به ماتحت وربد و راه ميافته طرف شهر خودش خلاصه تو شهر بين سپاه فريدون وضحاك جنگ ميشه و مردم هم كه طرف فريدون بودن حسابي حال ضحاك وسپاهشو جا ميارن.ضحاك كه ميبينه اوضاع خرابه با لباس مبدل وارد قصر ميشه و ميبينه شهرناز پيش فريدون صفحه گذاشته كه:« الهي اين ضحاك خير نديده به زمين گرم بخوره.»حسودي ضحاك خان قل قل ميكنه و قمه ورميداره كه خانوما رو شقه شقه كنه.فريدون هم با گرزش ميكوبه توسرش و حالشو جا مياره.صداي”سروش خجسته “مياد كه:«بابا نكشيش اين حيف نون رو،هنوز وقتش نرسيده.»فريدون،ضحاك رو ميزنه زير بغلش ميبره تو دماوند يه جوري زندونيش ميكنه كه داد همهء سازمانهاي مدافع حقوق بشر در بياد.
نتيجه ميگيريم جنگ سر خانومها در ميگيره - يا ميگرفته - ولي بيشتر از اون كه به خاطر شيطنت خانومها باشه بدليل حماقت آقايونه.
__________________________
كف كردم چقدر طولاني بود.مطالب ديگه بازم ميمونه برا يه روز ديگه.اين شاهنامه برا ما زندگي نذاشتهها.چه كنيم عاشق ادبياتيم نَنه.
يه خبر جديد: شمارههاي سايت نبويآنلاين فارسي شدن،البته غير از شمارهء سه!
Thursday, March 14, 2002 | 7:43 AM
قسمت پنجم: جمشيد
صفحهء شمارهء اول اين قسمت مشكل داره بايد به بروبچههاي مهرارقام ايميل بزنم كه درستش كنن.يه خوردشو حدس ميزنم و از شمارهء 2 شروع ميكنم.
احتمالا جمشيد پسر طهمورث بوده و بعد از مرگ پدر جانشينش ميشه و پادشاه خوبي ميشه و اين حرفا.ظاهراً تو توران زمين يه آدمي بوده به اسم ”مرداس“ كه آدم خوبي بوده و گاو وگوسفند داشته،هزار تا و چپ و راست به ملّت حال ميداده.اسم پسر اين بابا ”ضحاك“ بوده - ايشالا خدا سوكسش كنه - كه ابليس گولش ميزنه كه تو بيا باباهَرو بكش و همه چيزشو صاحاب شو.ضحاك هم بعد از يكي دو بار مرام بازي در آوردن كه نه بابامه و نميشه ترتيب باباهَرو ميده.بعد ابليس خودشو به شكل آشپز در ميآره و يه مدت به ضحاك غذاهاي مَشتي ميده و خرش ميكنه و يه روز ضحاك ازش ميپرسه تو كه اين همه به ما حال ميدي بگو چي ميخواي تا برات فراهم كنم.ابليس هم نه ميزاره،نه ورميداره ميگه اگه اجازه بدين شونههاي مباركو ماچ كنم.ضحاكم تو رودرواسي گير ميكنه ميگه بيا ماچ كن.ماچ كردن وغيب شدن ابليس همان و سبز شدن دو تا مار خوشگل رو شونههاي جناب ضحاك همان،حالا خر بيار كه عرعر كنه.خلاصه از حكيمها كه كاري بر نميآد،هي ميزنن دو تا مارو قطع ميكنن ولي بازم در ميآن تا حضرت ابليس اين باربه شكل يك حكيم خوش تيپ ظهور ميكنن و دستور بار گذاشتن كله براي مارها ميدن اونم كلهء كي؟خوب معلومه كله ما مردم ننه مرده.خلاصه زور ضحاك زياد ميشه و حال جمشيد رو ميگيره،يعني تاج وتختشو ميگيره و گويا آخر هم ميكشدش.
_______________________________
آخ كه چقدر خوابم مياد.پس بقيهء قضيهء Persian Rock و سفرنامهء جلو دانشگاه بمونه برا بعد.
Wednesday, March 13, 2002 | 8:33 AM
قسمت چهارم: طهمورث
طهمورث،پسر هوشنگ بعد از مرگ پدر پادشاه ميشه.نخ ريسي و نساجي تو دورهء طهمورث ابداع ميشه.امّا اتفاق مهم دورهء طهمورث،يادگيري خوندن و نوشتنه.قضيه هم اينجوري بوده كه ديوها تودورهء طهمورث كه ميبينن بازارشون كساده عليه طهمورث متحد مي شن،طهمورث باهاشون ميجنگه و شكستشون مي ده و خيلي هاشون رو ميكشه.بقيه ازش طلب بخشش ميكنن و قول مي دن يه چيز مهم بهش ياد بدن كه همون نوشتنه،اونم به سي زبان.
نتيجه ميگيريم اين وبلاگ نوشتن هم كه دنبالهء همون نوشتنه يه كاره اهريمنيه كه ديوا يادِ جناب طهمورث دادن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين قضيهء Persian Rock روبايد يه خورده توضيح بدم.دوران شكوفايي راك دههء 60 ميلاديه كه يه جورايي دورهء شورش جووناي غربي بوده.دورهء آشوبهاي 68 جووناي فرانسه و جنبش هيپيگري.موسيقي راك تو دههء 70 به دوران طلاييش ميرسه و تو دهههاي بعد نزول ميكنه.امّا ارتباطش با وضع امروز ما:
توي ايران امروز نسبت جميّت جوون به كلّ جمعيت خيلي زياده و اين جوونا به خاطر ارتباطات مختلفي كه با خانواده،مدرسه،دانشگاه،جامعه و محيط داخل و خارج كشورشون دارن نميخوان خيلي از ارزشهاي اين نهادها رو بپذيرن.از طرفي تو محيطي زندگي ميكنن كه كوچكترين مخالفتها معمولا با خشنترين روش ممكن سركوب ميشه.در نتيجه نوعي حالت اعتراض آميخته به حس انتقامجويي تو جوونا - از جمله خودم - گسترش پيدا ميكنه كه زمينهء خوبي براي گوش دادن به موسيقي راكِ كه در بيشتر موارد با همون مضامين اعتراض،نااميدي و انتقام سرو كار داره - البته بعلاوهء مقادير متنابهي عشق و سكس كه اونا هم از مسايل جوونهاست -.از بين اين جوونا اونايي كه امكانات بيشتري دارن و خوب يه كمي هم استعداد،به فكر توليد اين نوع موسيقي هم ميافتن و نتيجش ميشه گروههايي مثل اوهام،رازشب و پژواك.
