Saturday, May 25, 2002 | 7:00 AM
يه نکتهاي که از وقتي بيشتر وبلاگ ميخونم متوجه شدم اينه که بيشتر نويسندههاي وبلاگها نوشتهها رو براي يه مخاطب مينويسن.مثلا اينجوري:«همونطور که قبلا براتون گفتم...»يا«سلام.اميدوارم خوب باشيد...»يا«تو اين مدتي که نبودم خيلي دلم براتون تنگ شده بود[!]...»يا به اشکال ديگه.خلاصه بيشتر دارن با يکي ديگه حرف ميزنن.
نميدونم اين تعريف وبلاگ آخر چي شد.وبلاگ ميسازيم که افکار و عقايدمون رو توش بنويسيم؟وبلاگ ميسازيم که نوشتههامون رو منتشر کنيم و ديگران بخونن؟وبلاگ ميسازيم که جلب توجه کرده باشيم؟يا...
من خودم از وبلاگم براي ذخيره کردن اون نوشتههايي استفاده ميکنم که فکر ميکنم يه روز دوست دارم دوباره بخونمشون يا اگه لينکي دارن ببينم.فکر ميکنم توي وبلاگ،نوشتن براي ديگران يا حتي خطاب به ديگران يه جورايي نقض غرضه.
اکانتم امروز،فردا تموم ميشه و يه مدت ميرم مرخصي.يک يا دو هفته.دلم لک زده براي يه خواب سير.
نميدونم اين تعريف وبلاگ آخر چي شد.وبلاگ ميسازيم که افکار و عقايدمون رو توش بنويسيم؟وبلاگ ميسازيم که نوشتههامون رو منتشر کنيم و ديگران بخونن؟وبلاگ ميسازيم که جلب توجه کرده باشيم؟يا...
من خودم از وبلاگم براي ذخيره کردن اون نوشتههايي استفاده ميکنم که فکر ميکنم يه روز دوست دارم دوباره بخونمشون يا اگه لينکي دارن ببينم.فکر ميکنم توي وبلاگ،نوشتن براي ديگران يا حتي خطاب به ديگران يه جورايي نقض غرضه.
اکانتم امروز،فردا تموم ميشه و يه مدت ميرم مرخصي.يک يا دو هفته.دلم لک زده براي يه خواب سير.
Friday, May 24, 2002 | 7:03 AM
فكر ميكردم آدم فقط تو ايران مجبوره از ترس دردسرهاي بعدي خودش رو سانسور كنه ولي انگار خارج از ايران هم يه جورايي مجبوره اين كار رو بكنه!
Thursday, May 23, 2002 | 4:54 AM
ديروز رفتم و با همکارام خداحافظي کردم.ارتباطم رو کاملا باهاشون قطع نميکنم.آدماي خوبي هستن ولي تو شرايط بدي قرار گرفتن.حالا از کاري که يه جورايي دوستش داشتم ولي محيطش آزار دهنده بود ميرم سراغ يه کاري که ازش خوشم نمياد ولي در عوض محيطش خوب و صميميه.هيچ وقت همه چيز اونطوري که دلت ميخواد نيست.«ميگن خدا دنيا رو تو ۶ روز آفريده.من اگه جاي خدا بودم بيشتر وقت ميذاشتم و دنياي بهتري درست ميکردم»آخه اين چه زندگييه من دارم؟!
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو تموم کردم.از خوندن اين کتاب و داستان «ديوانه و برج مونپارناس»چند تا نکته به نظرم رسيد:
۱.آقاي قاسمي تو داستانهاش شخصيتهاي زيادي وارد ميکنه.
۲.معمولا داستان رو توي چند پاره زماني و/يا مکاني تعريف ميکنه.
۳.توي صفحهء ۱۶۳ نوشته؛«[اريک فرانسوا اشميت]کتابي را که روي ميز بود و لاي صفحهي ۱۹۹ را که قبلاً با يکي از قبضهاي پرداخت نشدهي اجارهي ميلوش علامت گذاشته بود باز کرد...»در حالي که اگه همونطور که بعدتر توي صفحهء ۱۶۵ مياد اين کتاب همون کتاب «همنوايي شبانهء ارکستر چوبها» باشه حتما يه جاي کار اشتباهي شده چون اين کتاب چاپ اول نشر آتيه فقط ۱۹۱ صفحهست.شايدم اينکه اريک فرانسوا اشميت صفحهء ۱۹۹ يه کتاب ۱۹۱ صفحهاي رو علامت گذاشته خودش از گرههاي داستان باشه.يا شايد توي نسخهء منتشر شده تو فرانسه صفحات کتاب بيشتر بوده.
