Monday, April 29, 2002 | 7:35 AM
در مورد تيتر جديد وبلاگ فردا مفصل مينويسم.فقط اين رو بگم كه شست بار اومدم تو Blogger و رفتم تا تونستم به اينجا برسونمش.
سايت سازمان سنجش خيلي باحاله.تمام سال درست كار ميكنه،فقط وقتي موقع اعلام نتايچ كه ميشه قاط ميزنه.
باورم نميشه؛چاقوي ضامن‌دار خريدم.ديروز داشتم از خيابون جمهوري رد ميشدم که ديدم يه دستفروش يه سري چاقو چيده رو يه پارچه و داره ميفروشه.يکيشون خيلي خوشگل بود،هم تيغه‌اش،هم دستهء فلزيش.از دستفروشه که يه پسر جوون بود پرسيدم:«چنده؟»گفت:«۴ تومن،برزيليه.»ورش داشتم که امتحانش کنم ضامنش رو که فشار دادم تيغه با چنان لگدي از جاش در اومد که نزديک بود چاقو از دستم در بياد و بخوره تو صورت پسر دست فروش.هر دو چند لحظه مات و مبهوت بهم نگاه کرديم،بعد اون يه چاقوي ضامن‌دار کوچيکتر ورداشت و داد دستم و بهم گفت:«اينو امتحان کن.»تو دستم محکم گرفتمش و ضامنش رو فشار دادم،تيغه پريد بيرون.بهم گفت:«اين برات بهتره،قفل ضامن هم داره.»چاقو رو که ازش خريدم هي ضامنش رو فشار ميدادم تا تيغه‌اش بياد بيرون و هي هر دفعه به خودم ميخنديدم.فکرش رو بکن بهنام وسط يه دعوا چاقو ضامن‌دار خوش دستش تو دست راستشه و گارد حمله گرفته،چند تا لات و لوت هم با زنجير و چماق دوره‌اش کردن،تو پس زمينه يه قطعه موسيقي تو مود کاراي اسفنديار منفردزاده شنيده ميشه.کلوزآپ رو دست راست بهنام و چاقوش.بهنام ضامن رو ميزنه و تيغه چاقو با سرعت وشدت از جاش مياد بيرون.چاقو با لگدي که ميزنه از دست بهنام ميپره بيرون وميوفته جلوي پاي گنده لاته.حالا قيافهء بهنام ديدنيه.
آخه پسر تو رو چه به چاقو و چاقو کشي.ياد فيلماي مسعود کيميايي افتادم.برم يه بار ديگه ضامنش رو فشار بدم و به خودم بخندم.بعد قفلش ميکنم،شايد براي هميشه.
Sunday, April 28, 2002 | 8:15 AM
گروه اوهام ميخواد يه كنسرت خيريه تو روزهاي 8 و 9 و 10 خرداد بده.من كه فكر نميكنم به اين راحتي بتونن كنسرت بدن.
يه ويروس برام اومده.ربطي به وبلاگها و وبلاگخونها نداره البته.گفته بودم که من شستاد تا آدرس ايميل دارم.براي يکيش که تو ياهوست فرستادن.طرف به بهانهء Screen Saver يه فايل ويروسي رو جا زده.مشخصاتش اينه:
Virus Name: W32.Yaha@mm
File type: exe
From: Screen Saver
Subject: Melt the Heart og your Valentine with this beautiful Screen saver


طرف از مرحله خيلي پرت بوده،آلان کجا و روز والنتين کجا.اگه من دو پي راديان عقب باشم اين بابا تازه رسيده سر گردنهء حيرون!
بازم دستش درد نکنه،تو اين حالت کُما يه کمي سرگرم شدم.
خلاصه اگر اينا رو ميخونين حتما ميدونين که بايد حواستون به ايميل‌هاتون باشه.
Saturday, April 27, 2002 | 7:29 AM
يک نصيحت به خودم:
وقتي تو حالت برزخي وبلاگ ننويس.
***
مغز من يه چند روزيه کرخته،يه جور خاصي.دليلش رو ميدونم ولي مطمئن نيستم همون باشه.خوب با مغز قفل شده که نميشه درست فکر کرد.حالا هم بايد برم يه چيزي بخورم و راه بيوفتم برم سر کار.از ساعت ۲ صبح نيمه بيدارم و الان معده‌ام داره سوراخ ميشه.
بايد از اين حالت معلق زودتر دربيام وگرنه کار دست خودم ميدم.اميدوارم تا چند هفتهء ديگه بفهمم چيکاره‌ام.
***
خاک بر سرم با اين وبلاگ نوشتنم.
Friday, April 26, 2002 | 5:52 AM
يه مدتيه تو خيابون همه از من آدرس ميپرسن.نميدونم قيافم خيلي مهربونه يا زيادي شبيه بچه تهروني‌ها شدم که همه به من گير ميدن يا که چي.
***
اين يکي بايد کاريکلماتور باشه.فقط مشکل اينجاست که نميدونم خودم گفتم يا جايي شنيدم يا خوندم:
من شنا بلد نيستم،در افکارم غرق مي‌شوم.
***
من يه دوست دريانورد دارم که تازگي شروع کرده به وبلاگ نوشتن.فکر کنم تو وبلاگ نويسها تا حالا دريانورد واقعي نداشتيم.ولي اين يکي راست راستي دريانورده هر چند مثل همهء دريانوردا يه خورده خالي بنده.هي بهش ميگم:«رفيق اينقدر خالي نبند.نديدي وايکينگها بخاطر يه نهنگ سفيد چند قرن سکهء يه پول شدن.تازه خالي‌بنديشون هم درست از آب در اومد.نه مثل تو که با شنيدن خالي‌بنديهات به قول گيله‌مرد رو سر آدم اسفناج سبز ميشه،اين کارا آخروعاقبت نداره.»تو کتش نميره که.
حالا خوبه وبلاگ نوشتن بهش نساخته.هيچي نشده دوشاخهء مودم رو بجاي دوشاخهء ضبط کرده تو پريز برق و ترتيب مودم خودش رو داده وگرنه کلهء وبلاگ‌خونها تبديل به اسفناجستان ميشد.