يه فرق اساسي كه من بين جووناي امروز ايران و جووناي دههء 60 و70 غربي ميبينم اينه كه چون اون جوونها يه بخش مهمي از اعتراضاتشون متوجه نظامهاي كاپيتاليستي حاكم بود تو اعتراضاشون يه جور دوري گزيني از مظاهر و اشكال مرسوم زندگي در غرب يا حتّي در بعضي موارد تمايل به فرهنگهاي شرقي ديده ميشد ولي بين جووناي امروز ايران كه يه بخش مهم از اعتراضشون به مجموعه هنجارهاي سنتي يا شايد متحجر حاكم برجامعهشونه،يه نوع كشش به زندگي به سبك غربي وجود داره،به هر حال درست يا غلط بايد جايگزيني براي اون چيزي كه بهش اعتراض داريم داشته باشيم ديگه.
من دوست داشتم تو اين خراب شده امكانات بيشتري بود - يا حداقل مزاحمها كمتر بودن - تا جوونا بتونن بيشتر استعدادهاي خودشون رو نشون بدن چون فكر ميكنم اين يه دوره است كه ميگذره و ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه.
درمورد خصوصيات Persian Rock بازم حرف دارم
طهمورث،پسر هوشنگ بعد از مرگ پدر پادشاه ميشه.نخ ريسي و نساجي تو دورهء طهمورث ابداع ميشه.امّا اتفاق مهم دورهء طهمورث،يادگيري خوندن و نوشتنه.قضيه هم اينجوري بوده كه ديوها تودورهء طهمورث كه ميبينن بازارشون كساده عليه طهمورث متحد مي شن،طهمورث باهاشون ميجنگه و شكستشون مي ده و خيلي هاشون رو ميكشه.بقيه ازش طلب بخشش ميكنن و قول مي دن يه چيز مهم بهش ياد بدن كه همون نوشتنه،اونم به سي زبان.
نتيجه ميگيريم اين وبلاگ نوشتن هم كه دنبالهء همون نوشتنه يه كاره اهريمنيه كه ديوا يادِ جناب طهمورث دادن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين قضيهء Persian Rock روبايد يه خورده توضيح بدم.دوران شكوفايي راك دههء 60 ميلاديه كه يه جورايي دورهء شورش جووناي غربي بوده.دورهء آشوبهاي 68 جووناي فرانسه و جنبش هيپيگري.موسيقي راك تو دههء 70 به دوران طلاييش ميرسه و تو دهههاي بعد نزول ميكنه.امّا ارتباطش با وضع امروز ما:
توي ايران امروز نسبت جميّت جوون به كلّ جمعيت خيلي زياده و اين جوونا به خاطر ارتباطات مختلفي كه با خانواده،مدرسه،دانشگاه،جامعه و محيط داخل و خارج كشورشون دارن نميخوان خيلي از ارزشهاي اين نهادها رو بپذيرن.از طرفي تو محيطي زندگي ميكنن كه كوچكترين مخالفتها معمولا با خشنترين روش ممكن سركوب ميشه.در نتيجه نوعي حالت اعتراض آميخته به حس انتقامجويي تو جوونا - از جمله خودم - گسترش پيدا ميكنه كه زمينهء خوبي براي گوش دادن به موسيقي راكِ كه در بيشتر موارد با همون مضامين اعتراض،نااميدي و انتقام سرو كار داره - البته بعلاوهء مقادير متنابهي عشق و سكس كه اونا هم از مسايل جوونهاست -.از بين اين جوونا اونايي كه امكانات بيشتري دارن و خوب يه كمي هم استعداد،به فكر توليد اين نوع موسيقي هم ميافتن و نتيجش ميشه گروههايي مثل اوهام،رازشب و پژواك.
يه فرق اساسي كه من بين جووناي امروز ايران و جووناي دههء 60 و70 غربي ميبينم اينه كه چون اون جوونها يه بخش مهمي از اعتراضاتشون متوجه نظامهاي كاپيتاليستي حاكم بود تو اعتراضاشون يه جور دوري گزيني از مظاهر و اشكال مرسوم زندگي در غرب يا حتّي در بعضي موارد تمايل به فرهنگهاي شرقي ديده ميشد ولي بين جووناي امروز ايران كه يه بخش مهم از اعتراضشون به مجموعه هنجارهاي سنتي يا شايد متحجر حاكم برجامعهشونه،يه نوع كشش به زندگي به سبك غربي وجود داره،به هر حال درست يا غلط بايد جايگزيني براي اون چيزي كه بهش اعتراض داريم داشته باشيم ديگه.
من دوست داشتم تو اين خراب شده امكانات بيشتري بود - يا حداقل مزاحمها كمتر بودن - تا جوونا بتونن بيشتر استعدادهاي خودشون رو نشون بدن چون فكر ميكنم اين يه دوره است كه ميگذره و ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه.
درمورد خصوصيات Persian Rock بازم حرف دارم
Tuesday, March 12, 2002 | 8:43 AM
از وقتي اين درجآنلاين رو ديدم تصميم گرفتم يه بارمثل بچهء آدم - اينروزا من چقدر سعي ميكنم بچهء آدم باشم - شاهنامه رو از اول تا آخر بخونم و يه خلاصهء خيلي كوتاه اينجا بنويسم.حساب كردم اگه هر روز يه قسمتشو بخونم دو ماه طول ميكشه تمومش كنم.قسمت اولش به اسم ”آغاز كتاب“ يه جور مقدمهست.پس از قسمت دوم شروع ميكنم:
________________________
قسمت دوم: كيومرث
كيومرث پادشاه جهان پسري داره به اسم سيامك كه به جنگ ديوسياه،دشمن پدرش ميره و كشته ميشه.كيومرث براي پسرش عذاداري ميكنه و اشك ميريزه تا اينكه از طرف داور كردگار بهش پيام ميرسه كه انتقام سيامك رو از ديوسياه بگيره.كيومرث،پسر سيامك بنام هوشنگ رو براي انتقام همراه سپاه بزرگي به رزم ديو سياه ميفرسته وهوشنگ ديو رو شكست ميده و ميكشه.كيومرث ميميره.