۴.از پايان اين داستان خيلي خوشم اومد.
۵.اين قضيهء فاوست مونرئو و سرخپوست يه کمي آخر کار رو زيادي لو ميده و به نظر من از کوبندگي پايان داستان کم ميکنه.
اين سايت سخن خيلي باحاله.اخبار ادبي و داستانهاي جالبي داره.يه سري از داستانهاي صادق هدايت رو هم با فرمت PDF گذاشته توي سايتش.من اين شعر سه قطره خون هدايت رو خيلي دوست دارم:
دريغا که بار دگر شام شد
سرا پاي گيتي سيهفام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليکن در آن گوشه در پاي کاج
چکيده است بر خاک سه قطره خون
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو تموم کردم.از خوندن اين کتاب و داستان «ديوانه و برج مونپارناس»چند تا نکته به نظرم رسيد:
۱.آقاي قاسمي تو داستانهاش شخصيتهاي زيادي وارد ميکنه.
۲.معمولا داستان رو توي چند پاره زماني و/يا مکاني تعريف ميکنه.
۳.توي صفحهء ۱۶۳ نوشته؛«[اريک فرانسوا اشميت]کتابي را که روي ميز بود و لاي صفحهي ۱۹۹ را که قبلاً با يکي از قبضهاي پرداخت نشدهي اجارهي ميلوش علامت گذاشته بود باز کرد...»در حالي که اگه همونطور که بعدتر توي صفحهء ۱۶۵ مياد اين کتاب همون کتاب «همنوايي شبانهء ارکستر چوبها» باشه حتما يه جاي کار اشتباهي شده چون اين کتاب چاپ اول نشر آتيه فقط ۱۹۱ صفحهست.شايدم اينکه اريک فرانسوا اشميت صفحهء ۱۹۹ يه کتاب ۱۹۱ صفحهاي رو علامت گذاشته خودش از گرههاي داستان باشه.يا شايد توي نسخهء منتشر شده تو فرانسه صفحات کتاب بيشتر بوده.
۴.از پايان اين داستان خيلي خوشم اومد.
۵.اين قضيهء فاوست مونرئو و سرخپوست يه کمي آخر کار رو زيادي لو ميده و به نظر من از کوبندگي پايان داستان کم ميکنه.
اين سايت سخن خيلي باحاله.اخبار ادبي و داستانهاي جالبي داره.يه سري از داستانهاي صادق هدايت رو هم با فرمت PDF گذاشته توي سايتش.من اين شعر سه قطره خون هدايت رو خيلي دوست دارم:
دريغا که بار دگر شام شد
سرا پاي گيتي سيهفام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليکن در آن گوشه در پاي کاج
چکيده است بر خاک سه قطره خون
Wednesday, May 22, 2002 | 5:12 AM
انگار اين قضيهء با آفتابه لب دريا رفتن همچنان براي من ادامه داره.بعد از دو ماه که من خواسته بودم تو وبلاگ عمومي بنويسم،درست همين حالا که تازه شروع کردم،يه دعواي حسابي اونجا شروع شده و احتمالا ترکشهاش به من و هر کسي که تو اين وبلاگ مينويسه هم خواهد گرفت.
مثل اينکه اکثر ما ايرانيها دچار انواع بخصوصي از عقدهها و بيماريهاي رواني هستيم.فرقي هم نميکنه که متخصص کامپيوتر باشيم يا نويسنده يا حتي روانکاو!
***
من فوق امتحان دادم و قبول نشدم.با اينکه واقعاْ ميخواستم که قبول بشم ولي هميشه اين سؤال تو ذهنم بود:«ميخواي خودت رو ۳ سال ديگه درگير کني که چي بشه؟»منظورم اين اجباريه که وقتي آدم بايد يه کاري رو تو يه دورهاي انجام بده دچارش ميشه.
دوست نداشتم خودم رو واسه چند سال ديگه تو دام دانشگاه بندازم.
حالا هم با اينکه وقتي فکر ميکنم ميبينم دوران دانشجوييم بهترين دوران زندگيم بوده،از اينکه حالا اونقدر آزادم که اگه دلم بخواد ميتونم دست به هرگونه عمليات انتحاري(!)بزنم يه جورايي دچار شعف ميشم.
فقط نميدونم اين دوره چقدر طول ميکشه.اگه کسي کاري به کارم نداشت و مشکلات مزخرف مالي هم نبود فکر کنم دوست داشتم هميشه اينجور بمونه.
***
کاشکي ميشد منم تو يه همچين محيطي کار کنم.منظورم فقط قيافهاش نيست ها.خوب بود که آدما تو محل کارشون اينطوري با هم راحت باشن.