با خودم گفتم حالا که اينجا همه دارند به انواع روشهاي مستقيم و غيرمستقيم و نيمه مستقيم به رفيق رفقاشون حال ميدن من هم يه حال کوچولو تو اين وبلاگ پرخواننده‌ام(!)به اين رفيق دريانوردم بدم،حالا گيريم که يه خورده زيادي خالي‌بنده،طوري نميشه که!؟اسم وبلاگش هم هست:
REMINISCENCES OF A SAILOR
Thursday, April 25, 2002 | 6:04 AM
من برگشتم.فکر کنم براي کسي زياد مهم نيست چون وبلاگ من وبلاگ پرخواننده‌اي نيست که کسي بخواد قربون صدقم بره که:«اِوا چرا رفتي؟! اِوا چرا برگشتي!؟» فعلا براي يه ماهي مرتب مينويسم اگه مشکل ديگه‌اي پيش نياد.يه خرمگس مزاحم هم پيداش شده و هي داره ميچرخه دور سرم.يکي نيست بهش بگه مگه تو مثل آدم خري که ساعت پنج صبح بيداري؟خوب البته خرمگس هم يه جورايي خره،ولي بيشتر مگسه تا خر.
چند تا کار بايد انجام بشه:اول مسير اين تصوير قالبهاي فارسي رو درست کنم بعد هم دنبالهء شاهنامه رو ادامه بدم بعدش هم برم ببينم اين کنتور ما کجا گير کرده.
راستي من رفتم سرکار.اونقدر کارش مزخرفه يعني از سليقهء من دوره که ترجيح ميدم اصلا درباره‌ش حرف نزنم.فقط بگم اين کار باعث شده مجبور بشم نصفه شب بشينم جلوي مونيتور.
Wednesday, April 24, 2002 | 7:24 AM
پاسخ به نامه‌ها
چون من هنوز اکانت درست و حسابي نگرفتم و بعضي از دوستان هم ايميلهاشون برگشت مي‌خوره،جوابشون رو تو وبلاگ مينويسم:
۱.دوست خوبم آقاي معصوميان ،از اينکه پاسخ پرسشهاي من را در وبلاگتان داديد ممنونم.پاسخ ايميلتان را به زودي خواهم داد.از تأخيري که در اين مورد پيش آمد عذر ميخواهم.
۲.خانم فروغ ،از محبتي که نسبت به من و وبلاگم داريد ممنونم.پاسخي که برايتان فرستادم برگشت خورد با اين پيام که:آدرسfroohg_e_payizi@yahoo.comپيدا نشد.
۳.آقاي وبلاگ عمومي هيچ گونه دعوت به همکاري يا Invitation از طرف شما به دست من نرسيده است.
۴.همايون عزيز ،در اولين فرصت وبلاگت را ميخوانم.
۵.خانم ونسا لينتنر ،اگر راست ميگويي اول برادريت يعني خواهريت را ثابت کن و جواب اين پيغام من را بده که ببينم اصلا فارسي خواندن بلدي،بعد از ما دعوت کن که عضو جستجوگر شما شويم.
Monday, April 22, 2002 | 7:55 AM
نمي‌دونم اينايي که تو اين چند روزه نوشتم شعره،هايکوست،هزيونه،يا چي.خلاصه حالم خراب بوده که اينا رو نوشتم:
***
ثانيه شمار
به کمرکش صفحه که ميرسد
مي‌گويد:
«چيک،چيک،چيک،ايک،ايک»
***
سرپنجه‌هاي باران
ميزند
با صدايي سرد
بر پشت شيشه
***
از پشت اين عينک
چه تيره است دنيا
هـ..........ـا
بهتر شد
***
...
و من
در بستري از گلهاي سرخ
گلهاي سرخ سپيد
خوابيدم
براي هميشه
***
Wednesday, April 17, 2002 | 7:26 AM
اگر كسي از دوستان خداي نكرده،زبونم لال اين وبلاگ رو براي مطالب جديد چك ميكنه،توصيه ميكنم يه چند روزي بي‌خيال بشه تا من يه خاك مناسب و بهداشتي(!)پيدا كنم و بريزم رو سرم.پس چي؟ اين وبلاگ يه چند روزي درست و حسابي آپديت نميشه.
Sunday, April 14, 2002 | 6:59 AM
هو البي‌خيال
قسمت سيزدهم: پادشاهي كي‌كاووس ورفتن او به مازندران

كاووس كه جانشين كي‌قباد ميشه كله‌ش كمي پر ز باد ميشه.يه روز نشسته بوده كه يه رامشگر كه گويا يه چيزي تو مايه‌هاي ديو بوده،مياد براش آواز بخونه امّا بجاش هي از سرزمينش يعني مازندران تعريف ميكنه - قابل توجه بعضي از وبلاگنويسان شهير -.كي‌كاووس با خودش ميگه:«بد جايي نيست ها!بريم صاحاب بشيم.»همهء كله گنده‌هاي حكومت رو جمع ميكنه ميگه:«چون كارم از همهء پادشاهان قبلي درست‌تره پس من اينو ميخوام»پهلوونا و بزرگا همه زرد ميكنن.طوس و گودرز وگيو وخراد و گرگين و رهام يك صدا ميگن:«هر چي شوما بگي.»بعد يواشكي ميرن يه جلسهء كله پزون راه ميندازن كه:«اين كاووس تو عالم مستي يه چيزي گفته.آخه مگه خر مُخمون رو گاز زده كه پاشيم بريم با ديوا دست به يقه بشيم.نه فريدون،نه منوچهر كه واسه خودشون غولي بودن جرأت همچين كاري رو نداشتن،حالا اين جوجهء يه روزه ميخواد مازندران رو بگيره.»طوس ميگه:«راهش فقط اينه كه بفرستيم دنبال زال كه بياد اين كاووس رو از خر شيطون پياده كنه.»خبر كه به زال ميرسه حالش حسابي گرفته ميشه و ميگه:«بايد برم اين بچه پررو رو سر عقل بيارم.اگه نشد لااقل رستم رو باهاش بفرستم.»زال كه به نزديك ايران ميرسه پهلوونا ميرن به پيشوازش و طوس به زال ميگه:«به فرياد برس كه اوضاع خيطه.هر كاري بكني همهء ما باهاتيم.»ميرن پيش كي‌كاووس و زال شروع ميكنه به نصيحت كردن كه:«كي‌كاووس جان،قربون اون قد و بالات،تو كارت خيلي درسته ها،ولي تا حالا هيچ كدوم از پادشاهاي كار درست قبلي يه همچين كاري نكرده.تو مازندران ديو هست،لولو هست،جادو و جادوگر هست،بيا و بي‌خيال شو.»كي‌كاووس جواب ميده:«با اينكه حرفات قشنگن ولي چون من كارم به طرز فجيعي از پادشاهاي قبلي درست‌ترتره پس ميرم و مازندران رو ميگيرم تو هم با رستم همين جا بشين و نيگاه كن.جلوي منم نگير بذار باد بياد.»زال كه ميبينه طرف پاك قاطي پاطي كرده ميگه:«باشه،شاه تويي،فقط بعداً نگي نگفتم ها؟!برو به سلامت - البته به نظر من زال تو دلش گفته:برو به درك،ايشالا بذارمت رو تخت مرده‌شور خونه،ايشالا خدا سوكست كنه،ايشالا بري زير تريلي هيجده چرخ و هزار تيكه بشي -.»زال مياد پيشه پهلوونا و ميگه جريان چيه،بعدم راه ميفته و ميره سيستان.