___________________________
قسمت سوم: هوشنگ
بعد از مرگ كيومرث،هوشنگ پادشاه ميشه و مثل اينكه پادشاه باحال و كاردرستي هم ميشه.توي مبارزه با يه مار خفن سنگي به سنگي ميخوره و آتيش ميگيره و هوشنگ آتيش رو كشف ميكنه و اون تاريخ ميشه جشن سده.هوشنگ شروع ميكنه به آهنگري و كلي پيشرفتهاي ديگه - آدم ياد بازي Age of Impires ميافته- مثل تغيير جهت آبها وبه دنبال اون كشاورزي و دامداري صنعتي!
بعد هوشنگ ميميره.
*******
توضيحاتم يه خورده بچهگونست ولي فكر كنم اگه همينطوري سادش كنم كلّش بهتر تو ذهنم بمونه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه اوهام وبسايتشو اساسي آپديت كرده،27 اسفند هم يه Single جديد آپلود ميكنن.از حالا دارم لحظه شماري ميكنم.خيلي خوشحالم،پريروز كه همينجور اتفاقي رفتم يه سري به وبسايتشون بزنم ديدم قيافهء وبسايت حسابي عوض شده،از خوشحالي نزديك بود گريم بگيره،گريهء آدم يخي مثل من بايد ديدني باشه.حالا كار جديدشون و وبسايت باحالشون يه طرف،اينكه چندتا جوون با وجود همه دردسرهايي كه ميكشن فقط به عشق هواداراشون دارن تو اين مملكت بيصاحاب به كارشون ادامه ميدن خيلي شاهكاره،موسيقيشون به سبك آرمانيي كه من بهش فكر ميكنم خيلي نزديكه،اگه دست من بود ميدادم يه سبك جديد توي Rock Music بزنن به اسم Persian Rock كه مشخصهء اصليشم فارسي خوندنه،بعداً دربارهء اين مورد بيشتر مينويسم.تازه سرويس ايميل هم دارن،من با اينكه شست هفتاد تا ايميل دارم رفتم به اسم خودم گرفتم.اگه كسي خواست به من ايميل بزنه لطف كنه به آدرس behnam@o-hum.com ايميل بزنه،اين بغل هم مينويسم.راستي اسم Single جديدشون هست ”حافظ عاشق است...“.
________________________
قسمت دوم: كيومرث
كيومرث پادشاه جهان پسري داره به اسم سيامك كه به جنگ ديوسياه،دشمن پدرش ميره و كشته ميشه.كيومرث براي پسرش عذاداري ميكنه و اشك ميريزه تا اينكه از طرف داور كردگار بهش پيام ميرسه كه انتقام سيامك رو از ديوسياه بگيره.كيومرث،پسر سيامك بنام هوشنگ رو براي انتقام همراه سپاه بزرگي به رزم ديو سياه ميفرسته وهوشنگ ديو رو شكست ميده و ميكشه.كيومرث ميميره.
___________________________
قسمت سوم: هوشنگ
بعد از مرگ كيومرث،هوشنگ پادشاه ميشه و مثل اينكه پادشاه باحال و كاردرستي هم ميشه.توي مبارزه با يه مار خفن سنگي به سنگي ميخوره و آتيش ميگيره و هوشنگ آتيش رو كشف ميكنه و اون تاريخ ميشه جشن سده.هوشنگ شروع ميكنه به آهنگري و كلي پيشرفتهاي ديگه - آدم ياد بازي Age of Impires ميافته- مثل تغيير جهت آبها وبه دنبال اون كشاورزي و دامداري صنعتي!
بعد هوشنگ ميميره.
*******
توضيحاتم يه خورده بچهگونست ولي فكر كنم اگه همينطوري سادش كنم كلّش بهتر تو ذهنم بمونه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه اوهام وبسايتشو اساسي آپديت كرده،27 اسفند هم يه Single جديد آپلود ميكنن.از حالا دارم لحظه شماري ميكنم.خيلي خوشحالم،پريروز كه همينجور اتفاقي رفتم يه سري به وبسايتشون بزنم ديدم قيافهء وبسايت حسابي عوض شده،از خوشحالي نزديك بود گريم بگيره،گريهء آدم يخي مثل من بايد ديدني باشه.حالا كار جديدشون و وبسايت باحالشون يه طرف،اينكه چندتا جوون با وجود همه دردسرهايي كه ميكشن فقط به عشق هواداراشون دارن تو اين مملكت بيصاحاب به كارشون ادامه ميدن خيلي شاهكاره،موسيقيشون به سبك آرمانيي كه من بهش فكر ميكنم خيلي نزديكه،اگه دست من بود ميدادم يه سبك جديد توي Rock Music بزنن به اسم Persian Rock كه مشخصهء اصليشم فارسي خوندنه،بعداً دربارهء اين مورد بيشتر مينويسم.تازه سرويس ايميل هم دارن،من با اينكه شست هفتاد تا ايميل دارم رفتم به اسم خودم گرفتم.اگه كسي خواست به من ايميل بزنه لطف كنه به آدرس behnam@o-hum.com ايميل بزنه،اين بغل هم مينويسم.راستي اسم Single جديدشون هست ”حافظ عاشق است...“.
Monday, March 11, 2002 | 11:42 AM
اين تمپلت پنج هودر - همون چهار رو ميگم ها - يه اشكال كوچولوي ديگه هم داره،اونم اينه كه رنگ لينكهاش خيلي به رنگ نوشتههاي معمولي نزديكه.انشاءالله خودم در اولين فرصت درستش ميكنم.من فقط وقتايي از اين عبارت انشاءالله استفاده ميكنم كه ميدونم اون كاري كه اين عبارت رو براش بكار بردم تقريبا محاله درست انجام بشه.اگه بخوام يه كاري رو انجام بدم مثل بچّهء آدم ميگم”سعيمو ميكنم“يا اگه بخوام مذهبي بازي دربيارم ميگم”به اميد خدا“.
ديروز ديدم با اينكه Setting پيغامها رو گذاشتم رو صد ولي تو صفحهء اصلي فقط چهار پنج تا پيغام آخر هست،رفتم از اول همه پيغامها رو edit كردم.واقعا اديت نكردم كه،فقط edit رو زدم كه جناب بلاگر يادش بياد بايد همه پيغامهاي منو تو صفحه اصلي نشون بده! لطفا اگه كسي روانپاكتر از من سراغ داره بهم معرفي كنه كه برم پيشِش دورهء عالي ببينم.البته من يه نفر روانپاكترسراغ دارم اونم خودمم.