مثل اينکه اکثر ما ايرانيها دچار انواع بخصوصي از عقدهها و بيماريهاي رواني هستيم.فرقي هم نميکنه که متخصص کامپيوتر باشيم يا نويسنده يا حتي روانکاو!
***
من فوق امتحان دادم و قبول نشدم.با اينکه واقعاْ ميخواستم که قبول بشم ولي هميشه اين سؤال تو ذهنم بود:«ميخواي خودت رو ۳ سال ديگه درگير کني که چي بشه؟»منظورم اين اجباريه که وقتي آدم بايد يه کاري رو تو يه دورهاي انجام بده دچارش ميشه.
دوست نداشتم خودم رو واسه چند سال ديگه تو دام دانشگاه بندازم.
حالا هم با اينکه وقتي فکر ميکنم ميبينم دوران دانشجوييم بهترين دوران زندگيم بوده،از اينکه حالا اونقدر آزادم که اگه دلم بخواد ميتونم دست به هرگونه عمليات انتحاري(!)بزنم يه جورايي دچار شعف ميشم.
فقط نميدونم اين دوره چقدر طول ميکشه.اگه کسي کاري به کارم نداشت و مشکلات مزخرف مالي هم نبود فکر کنم دوست داشتم هميشه اينجور بمونه.
***
کاشکي ميشد منم تو يه همچين محيطي کار کنم.منظورم فقط قيافهاش نيست ها.خوب بود که آدما تو محل کارشون اينطوري با هم راحت باشن.
Tuesday, May 21, 2002 | 7:13 AM
ديروز نوشتن وبلاگ عمومي اينقدر طول کشيد که نرسيدم وبلاگ خودم رو بنويسم.حالا هم با اينکه چشمام بدجوري داره از بيخوابي ميسوزه و اشک مياد ولي بايد يه چيزايي اينجا بنويسم که خيلي ناآپديت نمونم.
اين عکس بالا عکس من نيست.درسته که من خوشتيپم ولي ديگه نه اينقدر.اين عکس آقاي رامين مستقيم،توي اين مطلب سايت پارس پژواکه.پارس پژواک سايت جالبيه ولي انگار قراره خيلي دير به دير آپديت بشه.يه قسمت از مقاله اين دوست خوشتيپ رو داريم:
...
... نظر به اينكه «باغ ملي» فروغ فرخزاد پس از ملي شدن به پارك شهر تبديل شده و هر گوشه آن جولانگاه فروشندگان مواد مخدر و تن فروشان مذكر نماست و در برابر دروازه پزشك قانوني حشيش و بنگ و ترياك معامله ميشود و در كنار مجسمه دانته، تن فروشي مذكر نماها در همان باغ ملي سابق به انجام ميرسد، من تصميم گرفتم، نوشتن درباره «اين مرز پرگهر» و جنبه هاي مثبت آن را به روزنامه هاي چپ و راست واگذارم و فقط از پلشتيها بنويسم و خوانندگان خود را از آخرين قيمت ترياك و غيره در بازار آزاد، ميادين صادقيه و هفت حوض، ضلع غرب و شرق و جنوب پارك شهر، پارك لاله و ساير نقاط آشنا سازم و بگويم كجاي خيابان ولي عصر (مصدق، پهلوي و يا هر نام ديگر) عشق فروشان جوان عرض اندام ميكنند، و جوانان محصل و دانشجو اغلب مانع كسب آنها ميشوند و بازار كار را متلاطم ميسازند.
...
اگه حوصله داشتم يه ايميل بهش ميزدم و ازش ميپرسيدم که اين واقعا عکس خودشه با جزء نوشتهء طنزشه.
دوستي توي Guest Book نوشتن که رنگ فونتاي وبلاگ من روي مونيتور LCDشون چشم رو اذيت ميکنه.من نميدونم چيکار بايد بکنم چون اگه فونتا رو از ايني که هست تيرهتر کنم فکر کنم اصلا چيزي ديده نشه!؟
اين عکس بالا عکس من نيست.درسته که من خوشتيپم ولي ديگه نه اينقدر.اين عکس آقاي رامين مستقيم،توي اين مطلب سايت پارس پژواکه.پارس پژواک سايت جالبيه ولي انگار قراره خيلي دير به دير آپديت بشه.يه قسمت از مقاله اين دوست خوشتيپ رو داريم:
...