كاووس به طوس و گودرز دستور لشكركشي ميده و ايران رو ميسپاره به”ميلاد“و بهش ميگه:«اگه اتفاقي افتاد به زال و رستم خبر بده.» بعد به”يسِ گيو“دستور حمله ميده.گيو حمله ميكنه و شهر رو ميگيره و زن و بچه و بزرگ و همه رو ميكشه.بعد ميبينه به به چه جاي باصفايي.خبرش رو واسه كيكاووس ميفرسته.ايرانيها يك هفته تو مازندران هر اسبي ميخوان ميتازونن.خبر به پادشاه مازندران ميرسه.”سنجهء ديو“رو خبر ميكنه و بهش ميگه:«برو به ديو سپيد بگو اين كاووس از ايران اومده،داره همه جا رو غارت ميكنه،به فرياد برس.» ديو سپيد جواب ميده:«غمت نباشه،خودم دخلش رو ميارم.» فرداش جنگ ميشه وكي‌كاووس شكست ميخوره و اسير ديو سپيد ميشه.چشماي كاووس هم كور ميشه.مثل اينكه يك هفته بيدار ميمونه كه چشماش كور ميشه.ديو سپيد دوازده هزار ديو رو براي نگهباني از اسيراي ايراني مأمور ميكنه و ميسپردشون به”ارژنگ“سالار مازندران.ارژنگ اسيرها رو ورميداره و ميبره پيش شاه مازندران كه خبر پبروزي رو بهش بده.ديو سپيد هم ميره دنبال زندگي خودش.كي‌كاووس يه پيك ميفرسته كه به زال خبر بده كه:«به حرف تو گوش ندادم و بيچاره شدم.كمـــــــــــــــــــك!؟!» زال كه با خبر ميشه دادش در مياد.رستم رو صدا ميزنه وميگه:«رخش رو زين كن و برو كلهء اين ارژنگ و ديوسپيد رو بكن و پادشاه رو آزاد كن.» رستم ميپرسه:«چطوري بايد برم؟» زال ميگه دو تا راه هست.يكي اوني كه كاووس رفت،اون يكي كه راه كوتاهتره،پراز ديو و شير و جك و جونوره.تو همين راه دوّم رو برو و حال كن.رستم ميگه:«رفتم» سوار رخش كه ميشه مامانش رودابه مياد زنجه موره ميكنه.رستم ميگه:«جون نَنه گريه نكن.» با هم خداحافظي ميكنن و رستم راه ميوفته طرف مازندران.شب و روز ميتازه تا ميرسه به يه دشت بزرگ كه پر از گور بوده.يكي شكار ميكنه و كبابش رو ميخوره و رخش رو باز ميكنه كه بره بچّره و خودش تو يه نيستان ميگيره ميخوابه.خبر نداشته كه اون نيستان ويلاي آقا شيرس.آقا شيره كه مياد ميبينه به به،يه غول بيابوني خوشمزه با يه اسب به عنوان پيش غذا آمادهء تناولاند.اوّل ميره سراغ رخش كه همچين با لقت - يعني همون لگد - ميخوره تو پوزش كه جا در جا جان به جان آفرين ميده ميگه:«نخواستيم بابا.» رستم كه بيدار ميشه و جنازهء شير رو ميبينه به رخش ميگه:«كي به تو اجازه داد با شير بجنگي؟اگه دخلتو مياورد من چطوري اين تسليحات رو ميرسوندم به مازندران؟از اين به بعد اگه يه همچين موردي پيش اومد بيا سر و صدا كن كه من بيدار شم و خودم ترتيب كار رو بدم.» صبح ميشه و رستم رخش رو زين ميكنه و راه ميوفتن.ميرن و ميرن تا ميرسن به يه بيابون.توي اين بيابون آب پيدا نميشده.رستم كه ديگه از تشنگي به گربه ميگفته دايي،شروع ميكنه به التماس كردن كه:«خداجون من خيلي نوكرتم،به داد من برس،الآن تلف ميشم ها.» تو همين اوضاع يه ميشي مياد عين بز رد ميشه.رستم راه ميوفته دنبالش و ميره ميبينه ميشه داره عين گاو از يه چشمه آب ميخوره.كلي خوشحال ميشه و از جناب ميش تشكر ميكنه - ميگن تشنگي مخ آدم رو معيوب ميكنه -.بعد رستم با اون آب يه دوشي هم ميگيره و باز يه گور شكار ميكنه و ميندازه تو چاه ويل - يعني شكم مبارك - و به رخش هم ميسپاره كه:«شلوغ نكن.خبري هم شد منو بيدار كن.» و خودش ميگيره ميخوابه تا اينكه نصفه شب ميشه. يه اژدهاي خفني مياد و ميبينه رستم سر راهش خوابيده و يه اسبم داره اونجا ميپره بالا و پايين.ميره كه رخش رو بخوره،رخش سر و صدا ميكنه تا رستم بيدار بشه.رستم كه ازخواب ميپره ميگه:«هان؟كي بود؟كجاست؟الان شيكمش رو سفره ميكنم.»اژدها تو تاريكي قايم ميشه و رستم نميبينتش و دوباره ميخوابه.»اژدها دوباره پيداش ميشه و رخش بازم ميپره بالا و پايين و سم ميكوبه تا رستم باز بيدار ميشه و غير از تاريكي چيزي نميبينه.كفرش در مياد و به رخش ميگه:«اين دفعه اگه بيخودي بيدارم كني سرت رو ميبرم و پياده ميرم ها!؟»بار سوم كه اژدها مياد بيرون رخش ميمونه كه رستم رو بيدار كنه يا نه.آخر سر بيدارش ميكنه.اين بار اژدها نميتونه خوب خودش رو قايم باشك بازي كنه و رستم ميبينتش و شمشيرش رو ورميداره و ميره پيش اژدها و ميگه:«كارت شناساييتون رو لطف كنيد چون بنده از كشتن شما بدون اطلاع دقيق از هويتتون معذورم.»اژدها ميگه:«دكّي،هيشكي از اينجا نميتونه رد بشه عمو.چون حاجيت در جا سرخش ميكنه.اسم خودت چيه؟»رستم جواب ميده:«بنده رستم دستان،فرزند زال،به شمارهء شناسنامهء دوازده هزار و ده شاهي ميباشم و زورم خيلي زياد است.»بعد با هم گلاويز ميشن.رخش كه ميبينه اين اژدها خيلي دَكَله و ممكنه كار دست رستم بده ميپره و كتف اژدها رو گاز ميگيره و ميكّنه.