خلاصه اي كسي كه راه گم كردهاي؛اگه اين صفحه دير ميآد بالا نه بخاطر كم بودن سرعت خطِ نه سيستمت اشكال داره،اشكال از بيسوواتي حاجيته كه همهء وبلاگو چپونده تو صفحهء اصلي.
يه چيزه ديگه هم بگم و لال شم.من ميگم امسال چهارشنبهسوري توي شهرهاي بزرگ احتمالش زياده كه درگيري پيش بياد.بخاطر همون قضيهء محرّم.يه شايعاتي هم هست كه گفتن با كسايي كه تو اين روزا بزن برقص كنن مثل مفصدفيالارض برخورد ميكنن يعني تو مايههاي اعدام و اين حرفا.اگه اين شايعه درست باشه معلومه كه بلوفه.سنگ بزرگ يهني چي؟يعني جون عمّتون يهخورده يواش بزن برقص كنيد.آخه يه چيزي ميگن ها.مثل اينه كه بگن هركي دودست و دوپا و يه سر داره مفصدفيالارضه.بابا اين مردم هميشه چهارشنبهسوري زدن ورقصيدن،اگه عزاي نهنهشون هم كه باشه اين كارو ميكنن،اونيم كه اعتقاد داره شب ميره عذاداريش رو ميكنه،به حرف شما گوش نميدن كه.
ديروز ديدم با اينكه Setting پيغامها رو گذاشتم رو صد ولي تو صفحهء اصلي فقط چهار پنج تا پيغام آخر هست،رفتم از اول همه پيغامها رو edit كردم.واقعا اديت نكردم كه،فقط edit رو زدم كه جناب بلاگر يادش بياد بايد همه پيغامهاي منو تو صفحه اصلي نشون بده! لطفا اگه كسي روانپاكتر از من سراغ داره بهم معرفي كنه كه برم پيشِش دورهء عالي ببينم.البته من يه نفر روانپاكترسراغ دارم اونم خودمم.
خلاصه اي كسي كه راه گم كردهاي؛اگه اين صفحه دير ميآد بالا نه بخاطر كم بودن سرعت خطِ نه سيستمت اشكال داره،اشكال از بيسوواتي حاجيته كه همهء وبلاگو چپونده تو صفحهء اصلي.
يه چيزه ديگه هم بگم و لال شم.من ميگم امسال چهارشنبهسوري توي شهرهاي بزرگ احتمالش زياده كه درگيري پيش بياد.بخاطر همون قضيهء محرّم.يه شايعاتي هم هست كه گفتن با كسايي كه تو اين روزا بزن برقص كنن مثل مفصدفيالارض برخورد ميكنن يعني تو مايههاي اعدام و اين حرفا.اگه اين شايعه درست باشه معلومه كه بلوفه.سنگ بزرگ يهني چي؟يعني جون عمّتون يهخورده يواش بزن برقص كنيد.آخه يه چيزي ميگن ها.مثل اينه كه بگن هركي دودست و دوپا و يه سر داره مفصدفيالارضه.بابا اين مردم هميشه چهارشنبهسوري زدن ورقصيدن،اگه عزاي نهنهشون هم كه باشه اين كارو ميكنن،اونيم كه اعتقاد داره شب ميره عذاداريش رو ميكنه،به حرف شما گوش نميدن كه.
Sunday, March 10, 2002 | 8:30 AM
اين تمپلتهاي جديد حسين خان قشنگن فقط يكي،دوتا اشكال دارن.اول اينكه تمپلتاي چهار و پنج جابجا هستن،يعني اگه شما از تمپلتِ چهار خوشتون ميآد بايد كد تمپلت پنج رو وارد كنيد و اگه ار تمپلتِ پنج خوشتون ميآد چهار رو،چه شود! بعدام اينكه كد آرشيوش خيلي مختصره،براي من كه درست كار نكرده،بايد يه خورده انگولكش كنم ببينم چي ميشه،راه حلّش فعلا اينه كه از Setting پيغامها رو بذارم رو صد كه تمام وبلاگ رو تو صفحهء اصلي نشون بده.تو مدرسهء وب هم كه تازه كلاس اوليام نميتونم واسه خودم يه وبلاگ طراحي كنم،آخه اين چه زندگييه ما داريم.
يكي كه مثل من تنبل نيست به حسين ايميل بزنه بگه قضيه چيه.البته به نظر من اينطوري هم بد نيست ها.مثلا من خودم اول ميخواستم تمپلت چهار رو بذارم ولي بعد كه تمپلت پنج رو تو صفحهء وبلاگم ديدم بيخيال شدم.چون هم صفحه قشنگ شده بود هم من تنبليم مياومد دوباره عوضش كنم.
راستي همونطور كه ميبينيد اين صفحه با error ميآد بالا،هر كاري هم ميكنم درست نميشه،Front Page هم چرت و پرت ميگه،مثلا ميگه يه “(” كم داري،اونم كجا؟درست وسط آدرس يه لينك،خلاصه باسواداش به فرياد برسن.حالا يكي نيست بگه آخه دانشمند ببين كسي اصلا وبلاگتو ميخونه اين همه داد و فرياد ميكني.
يكي كه مثل من تنبل نيست به حسين ايميل بزنه بگه قضيه چيه.البته به نظر من اينطوري هم بد نيست ها.مثلا من خودم اول ميخواستم تمپلت چهار رو بذارم ولي بعد كه تمپلت پنج رو تو صفحهء وبلاگم ديدم بيخيال شدم.چون هم صفحه قشنگ شده بود هم من تنبليم مياومد دوباره عوضش كنم.
راستي همونطور كه ميبينيد اين صفحه با error ميآد بالا،هر كاري هم ميكنم درست نميشه،Front Page هم چرت و پرت ميگه،مثلا ميگه يه “(” كم داري،اونم كجا؟درست وسط آدرس يه لينك،خلاصه باسواداش به فرياد برسن.حالا يكي نيست بگه آخه دانشمند ببين كسي اصلا وبلاگتو ميخونه اين همه داد و فرياد ميكني.
Saturday, March 09, 2002 | 9:30 AM
تمپلتمو با يكي از تمپلتهاي جديد حسين خان عوض كردم.گفتم دم عيدي يه خونهتكوني بكنم.ولي فعلا كه نوشتههامو درست نشون نميده،تا ببينم بعد چي ميشه.