... نظر به اينكه «باغ ملي» فروغ فرخزاد پس از ملي شدن به پارك شهر تبديل شده و هر گوشه آن جولانگاه فروشندگان مواد مخدر و تن فروشان مذكر نماست و در برابر دروازه پزشك قانوني حشيش و بنگ و ترياك معامله ميشود و در كنار مجسمه دانته، تن فروشي مذكر نماها در همان باغ ملي سابق به انجام ميرسد، من تصميم گرفتم، نوشتن درباره «اين مرز پرگهر» و جنبه هاي مثبت آن را به روزنامه هاي چپ و راست واگذارم و فقط از پلشتيها بنويسم و خوانندگان خود را از آخرين قيمت ترياك و غيره در بازار آزاد، ميادين صادقيه و هفت حوض، ضلع غرب و شرق و جنوب پارك شهر، پارك لاله و ساير نقاط آشنا سازم و بگويم كجاي خيابان ولي عصر (مصدق، پهلوي و يا هر نام ديگر) عشق فروشان جوان عرض اندام ميكنند، و جوانان محصل و دانشجو اغلب مانع كسب آنها ميشوند و بازار كار را متلاطم ميسازند.
...
اگه حوصله داشتم يه ايميل بهش ميزدم و ازش ميپرسيدم که اين واقعا عکس خودشه با جزء نوشتهء طنزشه.
دوستي توي Guest Book نوشتن که رنگ فونتاي وبلاگ من روي مونيتور LCDشون چشم رو اذيت ميکنه.من نميدونم چيکار بايد بکنم چون اگه فونتا رو از ايني که هست تيرهتر کنم فکر کنم اصلا چيزي ديده نشه!؟
Sunday, May 19, 2002 | 7:22 AM
واه واه واه،نوشتن اين گزارشاي وبلاگ عمومي چقدر طول ميكشه.از ساعت سه ونيم تا هفت صبح هي نوشتم هي نوشتم بازم يه قسمتش رو نتونستم تموم كنم.وبلاگ خودمم كه اينطوري آپديت شد.ديگه بايد برم سر كار.
ديروز بخاطر يه اشتباه مضحك قالب وبلاگ رو خراب كردم.اميدوارم حالا درست بشه.لينكا رو هم هرجوري شده درست ميكنم.اميدوارم همين امروز تموم بشه،چون ديگه حوصلهء انگولك كردن قالب رو ندارم.
داره درست ميشه.هي قالب رو يه انگولك ميكنم و يه جمله مينويسم.فكر كنم ديگه درست شد.
داره درست ميشه.هي قالب رو يه انگولك ميكنم و يه جمله مينويسم.فكر كنم ديگه درست شد.
Saturday, May 18, 2002 | 8:11 AM
پارکينگ
با خودم ميگفتم آدم ماشين ميخواد چيکار.کلي دردسر داره،هي بايد سرويسش کني، مواظب باشي ندزدنش،تو خيابون هم که ميري اونقدر ترافيکه که پياده بري زودتر به کارات ميرسي.اصلا چه کاريه،وقتي آدم دو تا پا داره که باهاشون همه جا ميره چه نيازي به ماشين شخصي هست.تازه وسايل نقليهء عمومي هم که هستن اگه آدم خداي نکرده مجبور شد از اونا هم استفاده ميکنه.
خوب وقتي کسي احتياج به ماشين نداره،پارکينگ ميخواد چيکار؟راستش من اصلا نميدونستم که پارکينگ دارم.نميدونستم تا اينکه يه دفعه يه ماشين خوشگل مدل بالا اومد صاف رفت تو پارکينگم.اين ماشين رو چند بار از پنجره ديده بودم.ديده بودم که خيليها براش دست تکون ميدن.بعضيها هم نزديک بود خودشون رو بندازن زير چرخش ولي همه رو رد کرده بود.اولها نميدونستم چرا وقتي از زير پنجرهء من رد ميشه بوق ميزنه.حواس پرتم ديگه.يعني زياد به کار بقيه کاري ندارم.ولي يه بار که داشتم از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم از جلوم رد شد و چنان بوقي زد که در پارکينگي که خودم هم نميدونستم دارم يهو باز شد و ماشين مدل بالا چپيد توش.در پارکينگ اتوماتيک بود انگار.نميدونستم خوشحال باشم که يه ماشين خوشگل تو پارکينگمه يا تعجب کنم که پارکينگ داشتم و خودم نمي دونستم يا ناراحت باشم که در پارکينگ بدون اجازهء من باز شده و حالا بايد دردسر ماشين داري بکشم.