(مينياتور سومين نبرد رستم از استاد محمود فرشچيان)
رستم از كار رخش تعجب ميكنه.اژدها رو ميكشه و ميره يه دوش ميگيره و رخش رو زين ميكنه و راه ميافتن.ميرن تا ميرسن به يه جاي قشنگ.گل و گياه و بلبل و جام زريّن و بريوني با يه نون اضافه و يك فروند طنبور.اي درد دل رستم تازه ميشه،اي درد دل رستم تازه ميشه و ميزنه زير آواز - لطفا گوشهاي خود را دو دستي و محكم بگيريد،متشكرم -.ميخونه:«اين چه زندگييه من دارم.همش بدو بدو و بكش بكش.اصلا از اين چيزاي خوب خوبي هم كه اينجا هست تو زندگي من پيدا نميشه.من چقدر بدبختم»- فقط تصور خونده شدن اين جملات باصداي رستم حال آدم رو منقلب ميكنه،البته به يك شكل ناجوري -.جادوگر كه صداي رستم رو ميشنوه خودش رو خوشگل ميكنه و مياد پيش رستم ميشينه و ميپرسه:«چته عزيزم؟» رستم كه نميدونسته طرف جادوگره با خودش ميگه:«او ماي گاد!؟!عجب چيزايي آفريدي خدا؟!»تا اسم خدا رو مياره جادوگره سياه ميشه.رستم ميفهمه كه يه كاسه‌اي اون دور و براست.كمند رو درمياره و دختره رو،ببخشيد جادوگره رو ميگيره و ميگه:«زود بگو كي هستي وگرنه تحويلت ميدم به منكرات.»- البته تنها كسي كه نميدونه جناب رستم واسه چي دختر مردم رو با طناب بسته بوده بازم خواجه حافظ شيرازيه كه ايشون هم احتمالا در آن زمان دم خونهء يك خانم ديگه در حال التماس كردن بوده‌اند.خوب روشها متفاوته -.جادوگر صورت اصلي خودش رو به رستم نشون ميده و رستم ميگه:«اَه اَه،پيف پيف،صد رحمت به سوسك.و با لنگه دمپايي،ببخشيد با شمشير ميزنه دو شقّش ميكنه.»بازم ميرن تا ميرسن به يك جاي خيلي تاريك،باز ميرن تا ميرسن به يه جاي خيلي روشن و خوب و خوش آب و هوا - گمونم فردوسي باز گذاشته سركار ها -.رستم ميبينه جاي خوبيه ميگه:«يه چرتي بزنيم.»رخش رو هم ول ميكنه كه واسه خورش بچره.دشتبان كه مياد ميبينه يه اسب قاطر يعني رخش داره تو سبزه‌ها ميچره.دشتبان مياد و با چوب ميزنه به پاي رستم.رستم كه از خواب ميپره دشتبان بهش ميگه:«مرتيكه فلان فلان شده واسه چي اسبت رو ول كردي تو زمين مردم؟همهء زندگيم رو تباه كرد.»رستم هم قاط ميزنه و جفت گوشاي پيرمرد دشتبان رو ميكنه و ميزاره كف دستش.دشتبان گوشاش رو ورميداره ميره پيش”اولاد“كه پهلوون اون دور و ور بوده.بهش ميگه:«يه همچين جونوري اينطوري گوشهاي من رو كند.»اولاد شاكي ميشه و با نوچه‌هاش راه ميافته ميره سراغ رستم.رستم تمام نوچه‌هاي اولاد رو لت و پار ميكنه و خودش رو هم ميگيره.بعد كه خوب طناب پيچش ميكنه بهش ميگه:«اگه مثل بچهء آدم جاي ديو سپيد و پولاد غندي و بيد و زندان كي‌كاووس رو به من نشون بدي كاريت ندارم.تازشم،پادشاه مازندران رو ميندازم دور و تو حاكم ميشي.»اولاد ميگه:«منو نكش،هر چي بخواي ميگم.»بعد دربارهء راه براش توضيح ميده وميگه:«خيلي راه خفنگيه.تنهايي نميتوني بري.»رستم ميخنده وجواب ميده:«پاشو راه بيافت و من رو ببر پيش كي‌كاووس.هنوز منو نشناختي،به من ميگن رستم كماندو.»ميرن تا شب كه ميرسن به كوه اسيروز.رستم از دور ميبينه يه جايي روشنه و نور آتيش ديده ميشه.از اولاد ميپرسه:«اونجا كجانه؟»اولاد ميگه:«در شهر مازندرانه كه شبانه روز ازش محافظت ميشه وارژنگ ديو اونجاست.»روز كه ميشه رستم اولاد رو ميبنده به درخت و ميره طرف اردوگاه ارژنگ ديو و شروع ميكنه به داد وفرياد كردن و عربده كشيدن.ارژنگ ديو از خيمه‌اش مياد بيرون كه ببينه چه خبره.رستم رو كه ميبينه سوار اسب ميشه و ميره كه باهاش بجنگه.رستم سه سوت كلهء طرف رو ميكنه.ديوها كه ميبينن طرف خيلي قلچماقه فلنگو ميبندن.رستم يه سريشون رو ميكشه و برميگرده پيش اولاد و ازش ميپرسه:«كاووس كجاي شهر زندانيه.»بعد ميره پيش كاووس.كاووس بهش ميگه:«اگه ديو سپيد بفهمه بيچاره ميشيم.بايد بري ديو سپيد رو بكشي تا بقيهء ديوا بترسن و در برن.فقط قربونت يه خورده از خونش واسه من بيار كه بريزم تو چشمام و دوباره بينا بشم.»رستم راه ميافته ميره سراغ آقا ديو سپيد.