Friday, March 08, 2002 | 8:39 AM
بلاخره از دست اين امتحان لعنتي راحت شدم.حالا ميتونم باخيال راحت برم دنبال كارايي كه دوست دارم.خوب از كجا شروع كنم،از” پژوهشهاي يك سگ“كافكا،يا از....
نميدونم چرا وقت نميكنم بنويسم.حالا تا كسي نيومده سراغم اين مثلا داستانو بنويسم:
____________________________
... وگيجگاهم ميتپد
قدم تند ميكنم و ميپيچم توي يك كوچه،شبح هم تندتر ميآيد وپشت سرم ميپيچد،يكبار ديگر زيرچشمي به شبح نگاه ميكنم،هنوز دنبالم ميآيد،سياه است و نافرم.تندتر ميروم،فكر ميكنم به آخركوچه كه رسيدم چكار كنم كه از دستش خلاص شوم،چيزي به فكرم نميرسد،دوباره پشت سرم را نگاه ميكنم،شبح را نميبينم،افكاري به سرعت از ذهنم ميگذرند،ميترسم كه شايد به جايي جهيده باشد كه نتوانم ببينمش،همزمان اميدوارم كه شرش را كم كرده باشد،امّا نه، شبح باهمان فاصله دنبالم است،فقط بلندتر شده،بخاطر همين اول نديدمش.
ميرسم به خيابان، شلوغ است وپرسروصدا،ولي من هنوز از شبح ميترسم،از خيابان رد ميشوم وتندتر ميروم،فكر مي كنم توي شلوغي من را گم ميكند،ميپيچم توي يك كوچهء تنگ،چند قدم ميدوم،يادم ميافتد كه ميتوانستم توي خيابان سوار ماشين شوم و فلنگ را ببندم،برميگردم،شبح به سر كوچه رسيده،ديرشده،ديگر نميشود برگشت،بازهم ميدوم،فكرميكردم اين محله را ميشناسم ولي تا بحال اين كوچه را نديده بودم،كوچهء تنگتري تهِ اين كوچه هست،نميدانم چرا اميدوارم شبح نتواند ازآنجا بگذرد،شايد چون هربار نگاهش ميكنم بزرگتروبلندترميشود،ميپيچم به كوچهء تنگ،كوچه بنبست است،احساس ميكنم چشمهايم دارند ازحدقه درميآيند،تنم داغ شده،برميگردم،شبح نزديكتر ميشود،بلندوبزرگ است وخيلي سياه،خيلي سياه ترازقبل.آرام ميآيد،مثل اينكه او هم ميداند راه فراري ندارم.بايد فكري بكنم،صدايي ميآيد،نميتوانم درست فكركنم،اين صداي چه بود؟صدا تكرار ميشود،چه صداي آشنايي،تنم داغ داغ است،صداي زنگ موبايل است،نفسم بالا نميآيد،صداي زنگ موبايل خودم است،شبح نزديكترميشود،موبايل دوباره زنگ ميزند،حالا چه وقت زنگ زدن است؟!بايد فكر كنم،بايد دنبال راه فراري باشم،بايد از ديوار بالا بروم،به ديوارههاي كوچه نگاه ميكنم،خيلي بلندند،آسمان پيدا نيست.موبايل زنگ ميزند،نفسم تنگي ميكند،عرق روي پيشانيم راه افتاده،ميخواهم پاكش كنم،امّا نميتوانم،سرم را روي بالش جابجا ميكنم،موبايل زنگ ميزند،بايد راه فراري پيدا كنم ولي اين موبايل نميگذارد كه. كجاست؟بالاي سرم،دستم را دراز ميكنم روي طاقچه پياش ميگردم،پس شبح،كوچه،بنبست ....
گوشي را برميدارم،هنوز زنگ ميزند،نميتوانم از توي جلد درش بياورم،چشمهايم درست نميبينند،گيجگاهم ذوق ذوق ميكند،موبايل را به زور از جلدش در ميآورم،سرفه اي ميكنم كه صدايم خواب آلود نباشد:
-بفرماييد
-اَ....لو
صدايي مبهم است درميان همهمهاي عجيب كه قطع و وصل ميشود.
-بله؟شما؟
-س...لام....بهن...
-صدا كمي شبيه صداي آرمن است.
-سلام آرمن،تويي؟
-من با...يل...آرمن زنگ مي...
نميدانم كيست.اگرآرمن نباشد حتما علي است.
-الو
ولي اين صدا كه شبيه صداي علي نبود.گيجگاهم ذوق ذوق ميكند،شايد آن يكي علي باشد.
-الو
همهمه مثل صداي عدهاي آدم است كه در سالني بزرگ وخالي بلند بلند باهم حرف ميزنند.
-الو
-اين كه... يه ربع...يه بار...فقط مي گه...الو
جا ميخورم.اين كيست كه با من تماس گرفته؟دارد مسخرهام ميكند؟همه دارند مسخرهام ميكنند؟چرا؟گيجگاهم تندتر ذوق ذوق ميكند.صدا از آنسوي خط بريده بريده ميگويد:
-من كه...صداتو...نميش...شب...بهت...زنگ...نم.
گوشي چند بوق ميزند و قطع ميشود.
نفهميدم كي بود،خوب شب زنگ ميزند،اگر نزد چه؟اصلا مهم نيست،داشت مسخرهام ميكرد،داشت جلوي همهء آن آدمهاي توي آن سالن مسخرهام ميكرد،امّا همهء آنها كه نميتوانستند گوش كنند.سردرد خفيفي دارم.نميدانم چه كنم،كاش آن شبح سياه مرا با خود ميبرد.چشمهايم را ميبندم،يك نفس عميق ميكشم و به صداي تپش گيجگاهم گوش ميكنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين وبلاگ نويسي يه تاثيرات شگرفي در من ايجاد كرده كه همين طوري الكي بيخودي احساس نويسنده بودن بهم دست ميده.هرجا كه ميرم ميبينم دارم ناخودآگاه توذهنم همين جور يه بند يادداشت بر ميدارم.
ديروز رفتم دندون پزشكي،اين هم يادداشتهاي مربوطهست.من نه ماجراجو هستم كه بتونم اتفاقات عجيب و غريب تعريف كنم،نه تو يه مملكت دور زندگي ميكنم كه حوادث جالب برام پيش بياد و نه اونقدراستعداد دارم كه تو قالبهاي مختلف برم و ديگران رو براي يه مدّت كوتاه هم شده بزارم سر كار.پس براي من رفتن به دندون پزشكي اتفاق مهميه.