از اون به بعد زندگيم يه خورده قروقاط شد.بعضي وقتا بعضي کارام رو ول ميکردم ميرفتم سراغ ماشين.يه کارايي ميکردم که اگه چند وقت قبل از کسي ميديدم ميگفتم:«طفلکي روانش پاکه!»اما يه مدت که گذشت ديدم اين ماشين انگار به کلاس ما نميخوره.يعني اگه بخوام نگهاش دارم برام خيلي گرون در مياد.خود ماشينه هم انگار يه چيز ديگهاي ميخواست.شايد من رو فقط واسه اين ميخواست که شيشهاش رو پاک کنم يا فقط باحاش عکس بگيرم.خلاصه هم اندازه نبوديم.براي همين در پارکينگ رو واگذاشتم.اونم رفت به گمونم.حالا ديگه زياد نميبينمش.ولي فکر ميکنم اگه بازم ببينمش دوباره برام بوق بزنه.اما اينبار ميدونم که فقط ميتونم کنارش وايستم و باحاش يه عکس يادگاري بگيرم.
راستي من حالا تو پارکينگم با نور فلورسنت قارچ پرورش ميدم،اونقدر باحاله.
با خودم ميگفتم آدم ماشين ميخواد چيکار.کلي دردسر داره،هي بايد سرويسش کني، مواظب باشي ندزدنش،تو خيابون هم که ميري اونقدر ترافيکه که پياده بري زودتر به کارات ميرسي.اصلا چه کاريه،وقتي آدم دو تا پا داره که باهاشون همه جا ميره چه نيازي به ماشين شخصي هست.تازه وسايل نقليهء عمومي هم که هستن اگه آدم خداي نکرده مجبور شد از اونا هم استفاده ميکنه.
خوب وقتي کسي احتياج به ماشين نداره،پارکينگ ميخواد چيکار؟راستش من اصلا نميدونستم که پارکينگ دارم.نميدونستم تا اينکه يه دفعه يه ماشين خوشگل مدل بالا اومد صاف رفت تو پارکينگم.اين ماشين رو چند بار از پنجره ديده بودم.ديده بودم که خيليها براش دست تکون ميدن.بعضيها هم نزديک بود خودشون رو بندازن زير چرخش ولي همه رو رد کرده بود.اولها نميدونستم چرا وقتي از زير پنجرهء من رد ميشه بوق ميزنه.حواس پرتم ديگه.يعني زياد به کار بقيه کاري ندارم.ولي يه بار که داشتم از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم از جلوم رد شد و چنان بوقي زد که در پارکينگي که خودم هم نميدونستم دارم يهو باز شد و ماشين مدل بالا چپيد توش.در پارکينگ اتوماتيک بود انگار.نميدونستم خوشحال باشم که يه ماشين خوشگل تو پارکينگمه يا تعجب کنم که پارکينگ داشتم و خودم نمي دونستم يا ناراحت باشم که در پارکينگ بدون اجازهء من باز شده و حالا بايد دردسر ماشين داري بکشم.
از اون به بعد زندگيم يه خورده قروقاط شد.بعضي وقتا بعضي کارام رو ول ميکردم ميرفتم سراغ ماشين.يه کارايي ميکردم که اگه چند وقت قبل از کسي ميديدم ميگفتم:«طفلکي روانش پاکه!»اما يه مدت که گذشت ديدم اين ماشين انگار به کلاس ما نميخوره.يعني اگه بخوام نگهاش دارم برام خيلي گرون در مياد.خود ماشينه هم انگار يه چيز ديگهاي ميخواست.شايد من رو فقط واسه اين ميخواست که شيشهاش رو پاک کنم يا فقط باحاش عکس بگيرم.خلاصه هم اندازه نبوديم.براي همين در پارکينگ رو واگذاشتم.اونم رفت به گمونم.حالا ديگه زياد نميبينمش.ولي فکر ميکنم اگه بازم ببينمش دوباره برام بوق بزنه.اما اينبار ميدونم که فقط ميتونم کنارش وايستم و باحاش يه عکس يادگاري بگيرم.
راستي من حالا تو پارکينگم با نور فلورسنت قارچ پرورش ميدم،اونقدر باحاله.
Friday, May 17, 2002 | 6:25 AM
گزارش کنسرت گروه پژواک
پنجشنبه ساعت هفت عصر اولين اجرا از دومين سري کنسرتهاي گروه راک پژواک توي سالن حرکت به آدرس تهران ابتداي بزرگراه کردستان که وابسته به ادارهء حمل و نقل و ترافيک شهرداري تهرانه انجام ميشه.
من با يکي از دوستاي خوبم تو اين کنسرت بوديم.اول دربارهء سالن حرکت بگم که با اينکه فضاي مناسبي براي برگذاري يه کنسرت راک نيست چون در حقيقت يه آمفي تئاتره ولي گويا جزء معدود جاهاييه که مسؤولينش با برگذارکنندههاي اينجور کنسرتها همکاري ميکنن.