وقتي ميرسن به هفت كوه رستم به اولاد ميگه:«تا حالا هر چي كه گفتي راست بوده،حالا بگو چيكار كنم؟»اولاد ميگه:«صبر كن خورشيد بالا بياد و ديو سپيد بخوابه اونوقت بقيهء ديوها به غير از نگهباناشون هم ميگيرن ميخوابن.»صبح كه ميشه رستم دست و پاي اولاد رو ميبنده و ميره تو سپاه ديوا و شروع ميكنه به كشتن.ديوا ميترسن درميرن و رستم يه راست ميره تو غار ديو سپيد.چشماش كه به تاريكي عادت ميكنه ميبينه يه ديوي تو مايه‌هاي جرثقيل جلوش رفته تا اون بالا بالاها.رستم جفت ميكنه و با خورش ميگه:«كارم دراومد.»شمشيرش رو ميبره بالا و ميزنه يه پاي ديو سپيد رو قطع ميكنه.با هم گلاويز ميشن و رستم به خودش ميگه:«اگه امروز اززير دست اين زنده دربيام،زنده‌ام جاودان.»از اون طرف هم ديو سپيد با خودش ميگفته:«ديگه كارم تمومه.اگه از دست اين قلتشن در برم ديگه طرفاي مازندران پيدام نميشه.»رستم ديو رو بلند ميكنه و ميزنه زمين و جيگرش رو در مياره.ديو كه ميميره،رستم ميره پيش اولاد و ميگه:«اين جيگر رو بگير تا ببريم پيش كاووس.»اولاد ميگه:«ببين من چه پسر خوبي بودم.قولت كه بادت نرفته؟!»رستم ميگه:«نه بابا،يادمه.مازندران رو ميدم بهت.منتها اول بايد كار شاه مازندران رو بسازم.»ميرن پيش كاووس و خون ديو سپيد رو ميريزن تو چشماش كه بينا بشه.بعد هفت شب جشن ميگيرن و روز هشتم جمع ميشن كه برن به جنگ شاه مازندران.يه خورده تو مارندزان ميتازن و ميجنگن تا اينكه كي‌كاووس ميگه:«بسه ديگه.حالا بايد يه پيك كار درست بفرستيم پيش شاه مازندران كه شيرفهمش كنيم دنيا دست كيه.»رستم و ديگران هم باهاش موافقت ميكنن.يه نامه واسهء شاه مازندران مينويسن كه:«اگه خودت اومدي عرض ارادت كردي كه هيچ،پادشاه مازندران ميموني ولي اگه نيومدي رستم رو ميفرستيم كه سيبيلت رو دود بده.»نامه رو ميدن دست”فرهاد“كه ببره بده به شاه مازندران.خبر ميرسه به شاه مازندران كه از طرف كي‌كاووس يه پيك اومده ميگه:«همه اِفِه بياين.»فرهاد كه وارد ميشه همه فيگور ميگيرن و اخم و تَخم ميكنن.يكي هم ميره كه مثلا با فرهاد دست بده.دستش رو حسابي ميچلونه امّا فرهاد زياد دردش نمياد.شاه مازندران كه از قضيهء ديو سپيد و ارژنگ باخبر ميشه بدجوري ميره تو لب و باخودش ميگه:«اين رستم كار دستمون ميده.»جواب ميده به كاووس كه:«عمراً من تو رو قبول ندارم.كارم از همهء شما درست‌تره.با يه لشكر شيرفش ميام بيچاره‌تون ميكنم.حالا ببين.»فرهاد جواب شاه مازندران رو براي كي‌كاووس ميبره.كي‌كاووس به رستم خبر ميده و رستم ميگه:«شما يه اولتيماتوم با فلفل و پياز فراوون بنويس و بده به من كه به عنوان پيك براش ببرم و حالشو جا بيارم.»كاووس ميگه:«قبوله،خودت اين كاره‌اي ديگه.»يه نامه براي شاه مازندران مينويسن كه:«يا آدم ميشي يا شناسنامه‌ت رو باطل ميكنيم.»رستم نامه رو ميگيره و ميره سراغ شاه مازندران.خبر كه به شاه مازندران ميرسه يه عده رو ميفرسته به استقبال پيك كي‌كاووس.رستم اونا رو كه از دور ميبينه يه درخت گنده رو از ريشه درمياره و پرت ميكنه روي سرشون كه يه عده‌شون زير اون له ميشن.يكي از قلچماقاشون مياد كه باهاش دست بده،دست رستم رو كه فشار ميده رستم ميخنده و همچين دست طرف رو ميچلونه كه از اسب كله پا ميشه.قضيه رو به شاه مازندران ميگن.مازندران يه پهلووني داشته به اسم”كلاهور“.شاه مازندران بهش ميگه:«برو پيش اين پيك و حالش رو بگير.»كلاهور ميره و با رستم دست ميده و دستش رو فشار ميده.رستم دردش مياد و طوري دست كلاهور رو فشار ميده كه قشنگ له ميشه.كلاهور ميره پيش شاه مازندران و ميگه:«چاره‌اي جز صلح نداري.اين طرف خيلي خفنه.»رستم مياد پيش شاه مازندران و شاه بعد از احوالپرسي ازش ميپرسه:«رستم تويي؟»رستم ميگه:«كي؟من؟من انگشت كوچيكهء رستم هم نميشم.»بعد نامهء كي‌كاووس رو ميده به شاه مازندران.شاه كه نامه رو ميخونه قاطي ميكنه و ميگه:«اين چرت و پرتا چيه كه نوشته؟مثل اينكه بايد حالش رو جا بيارم.