*******
اينكه دندونت هر چند وقت يه بار اساسي حالتو بگيره و تو بدترين زمان ممكن مثلا دو سه هفته مونده به امتحان كنكوردمار از روزگارت در بياره به اندازه كافي آزار دهنده هست ولي اگه قرار باشه براي حل اين مشكل علاوه بر درد پركردن دندون ويكي دو روز درد بعدش وهزينه ده هزار تومني پركردن،اخلاق گند دكتر دندون پزشكتو هم تحمّل كني ديگه ميشه قوز بالا قوز بالا قوز.
ولي من خوشبختانه اين مشكل آخر رو نداشتم.وقتي شيش ماه يه بار ميرم كه دندونامو چك كنم يكي از دلخوشيام ديدن اين آقاي دكتره.البته ديروز اين موضوع تنها دلخوشيم بود و ميدونستم اوضاع دهان و دندان پاك خيطه.فقط اميدوار بودم بيشتر از يكي دو تا دندون اسقاطي نداشته باشم.محاسبهء هزينهء پركردن سه چهار تا دندون موهاي سرمو سيخ سيخ ميكرد،حالا اگه عصبكشي لازم بود چي؟
توهمين فكروخيالا بودم كه رسيدم به مطب.از شانس من مطب خلوت بود و بعد ازسلام عليك ومعرفي خودم به خانم منشي يه راست رفتم پيش دكتر نازنينم.يه توضيحي دربارهء اين آقاي دكتر بايد بدم.دكتر آدم خوش برخورديه،قربون صدقهء آدم نميره ها ! ولي يه جوري با آدم برخورد ميكنه كه احساس يه گوسفند كه رفته به كشتارگاه رو پيدا نميكني.
خلاصه نشستم روي صندلي مخصوص و بعد از اينكه درست وحسابي تو صندلي فرو رفتم به فكرم رسيد كه بد نيست آدم يه دونه از اين صندليها تو خونش داشته باشه،فقط چراغش بايد از پشت صندلي بتابه كه موقع كتاب خوندن درست نور بده.راستي اسم اون چراغه چيه؟
دكتر نشست رو صندلي كوچيكهء كنار من و چراغ رو آورد پايينتر.گفتم:
-آقاي دكتر چك ميكنيد يا مشكلمو بگم.
يه جوري كه يعني راحت باش گفت:
-بگو.
-يه چند هفتهايه كه اين دندوناي پنج و شيش و هفت بالا سمت راست بعضي وقتا درد ميكنه بخصوص وقتي كه چايي با قند ميخورم.دكتر سرشو ميآره جلو و ميگه:
-ببينم.
دهنمو باز ميكنم.دكتر آينهء كوچيك وظريفشو ميزاره تو دهنم و بادستهش لب پايينيمو يه كمي فشار ميده تا دندونها رو بهتر ببينه.يادم رفته بهش بگم دندون شيش رو قبلا عصبكشي كرده فعلا هم كه نميتونم حرف بزنم.دكتر شمارهء پنج و معاينه ميكنه و ميگه:
-اين كه سالمه.
شيش و ميبينه و ميگه:
-اين هم فكر نميكنم مشكلي داشته باشه.
ميرسه به هفت:
-آهان،اين يه ديوارَش مشكل داره.
بقيهء دندونها رو هم چك ميكنه و آينه رو از دهنم در ميآره.ميگم:
-آقاي دكترشيش رو قبلا عصبكشي كردين.
-خوب پس اون مشكلي نداره.
به كارش اطمينان داريم.هم من،هم مامانم كه از وقتي دختر بوده مياومده پيش همين دكتر،هم خواهرم وهم هركسي كه اين دكتر رو بهش معرفي كرديم.
دكتر ميگه:
-ديوارههاي شيش خيلي خوب مونده،معمولا بعد از يه مدتي ديوارهها به خاطر ساييدگي خراب ميشن.
-باهاش مدارا ميكنم دكتر.زياد بهش فشار نميآرم.
همينجور كه با من حرف ميزنه داره وسايلش رو آماده ميكنه.بايد شمارهء هفت رو پركنه.يه آمپول بيحسي ميزنه و ميره تو پروندم بنويسه چيكار داره ميكنه تا تو اين فاصله لثهء من هم بيحس بشه.چشمم ميافته به وسايل روي ميز ياد فيلم دوندهء ماراتن ميافتم.باخودم فكر ميكنم اگه آقاي دكتر فقط يه بار بگه ”اَمنه؟“ پاميشم در ميرم.
دكتر ميآد بالاي سرم يه نگاهي ميندازه و متهاش رو بر ميداره،يه منكده هم ميذاره تو دهنم. صداي مته يهجوراييه،تهديدآميزه انگار ميگه آلان حالتو جا ميآرم.شروع ميكنه به تراشيدن هفت.انگار دارن مغزمو سوراخ ميكنن ولي دردي نداره،چند لحظه بعد يه درد كوتاه حس ميكنم.دكتر مته رو عوض ميكنه و دوباره شروع ميكنه،اين يكي مثل متهباديه،سرم يا شايد چشام ميلرزه،لامپاي آويرون به سقف دارن تكون تكون ميخودن،دوتالامپ 100،با خودم ميگم نورشون كم نيست،ساعت پنج ونيمه،هنوز هوا كاملا روشنه.دوباره حواسم ميره به مته،حتما دكترداره سوراخي رو كه درست كرده گشاد ميكنه.دوباره مته رو عوض ميكنه،اين بين دوتاي اوليه نه مثل اولي تيزه نه مثل دومي قوي.كار تراشيدن تموم ميشه.دكتر مواد لازم براي پركردن يه دندون شمارهء هفت رو آماده ميكنه و بعد از چند بارانجام عمل جويدن و لكهگيري (!)بلاخره كار دندون من تموم ميشه.با دكتر خداحافظي ميكنم وبعد ازپرداخت هزينه كه وحشتناكترين قسمت قضيهست ازمطب ميآم بيرون.ساعت هنوز شيش نشده،يه نيم ساعتي مونده به تاريك شدن هوا.كل كارم يك ساعت هم نشد ولي ميدونم كه دو ساعت تمام طول ميكشه كه از تختطاووس بيام خونه،حدود يه ساعت ونيم هم طول كشيده بود كه برسم به مطب،آخرش به اين نتيجه ميرسم كه ساكنين تهران حدود يكچهارم عمرشون رو تو رفت و آمد درونشهري تلف ميكنند،لثم هنوز بيحسه.