اين هم مشخصات کلي اين کنسرت:
نام گروه: پژواک
سبک موسيقي: راک و هارد راک
نام اعضاء:
۱.فرزاد فخرالديني؛ ليد گيتار
۲.ميلاد زندهنام؛ ليد گيتار
۳.کسري سبکتکين؛ بيس
۴.امير توسلي؛ درامز
۵.حميد توسلي؛ کيبورد
۶.نويد ذولفقاري؛ تيمپاني
نام قطعات اجرا شده:
قسمت اول؛
-اولين نفس
-تکهاي از روح تو
-سايه روشن
-ملکه دريا
-تلخ و شيرين
-به وضوح پلوتون با چشم غير مسلح
قسمت دوم؛
-Nudge
-فرار
-در کنار جاده
-رنگ يک روياي دوگانه
-ماموريت ممکن
-بليط برگشت
صدابردار: ريموند موسسيانس
شرکتهاي اسپانسر: GITANES و Dirol
مثل روز روشنه که کنسرت راکي که توي ايران با اين شرايط و امکانات اجرا بشه کار بدون اشکالي نخواهد بود.همونجور که اعضاي گروه توي شروع يکي دوتا قطعه خراب کاري کردن يا حميد که دوتا کيبورد داشت براي يکيش پايهء مناسب نداشت و مجبور شده بودن از يه ميز معمولي استفاده کنن که در نتيجه در تمام طول کنسرت حميد روي کيبورد خم شده بود تا بهش مسلط باشه،تازه اينجوري انگشتاش هم موقع کار با کيبورد دوم اصلا معلوم نبود.
ولي اعضاي گروه خيلي زحمت کشيده بودن که بتونن يه اجراي خوب داشته باشن.بخصوص کار فرزاد و ميلاد روي گيتار الکترونيک شنيدني بود و توي چند مورد داد ملت رو در آورد.تمام قطعات Instrumental بود و گويا مجوز اجراي قطعات باکلام رو بهشون نداده بودن.من که منتظر شنيدن چند تا از کاراي قشنگ باکلامشون بودم يه کمي جالم گرفته شد.
با اينکه بليط کنسرت يه کمي براي يه کنسرت يه ساعت و نيمه گرون بود(۳۵۰۰ تومن) ولي من از بچههاي گروه پژواک و از همهء کسايي که با بدبختي اين کنسرت رو برگذار کردن بخاطر اولين کنسرت راکي که از نزديک ديدم ممنونم.
پنجشنبه ساعت هفت عصر اولين اجرا از دومين سري کنسرتهاي گروه راک پژواک توي سالن حرکت به آدرس تهران ابتداي بزرگراه کردستان که وابسته به ادارهء حمل و نقل و ترافيک شهرداري تهرانه انجام ميشه.
من با يکي از دوستاي خوبم تو اين کنسرت بوديم.اول دربارهء سالن حرکت بگم که با اينکه فضاي مناسبي براي برگذاري يه کنسرت راک نيست چون در حقيقت يه آمفي تئاتره ولي گويا جزء معدود جاهاييه که مسؤولينش با برگذارکنندههاي اينجور کنسرتها همکاري ميکنن.
اين هم مشخصات کلي اين کنسرت:
نام گروه: پژواک
سبک موسيقي: راک و هارد راک
نام اعضاء:
۱.فرزاد فخرالديني؛ ليد گيتار
۲.ميلاد زندهنام؛ ليد گيتار
۳.کسري سبکتکين؛ بيس
۴.امير توسلي؛ درامز
۵.حميد توسلي؛ کيبورد
۶.نويد ذولفقاري؛ تيمپاني
نام قطعات اجرا شده:
قسمت اول؛
-اولين نفس
-تکهاي از روح تو
-سايه روشن
-ملکه دريا
-تلخ و شيرين
-به وضوح پلوتون با چشم غير مسلح
قسمت دوم؛
-Nudge
-فرار
-در کنار جاده
-رنگ يک روياي دوگانه
-ماموريت ممکن
-بليط برگشت
صدابردار: ريموند موسسيانس
شرکتهاي اسپانسر: GITANES و Dirol
مثل روز روشنه که کنسرت راکي که توي ايران با اين شرايط و امکانات اجرا بشه کار بدون اشکالي نخواهد بود.همونجور که اعضاي گروه توي شروع يکي دوتا قطعه خراب کاري کردن يا حميد که دوتا کيبورد داشت براي يکيش پايهء مناسب نداشت و مجبور شده بودن از يه ميز معمولي استفاده کنن که در نتيجه در تمام طول کنسرت حميد روي کيبورد خم شده بود تا بهش مسلط باشه،تازه اينجوري انگشتاش هم موقع کار با کيبورد دوم اصلا معلوم نبود.