تو هم زودتر بساطت رو جمع كن و برو تا نفله نشدي.»رستم شاكي ميشه و مياد پيش كي‌كاووس و قضيه رو بهش ميگه كه:«بايد باهاشون بجنگيم.همچين عددي هم نيستن.»خلاصه لشكركشي ميكنن به مازندران.دو سپاه كه به هم ميرسن شاه مازندران يه سوپر ديو به اسم”جويان“رو ميفرسته كه بياد حال سپاه ايران رو بگيره.جويان مياد و داد ميزنه:«كي ميخواد با من بجنگه؟»از سپاه ايران هيشكي جلو نميره كي‌كاووس ميگه:«زرشك،همتون جا زدين؟»رستم مياد و ميگه:«خودم ترتيبش رو ميدم.»ميره و يه خورده واسه هم لاف ميان و آخر سر رستم ميزنه داغونش ميكنه.شاه مازندران دستور حمله ميده و دو سپاه درگير ميشن.هفت روز ميجنگن.روز هشتم رستم وسط جنگ ميره طرف قرارگاه شاه مازندران.شاه مازندران كه ميبينه رستم داره مياد طرفش و الانه كه كارش تموم بشه يه جادو جنبلي ميكنه و تبديل ميشه به يه صخره.رستم ميمونه كه:«چرا همچين شد؟!»كي‌كاووس مياد ميپرسه:«چي شده؟»رستم ميگه:«هيچي.من كه كاريش نداشتم.فقط ميخواستم بكشمش كه يهو سنگ شد.بايد ببريمش به اردوگاه.»امّا هيشگي نميتونه سنگ رو بلند كنه پس رستم خودش سنگ رو برميداره و ميكوبه زمين و بهش ميگه:«يا خودت مياي بيرون يا اين سنگ رو ريز ريز ميكنم و ميارمت بيرون.»شاه مازندران كه ميشنوه:«سنگ رو ميشكافه و مياد بيرون.رستم دستش رو ميگيره وميبره پيش كي‌كاووس.كي‌كاووس دستور ميده كله‌ش رو بكنن بعد هفت شبانه روز جشن ميگيرن وگنجا رو قسمت ميكنن.رستم به كي‌كاووس ميگه:«اين پيروزيها بدون كمك اولاد ممكن نبود.من قول پادشاهي مازندران رو بهش دادم.»كي‌كاووس پادشاهي مازندران رو ميده به اولاد و راه ميافته طرف پارس.به شهر كه ميرسه كلي جشن ميگيرن و كي‌كاووس از همه بخصوص رستم قدرداني ميكنه.
Thursday, April 11, 2002 | 6:32 AM
اين ISP ما يه روز بيشتر به من حال اضافه نداد.سعي ميكنم از هفتهء ديگه اكانت بگيرم و مرتب بنويسم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرين جينز
يه مدتي ميشد كه به لباس احتياج داشتم ولي از زور تنبلي و بيحوصلگي نميتونستم برم چيزي بخرم.تا اينكه توي اين هفته خواهرم كه ديد مثل هميشه دماغم به مونيتور نچسبيده،يخهم رو گرفت كه بايد بياي بريم خريد.از بازار كويتيا و پاساژفردوسي بگير تا ميدون وليعصر رو گشتيم ولي چيزي به غير از شلوار جينهاي عجق وجق وپيراهنهاي بيريخت با قيمتهاي وحشتناك پيدا نكرديم.من كه ديگه نااميد شده بودم.يعني نااميد كه بودم چون اصلا حال خريد رفتن و اينجور كارا رو ندارم،نااميدتر شده بودم.ولي اين آبجي ما مگه ول ميكرد؟هي من رو ميكشيد اين ور هي ميكشيد اون ور.آخر سر توي ميدون هفت حوض بود كه برخورديم به نمايندگي آرين جينز و گفتيم بريم ببينيم توش چه خبره.و اونجا من تونستم چيزي رو كه ميخواستم پيدا كنم.نميدونم من بدسليقه‌ام يا سليقهء جمع خراب شده يا چيز ديگه است ولي من كه از هيچ كدوم از شلوار جينهاي اين بوتيكهاي رنگ و وارنگ خوشم نيومد امّا شلوار كتانهاي آرين جينز عالي بود.قيمتهاش هم مناسب بود.تصميم گرفتم دفعه بعد كه خواستم لباسي بخرم اول يه سري به آرين جينز بزنم،بعد برم جاهاي ديگه رو بگردم
Saturday, April 06, 2002 | 9:11 AM
انگار اين گروه Small Team of Experts تو كار موسيقيه بدون كلامه.پس گروه خونش به ما نمي‌خوره.
امروز ديدم تو Guest Bookام يه پيغام هست دربارهء يه گروه موسيقي كه خواسته برم كارشون رو گوش كنم.حالا من موندم كه يه هم وطن اين كار رو كرده كه اگه اينطوري باشه خودش ميشه هزارتا سؤال يا يه انگليسي زبون اين پيغام رو گذاشته كه ميشه دوهزارتا سؤال يا واقعاً يكي از اعضاي اين گروه Small Team of Experts اين پيغام رو نوشته كه اون ديگه ميشه nتا سؤال.
دارم آهنگاشون رو دانلود ميكنم ببينم چيكاره‌ان.بعدش افاضهء فضله موش ميكنم.
مثل اينكه ISP من تصميم گرفته حال اضافه بده،پس من به ورّاجيهام ادامه ميدم.
با اينكه تركيب وبلاگ خوبه ولي هنوز يه سري ريزه كاري هست كه بايد انجام بدم.