نميدونم چرا وقت نميكنم بنويسم.حالا تا كسي نيومده سراغم اين مثلا داستانو بنويسم:
____________________________
... وگيجگاهم ميتپد
قدم تند ميكنم و ميپيچم توي يك كوچه،شبح هم تندتر ميآيد وپشت سرم ميپيچد،يكبار ديگر زيرچشمي به شبح نگاه ميكنم،هنوز دنبالم ميآيد،سياه است و نافرم.تندتر ميروم،فكر ميكنم به آخركوچه كه رسيدم چكار كنم كه از دستش خلاص شوم،چيزي به فكرم نميرسد،دوباره پشت سرم را نگاه ميكنم،شبح را نميبينم،افكاري به سرعت از ذهنم ميگذرند،ميترسم كه شايد به جايي جهيده باشد كه نتوانم ببينمش،همزمان اميدوارم كه شرش را كم كرده باشد،امّا نه، شبح باهمان فاصله دنبالم است،فقط بلندتر شده،بخاطر همين اول نديدمش.
ميرسم به خيابان، شلوغ است وپرسروصدا،ولي من هنوز از شبح ميترسم،از خيابان رد ميشوم وتندتر ميروم،فكر مي كنم توي شلوغي من را گم ميكند،ميپيچم توي يك كوچهء تنگ،چند قدم ميدوم،يادم ميافتد كه ميتوانستم توي خيابان سوار ماشين شوم و فلنگ را ببندم،برميگردم،شبح به سر كوچه رسيده،ديرشده،ديگر نميشود برگشت،بازهم ميدوم،فكرميكردم اين محله را ميشناسم ولي تا بحال اين كوچه را نديده بودم،كوچهء تنگتري تهِ اين كوچه هست،نميدانم چرا اميدوارم شبح نتواند ازآنجا بگذرد،شايد چون هربار نگاهش ميكنم بزرگتروبلندترميشود،ميپيچم به كوچهء تنگ،كوچه بنبست است،احساس ميكنم چشمهايم دارند ازحدقه درميآيند،تنم داغ شده،برميگردم،شبح نزديكتر ميشود،بلندوبزرگ است وخيلي سياه،خيلي سياه ترازقبل.آرام ميآيد،مثل اينكه او هم ميداند راه فراري ندارم.بايد فكري بكنم،صدايي ميآيد،نميتوانم درست فكركنم،اين صداي چه بود؟صدا تكرار ميشود،چه صداي آشنايي،تنم داغ داغ است،صداي زنگ موبايل است،نفسم بالا نميآيد،صداي زنگ موبايل خودم است،شبح نزديكترميشود،موبايل دوباره زنگ ميزند،حالا چه وقت زنگ زدن است؟!بايد فكر كنم،بايد دنبال راه فراري باشم،بايد از ديوار بالا بروم،به ديوارههاي كوچه نگاه ميكنم،خيلي بلندند،آسمان پيدا نيست.موبايل زنگ ميزند،نفسم تنگي ميكند،عرق روي پيشانيم راه افتاده،ميخواهم پاكش كنم،امّا نميتوانم،سرم را روي بالش جابجا ميكنم،موبايل زنگ ميزند،بايد راه فراري پيدا كنم ولي اين موبايل نميگذارد كه. كجاست؟بالاي سرم،دستم را دراز ميكنم روي طاقچه پياش ميگردم،پس شبح،كوچه،بنبست ....
گوشي را برميدارم،هنوز زنگ ميزند،نميتوانم از توي جلد درش بياورم،چشمهايم درست نميبينند،گيجگاهم ذوق ذوق ميكند،موبايل را به زور از جلدش در ميآورم،سرفه اي ميكنم كه صدايم خواب آلود نباشد:
-بفرماييد
-اَ....لو
صدايي مبهم است درميان همهمهاي عجيب كه قطع و وصل ميشود.
-بله؟شما؟
-س...لام....بهن...
-صدا كمي شبيه صداي آرمن است.
-سلام آرمن،تويي؟
-من با...يل...آرمن زنگ مي...
نميدانم كيست.اگرآرمن نباشد حتما علي است.
-الو
ولي اين صدا كه شبيه صداي علي نبود.گيجگاهم ذوق ذوق ميكند،شايد آن يكي علي باشد.
-الو
همهمه مثل صداي عدهاي آدم است كه در سالني بزرگ وخالي بلند بلند باهم حرف ميزنند.
-الو
-اين كه... يه ربع...يه بار...فقط مي گه...الو
جا ميخورم.اين كيست كه با من تماس گرفته؟دارد مسخرهام ميكند؟همه دارند مسخرهام ميكنند؟چرا؟گيجگاهم تندتر ذوق ذوق ميكند.صدا از آنسوي خط بريده بريده ميگويد:
-من كه...صداتو...نميش...شب...بهت...زنگ...نم.
گوشي چند بوق ميزند و قطع ميشود.
نفهميدم كي بود،خوب شب زنگ ميزند،اگر نزد چه؟اصلا مهم نيست،داشت مسخرهام ميكرد،داشت جلوي همهء آن آدمهاي توي آن سالن مسخرهام ميكرد،امّا همهء آنها كه نميتوانستند گوش كنند.سردرد خفيفي دارم.نميدانم چه كنم،كاش آن شبح سياه مرا با خود ميبرد.چشمهايم را ميبندم،يك نفس عميق ميكشم و به صداي تپش گيجگاهم گوش ميكنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين وبلاگ نويسي يه تاثيرات شگرفي در من ايجاد كرده كه همين طوري الكي بيخودي احساس نويسنده بودن بهم دست ميده.هرجا كه ميرم ميبينم دارم ناخودآگاه توذهنم همين جور يه بند يادداشت بر ميدارم.
ديروز رفتم دندون پزشكي،اين هم يادداشتهاي مربوطهست.من نه ماجراجو هستم كه بتونم اتفاقات عجيب و غريب تعريف كنم،نه تو يه مملكت دور زندگي ميكنم كه حوادث جالب برام پيش بياد و نه اونقدراستعداد دارم كه تو قالبهاي مختلف برم و ديگران رو براي يه مدّت كوتاه هم شده بزارم سر كار.پس براي من رفتن به دندون پزشكي اتفاق مهميه.