ولي اعضاي گروه خيلي زحمت کشيده بودن که بتونن يه اجراي خوب داشته باشن.بخصوص کار فرزاد و ميلاد روي گيتار الکترونيک شنيدني بود و توي چند مورد داد ملت رو در آورد.تمام قطعات Instrumental بود و گويا مجوز اجراي قطعات باکلام رو بهشون نداده بودن.من که منتظر شنيدن چند تا از کاراي قشنگ باکلامشون بودم يه کمي جالم گرفته شد.
با اينکه بليط کنسرت يه کمي براي يه کنسرت يه ساعت و نيمه گرون بود(۳۵۰۰ تومن) ولي من از بچههاي گروه پژواک و از همهء کسايي که با بدبختي اين کنسرت رو برگذار کردن بخاطر اولين کنسرت راکي که از نزديک ديدم ممنونم.
Thursday, May 16, 2002 | 6:05 AM
ديروز بالاخره رفتم اين نمايشگاه عکس موزهء هنرهاي معاصر رو ديدم.عجب آش هفت جوشي بود؛نگاه ايراني،عکسهاي والارد،آثار عکاسهاي National Geographic تازه چند تا تابلوي نقاشي و ليتوگرافي هم از نقاشهاي امپرسيونيست بود.
دست مسئولين موزه درد نکنه،واقعا زحمت کشيده بودن تا موزه رو هر جوري شده پر کنن.
فقط انگار جا نشده بود يه دست فروش بزارن که عکساي فوتباليستا و خوانندههاي دامبولي و آرنولد رو با اون فيگور خفنيش بفروشه!
عکساي National Geographic که معلومه چه کيفيتي دارن ولي غير از اونا يه عکسي بود که خيلي من رو مبهوت کرد.يه عکس از جنگ ايران و عراق بود.يه سرباز ايراني پشت يه تيربار افتاده بود.نيم تنهء پايينش بود فقط.بالا نتهاش رو انگار تَرکِش برده بود.خيلي وحشتناک بود.عجيب و وحشتناک.
راستي اكانت من تا آخر هفتهء ديگه تموم نميشه.
امتحان فوق هم قبول نشدم.انتطار داشتم قبول بشم ولي نشد ديگه.اما ناراحت نيستم.احساس ميكنم اين قبول نشدن آزادم ميذاره كه بهتر انتخاب كنم.نميدونم اين احساس آزادي و عدم وابستگي تا كي ميتونه ادامه پيدا كنه.بلاخره معلوم ميشه،دير يا زود.
دست مسئولين موزه درد نکنه،واقعا زحمت کشيده بودن تا موزه رو هر جوري شده پر کنن.
فقط انگار جا نشده بود يه دست فروش بزارن که عکساي فوتباليستا و خوانندههاي دامبولي و آرنولد رو با اون فيگور خفنيش بفروشه!
عکساي National Geographic که معلومه چه کيفيتي دارن ولي غير از اونا يه عکسي بود که خيلي من رو مبهوت کرد.يه عکس از جنگ ايران و عراق بود.يه سرباز ايراني پشت يه تيربار افتاده بود.نيم تنهء پايينش بود فقط.بالا نتهاش رو انگار تَرکِش برده بود.خيلي وحشتناک بود.عجيب و وحشتناک.
راستي اكانت من تا آخر هفتهء ديگه تموم نميشه.
امتحان فوق هم قبول نشدم.انتطار داشتم قبول بشم ولي نشد ديگه.اما ناراحت نيستم.احساس ميكنم اين قبول نشدن آزادم ميذاره كه بهتر انتخاب كنم.نميدونم اين احساس آزادي و عدم وابستگي تا كي ميتونه ادامه پيدا كنه.بلاخره معلوم ميشه،دير يا زود.
Monday, May 13, 2002 | 8:04 AM
اکانت ماهيانهء من داره تموم ميشه و احتمالا يه چند روزي بايد کرکره رو بکشم پايين و برم رد کارم.طبق معمول اين چند روز گذشته حرف بدرد بخوري براي گفتن ندارم.فقط خداحافظي يکي از دوستان من رو ياد اين عکس بالا انداخت که مربوط ميشه به مبارزات انتخابات رياست جمهوري فرانسه.تو اين عکس مخالفين ژوسپن براي اعلام اعتراضشون دارن به صورتش سس گوجهفرنگي ميپاشن.مقالهء پارسپژواک دربارهء اين عکس خوندنيه.اما توي اون مقاله دو مورد هست که من فکر ميکنم به درد اين دوست خوبمون و سايرين ميخوره.من اينا رو اينجا مينويسم که اول از همه ياد خودم بمونه:
يکي اينکه همونطور که از عکس پيداست ژوسپن زياد از اين قضيه عصبي يا حتي ناراحت نشده،انگار انتظار يه همچين چيزايي رو داشته.