Friday, April 05, 2002 | 8:42 AM
ديروز رفتيم دركه و تولد يكي از بچه‌ها رو جشن گرفتيم.چهارتا پسر بوديم و هفت هشت تا دختر.راستي حساسيّت مردم نسبت به دختر پسرها خيلي كمتر شده‌ها.البته تيپهاي ما هم از نوع تابلوش نبود،شايدم بخاطر اين بود كه رفته بوديم كوه.به بچه‌ها گمونم خوش گذشت ولي به من نه.آدم نيستم كه.فكر كنم بهترين كار برام اين باشه كه تا جايي كه ميشه قاطي جمع نشم.
يك تشكر بلند بالا هم تقديم به احسان كه جواب تمام سؤالاتم رو دربارهء قالب وبلاگ با گشاده رويي داد و حسابي شرمندم كرد.خدا كنه بتونم يه روزي جبران كنم.
امروز ممكنه آخرين روزي باشه كه من بطور مرتب وبلاگ مينويسم.شايد تا يكي دو هفتهء ديگه،شايد هم هيچوقت ديگه وبلاگ ننويسم.خوب اگه ISPها رو جمع كنن كه نميشه به همين راحتي به اينترنت متصل شد و وبلاگ نوشت،ميشه؟حالا ببينم چي ميشه!؟!پس بازم:
شايد فعلاً خداحافظ
Thursday, April 04, 2002 | 7:30 AM
توي اين چند روز گذشته بيشتر چيزايي كه من نوشتم دربارهء خود وبلاگم بوده،خودش واسه خودش سوژه‌اي شده.رنگ فونتا بلاخره عوض شد ولي زياد جالب نبود پس بازم عوضش كردم.بايد برم هر چي فاصله بين نوشته‌هام هست تبديل كنم به خط شايد مشكل جهت نوشتن هم حل بشه.
ظهر قراره با يه سري از دوستام برم دركه،مثل اينكه ميخوان تولد يه نفر رو Surprise كنن.اگه از شانس منه كه همه‌مون رو ميگيرن.شايدم يه مطلب جالب واسه وبلاگ از توش در اومد.
Wednesday, April 03, 2002 | 9:05 AM
آخر اين هفته به احتمال زياد - اگه ISP من تصميم نگيره حال بيخودي بهم بده - اكانت من تموم ميشه و ممكنه تا يه مدتي به اينترنت دسترسي نداشته باشم.فكر كنم يه كارت اينترنت دارم كه يكي دو ساعتي توش مونده باشه،اگه پيداش كردم خرج همين وبلاگش ميكنم،طبق معمول ببينم چي ميشه.
داستان كي‌كاووس رو هم خوندم.اميدوارم تا آخر هفته بتونم خلاصه‌ش رو تموم كنم.و اينكه اگه بتونم تا آخر هفته وضع اين وبلاگ رو با كمك احسان راست وريس كنم فعلا هيچ آرزويي تو دنيا ندارم.راستي من دنبال يه شغل خوب ميگردم؛مديريتي،چيزي.البته معاونت هم اگه جاش خوش آب و هوا باشه قبول ميكنم.فقط كار دولتي نباشه كه اصلا حوصله‌ش رو ندارم.اصرار نكنيد كه نسيه داده نميشود،حتّي به شما دوست عزيز.
__________________________
ديروز يه دوستي به من گفت:«تو جزء آدمهايي هستي كه هر كاري از دستت بر بياد براي ديگران ميكني،امّا نه بيشتر.»چه توصيف دقيقي.اين يه خط فاصله رو هم براي اين گذاشتم كه ببينم اين مطلب هم از چپ به راست ميشه يا درست وايمسته(بعداً چون ديدم درس نميشه جاش خط كشيدم).
Tuesday, April 02, 2002 | 9:38 AM
كار قالب تقريبا تموم شده،يه تغييراتي هم بعد از مشورت با احسان توش انجام دادم كه ببينم چطور ميشه.راستي احسان تو جواب ايميلي كه براش نوشته بودم گفته بود:«مرد ناحسابي،تو كه توموم لينكايي كه تو مطلب آخرت به من داده بودي غلط غلوط بود.»رفتم ديدم بعــــــــله! غير از اينكه تو تمام لينكها ehsan رو نوشتم hesan،كلي هم غلط املايي دارم.فكر كنم از ذوق‌زدگي زياديه.اون مطلب رو هم درست كردم.خلاصه بايد ببخشيد احسان خان چون تقصير خودت بود كه من رو بيش از حد مجاز ذوق‌زده كردي.
_________________________
كميك استريپ ”خانهء اشباح“ كه ”مانا نيستاني“ اون رو نوشته وطراحي كرده،كتاب جالبيه.من از اون هديهء والنتاين و تعديل روابط و فيلم ماتريكسش خيلي خوشم اومد.تبليغش يه مدت تو سايت پتدار بود ولي من امروز هر چي گشتم پيداش نكردم.
_________________________

آلبوم Only Love ياسمن خانم طباطبايي رو گوش كردم.بعد از كلي بالا و پايين كردن آلبوم به اين نتيجه رسيدم كه:«بد نيست».واقعا كشتم خودم رو با اين نظر دادنم.به نظر ميرسه سن اين خانم يه كمي - 35 سال - بالاست وگرنه ميشد آيندهء روشني براشون در نظر گرفت،البته از اون نظر!؟
_________________________
راستي امروز سيزده بدره و من نشستم تو خونه و قالب وبلاگ رو انگولك ميكنم.هيشكي هم خونه نيست.ظهر ميخوام برم وسط خيابون اصلي بگيرم بخوابم.شابد هم نرم.ببينم چي ميشه.فكر كنم بالاخونه رو پاك اجاره دادم رفته پي‌كارش.
Monday, April 01, 2002 | 9:24 AM
قالب درست كار ميكنه.فقط يه اشكال مربوط به جهت نوشتن داره.عبارتهاي انگليسي رو درست تو متن سورت نميكنه.مشكل Error صفحه هم برگشته.چندتا مورد كوچولوي ديگه هم هست كه براي احسان مينويسم.اگه اون مشكل عبارتهاي انگليسي حل بشه به احتمال زياد همين قالب رو نگه ميدارم.قشنگ شده.
احسان جان دستت درد نكنه.ايشالا پير بشي مادر.
راستي آرشيو رو Republish كردم ولي هنوز نميدونم درست شده يا نه.