*******
اينكه دندونت هر چند وقت يه بار اساسي حالتو بگيره و تو بدترين زمان ممكن مثلا دو سه هفته مونده به امتحان كنكوردمار از روزگارت در بياره به اندازه كافي آزار دهنده هست ولي اگه قرار باشه براي حل اين مشكل علاوه بر درد پركردن دندون ويكي دو روز درد بعدش وهزينه ده هزار تومني پركردن،اخلاق گند دكتر دندون پزشكتو هم تحمّل كني ديگه ميشه قوز بالا قوز بالا قوز.
ولي من خوشبختانه اين مشكل آخر رو نداشتم.وقتي شيش ماه يه بار ميرم كه دندونامو چك كنم يكي از دلخوشيام ديدن اين آقاي دكتره.البته ديروز اين موضوع تنها دلخوشيم بود و ميدونستم اوضاع دهان و دندان پاك خيطه.فقط اميدوار بودم بيشتر از يكي دو تا دندون اسقاطي نداشته باشم.محاسبهء هزينهء پركردن سه چهار تا دندون موهاي سرمو سيخ سيخ ميكرد،حالا اگه عصبكشي لازم بود چي؟
توهمين فكروخيالا بودم كه رسيدم به مطب.از شانس من مطب خلوت بود و بعد ازسلام عليك ومعرفي خودم به خانم منشي يه راست رفتم پيش دكتر نازنينم.يه توضيحي دربارهء اين آقاي دكتر بايد بدم.دكتر آدم خوش برخورديه،قربون صدقهء آدم نميره ها ! ولي يه جوري با آدم برخورد ميكنه كه احساس يه گوسفند كه رفته به كشتارگاه رو پيدا نميكني.
خلاصه نشستم روي صندلي مخصوص و بعد از اينكه درست وحسابي تو صندلي فرو رفتم به فكرم رسيد كه بد نيست آدم يه دونه از اين صندليها تو خونش داشته باشه،فقط چراغش بايد از پشت صندلي بتابه كه موقع كتاب خوندن درست نور بده.راستي اسم اون چراغه چيه؟
دكتر نشست رو صندلي كوچيكهء كنار من و چراغ رو آورد پايينتر.گفتم:
-آقاي دكتر چك ميكنيد يا مشكلمو بگم.
يه جوري كه يعني راحت باش گفت:
-بگو.
-يه چند هفتهايه كه اين دندوناي پنج و شيش و هفت بالا سمت راست بعضي وقتا درد ميكنه بخصوص وقتي كه چايي با قند ميخورم.دكتر سرشو ميآره جلو و ميگه:
-ببينم.
دهنمو باز ميكنم.دكتر آينهء كوچيك وظريفشو ميزاره تو دهنم و بادستهش لب پايينيمو يه كمي فشار ميده تا دندونها رو بهتر ببينه.يادم رفته بهش بگم دندون شيش رو قبلا عصبكشي كرده فعلا هم كه نميتونم حرف بزنم.دكتر شمارهء پنج و معاينه ميكنه و ميگه:
-اين كه سالمه.
شيش و ميبينه و ميگه:
-اين هم فكر نميكنم مشكلي داشته باشه.
ميرسه به هفت:
-آهان،اين يه ديوارَش مشكل داره.
بقيهء دندونها رو هم چك ميكنه و آينه رو از دهنم در ميآره.ميگم:
-آقاي دكترشيش رو قبلا عصبكشي كردين.
-خوب پس اون مشكلي نداره.
به كارش اطمينان داريم.هم من،هم مامانم كه از وقتي دختر بوده مياومده پيش همين دكتر،هم خواهرم وهم هركسي كه اين دكتر رو بهش معرفي كرديم.
دكتر ميگه:
-ديوارههاي شيش خيلي خوب مونده،معمولا بعد از يه مدتي ديوارهها به خاطر ساييدگي خراب ميشن.
-باهاش مدارا ميكنم دكتر.زياد بهش فشار نميآرم.
همينجور كه با من حرف ميزنه داره وسايلش رو آماده ميكنه.بايد شمارهء هفت رو پركنه.يه آمپول بيحسي ميزنه و ميره تو پروندم بنويسه چيكار داره ميكنه تا تو اين فاصله لثهء من هم بيحس بشه.چشمم ميافته به وسايل روي ميز ياد فيلم دوندهء ماراتن ميافتم.باخودم فكر ميكنم اگه آقاي دكتر فقط يه بار بگه ”اَمنه؟“ پاميشم در ميرم.
دكتر ميآد بالاي سرم يه نگاهي ميندازه و متهاش رو بر ميداره،يه منكده هم ميذاره تو دهنم. صداي مته يهجوراييه،تهديدآميزه انگار ميگه آلان حالتو جا ميآرم.شروع ميكنه به تراشيدن هفت.انگار دارن مغزمو سوراخ ميكنن ولي دردي نداره،چند لحظه بعد يه درد كوتاه حس ميكنم.دكتر مته رو عوض ميكنه و دوباره شروع ميكنه،اين يكي مثل متهباديه،سرم يا شايد چشام ميلرزه،لامپاي آويرون به سقف دارن تكون تكون ميخودن،دوتالامپ 100،با خودم ميگم نورشون كم نيست،ساعت پنج ونيمه،هنوز هوا كاملا روشنه.دوباره حواسم ميره به مته،حتما دكترداره سوراخي رو كه درست كرده گشاد ميكنه.دوباره مته رو عوض ميكنه،اين بين دوتاي اوليه نه مثل اولي تيزه نه مثل دومي قوي.كار تراشيدن تموم ميشه.دكتر مواد لازم براي پركردن يه دندون شمارهء هفت رو آماده ميكنه و بعد از چند بارانجام عمل جويدن و لكهگيري (!)بلاخره كار دندون من تموم ميشه.با دكتر خداحافظي ميكنم وبعد ازپرداخت هزينه كه وحشتناكترين قسمت قضيهست ازمطب ميآم بيرون.ساعت هنوز شيش نشده،يه نيم ساعتي مونده به تاريك شدن هوا.كل كارم يك ساعت هم نشد ولي ميدونم كه دو ساعت تمام طول ميكشه كه از تختطاووس بيام خونه،حدود يه ساعت ونيم هم طول كشيده بود كه برسم به مطب،آخرش به اين نتيجه ميرسم كه ساكنين تهران حدود يكچهارم عمرشون رو تو رفت و آمد درونشهري تلف ميكنند،لثم هنوز بيحسه.