اين مطلب رو فقط براي اين مينويسم كه ببينم قالبي كه احسان درست كرده مشكل من رو حل ميكنه يا نه.
راستي يه چيز خنده‌دار.من به دو دليل قالب اين وبلاگ رو عوض كردم.اوّل اينكه آرشيو وبلاگم درست كار نميكرد.دوّم اينكه چشمم يكي از قالبهاي احسان رو گرفته بود و ميخواستم ببينم با اون قالب وبلاگم چه شكلي ميشه.تشكرات لازمه هم بمونه براي وقتي كه مطمئن بشم قالب درست كار ميكنه.
اصلا يادم رفته بود چي ميخواستم بگم.همين حالا تو قسمت آرشيو ديدم يه جايي ميشه آرشيو رو Republish كرد.شايد اگه اين كارو ميكردم مشكل آرشيوم حل ميشد،شايدم نه.ولي بهرحال محركي شد براي يه تغيير احتمالا مثبت پس زياد هم بد نيست.
هو البي‌خيال
سه چهار ساعت كه ميشينم جلوي مونيتور سرم درد ميگيره.موهام هم داره ميريزه.دو سه روز قبل از عيد دور و بر سيستم رو خونه تكوني كرده بودم ولي حالا اطراف كيبورد و ماوس پر از موهاي خودمه.مگه جلوي مونيتور نشستن هم توي ريزش مو تأثير داره؟
________________________
قسمت دوازدهم: كيقباد

كيقباد تاجگذاري ميكنه و آمادهء نبرد با افراسياب ميشه.فرماندهي يك طرف سپاه رو ميدن به مهراب،طرف ديگه رو ميدن به”گژدهم“وقلب سپاه رو قارن با همراهي”كشواد“به دست ميگيره.زال هم در كنار كيقباد ميمونه - به نظر من لقب قباد رو بايد ميذاشتن”قارن بي‌پير“ نه ”قارن رزم زن“.زوار زال كه بچهء هم‌دورهء قارن بود دررفته ولي اين بابا هنوز داره ميجنگه -.
جنگ شروع ميشه و قارن پس از كلي كشت و كشتار شماساس رو ميبينه.ميره جلو مخشو ميريزه تو دهنش.ر ستم كه كار قارن رو ميبينه ميره پيش باباش ميگه:«بابا،بابا،اين افراسياب كجاست من برم حالشو بگيرم؟»زال ميگه:«چي ميگي بچه؟ميزنه لِهت ميكنه.لباساش يه جور ترسناكي سياهه.طرف اون نري ها!»رستم ميگه:«نترس بابا.»سوار رخش ميشه و راه ميافته طرف چادر افراسياب.افراسياب از دور رستم رو تو دشت هامون ميبينه كه داره مياد طرفش.ميپرسه:«اين جوجه غول كيه داره مياد اين طرف؟»بهش ميگن:«پسر زاله ديگه.نمي‌بيني گرز سام دستشه؟»افراسياب ميره جلو و با هم سرشاخ ميشن.يه خورده ميزنن تو سروكلهء هم تا اينكه رستم افراسياب رو بلند ميكنه رو هوا و همونجوري نگه ميداره كه درسته ببرتش پيش كيقباد.سربازاي افراسياب ميريزن سرش و مجبور ميشه افراسياب رو بذاره زمين كه پشه‌ها رو كيش كنه.افراسياب ميذاره و درميره.رستم با خودش ميگه:«اِ،اِ،اِ،مفت از چنگم دررفت ها!»
خبر به سپاه ايران كه ميرسه و سربازا كه ميشنون رستم تا اونجاي سپاه افراسياب رفته،حسابي شارژ ميشن با اگه بخوايم فارسي را پاس بداريم كوك ميشن و دمار از روزگار تورانيان در ميارن.لشكر افراسياب شكست ميخوره و به دامغان ميرن و از اونجا مجبور ميشن تا جيحون عقب‌نشيني كنن.افراسياب ميره پيش پشنگ - اين”پ“هاي درج‌آنلاين منو كشته،پشنگ رو مينويسه يشنگ - و ميگه:«بابا بي‌خيال اينا شو.ما فكر ميكرديم از نسل ايرج كسي زنده نيست ولي اينا يه كيقباد نامي رو پيدا كردن كه از همون نژاده و تو سپاهش يه رستم نامي از تخم و تركهء سام هستش كه كولاك ميكنه.من با اين زور و بازوم حريفش نشدم.خلاصه تا اين هست چاره‌اي جز صلح نداري.جون نَنَت ما رم بيخيال شو.حالا تو جووني يه غلطي كردم و اين داداش اغريرث رو هم دوشقه كردم.نفهميدم به خدا.»پشنگ يه پيك باسووات ميفرسته پيش كيقباد و كلي صغرا كبرا ميچينه و آخرش ميگه:«بيا آشتي باشيم.جيحون هم مرزمون باشه.»كيقباد جواب ميده:«قبوله.»رستم بهش ميگه:«اينا از ترسشون ميخوان صلح كنن ها.نكن اين كارو.»كيقباد ميگه:«جنگ اَخه.»رستم ميگه:«هر چي شما بگي.»بعد كيقباد از همهء پهلووناش تقدير ميكنه و به همه پاداش ميده و راه ميافته طرف پارس و تو”استخر“مستقر ميشه و دستور ميده همه مثل بچهء آدم زندگيشون رو بكنن.كيقباد صد سال سلطنت ميكنه.
كيقباد چهارتا پسر داشته كه به ترتيب از بزرگتر اسمهاشون بوده؛كاووس و كي‌آرش و پشين يا يشين - تو فرهنگ معين هيچ كدوم رو پيدا نكردم.از دست اين”پ“هاي درج‌آنلاين – و آرش.كيقباد وقتي ميبينه حضرت عزرائيل خيلي پسرخاله شده كاووس رو صدا ميكنه و بعد ازكلي نصيحت به جانشيني خودش منصوب ميكنه و مرخص.
 
©: يعنی کليه حقوق اين اثر متعلق به حاجيت می‌باشد و هر گونه استفاده از شکل و محتوای اين وبلاگ با ذکر منبع مجاز است. فقط قبلش يه ندا بدين. دمتون جيزّ