دوم اينکه مخالفها از سس گوجهفرنگي استفاده کردن،نه از پاره آجر يا سرب داغ.
حالا اين به ما و دوست خوبمون چه ربطي داره؛عرض ميکنم.هم توي نوشتهء آخر اين عزيز - که توش خداحافظي کرده و گفته شايد ديگه ننويسم که البته قبلا خيليها از اين تکنيک تو همين وبلاگها استفاده کردن و رفتن ولي بعد با مغز(يعني با فرق سر)برگشتن همين جا.حداقل اين عزيز اونقدر انصاف داره که بگه شايد بعدا بنويسم،شايدم ننويسم.بعضيها که کارشون ديدنيه؛بعد از برگشتن اعلام ميکنن که امّت هميشه در وبلاگ اونقدر بهشون التماس کردن و فقط و فقط بخاطر اونا دوباره اومدن که باشن - و هم توي نوشتههاي ديگراني که قديميتر هستن اين اشارهها وجود داره که قبلاًها خوب بود ولي حالا که شلوغ شده،بد شده.يعني اون موقع که ده دوازده نفر بيشتر وبلاگ نمينوشتن و به قول معروف مجلس خودموني بود خيلي خوب بود ولي حالا که سيصد چهارصد نفر وبلاگ مينويسن و احتمالاً يه دو سه هزار تايي هم ميخونن خيلي بد شده.
من فکر ميکنم اين برداشت قبل از هر چيز عدم توانايي اين دوستان رو در اجتماع پذيري ميرسونه.چرا که اين عزيزان تا زماني که تعداد روابط متقابلشون کم هست مشکلي ندارن ولي وقتي با يک احتماع که به دليل گوناگون بود افراد داخلش،حامل عقايد به شدت متفاوتي هست روبرو ميشن توان هضم اين همه عقيدهء گوناگون رو ندارن.اين مشکل بيشتر ماست ولي تو بعضيها شديدتره.بابا يه خورده پوست کلفت باشين.درسته که همهء شما شاعرين و رو شنفکر و دانشمند،ولي اين دليل نميشه که اينقدر زودرنج بشين.يه خورده ظرفيّت رو ببرين بالا،آماشاا...
از طرف ديگه افراد اين اجتماع به دلايل مختلف به نوع عکسالعملشون در مقابل ديگران زياد فکر نميکنن.مثلا به اينکه اگر من با نظر کسي مخالفم بايد براش ويروس بفرستم،توي ايميل يا وبلاگم بهش بد و بيراه بگم،سعي کنم متقاعدش کنم،باحاش بحث کنم يا هيچ کدام.اصلا من براي چي ميخوام اين کارها رو بکنم؟بخاطر اينکه از اون شخص بدم مياد؟يا بهش حسوديم ميشه؟مي خوام نظرش رو عوض کنم؟...
و با توجه به هدفم آيا عکسالعملي که نشون ميدم اثر دلخواه من رو ميذاره.مثلا اگر من براي جلب توجه شروع کنم به فحش دادن آيا توجهي به من جلب ميشه؟و آيا اين توجه از کيفيتي که مورد نظر من بوده برخوردار هست يا نه؟
در آخر نصيحتم به خودم اينه:اگر ميخواي وبلاگ بنويسي يا بايد خودت رو سانسور کني يا پوست کلفت باشي.
اگر ميخواي وبلاگ بخوني يا بايد به عقايد آدمها احترام بذاري ويا وانمود کني که احترام ميذاري.
Sunday, May 12, 2002 | 6:43 AM
آنچه من هستم
نه عشقي
نه دردي
نه کاري
نه شغلي
نه رنجي
نه گنجي
نه امّيد
نه ترديد
***
نه خوابم
نه بيدار
نه مستم
نه هشيار
نه دانا
نه نادان
نه شادم
نه گريان
***
نه ناله
نه خنده
نه آقا
نه بنده
نه سالم
نه بيمار
نه شيطان
نه دادار
***
نه رفته
نه مانده
نه زنده
نه مرده
نه پوچم
نه هستم
نه بندي
نه رستهام
***
نه نبضي
نه نوري
نه رنگي
نه شوري
نه اينجا
نه آنجا
نه پنهان
نه پيدا
***
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اينا رو من دارم ميگم يا يه جايي شنيدم و خودم نميدونم؟!
نه عشقي
نه دردي
نه کاري
نه شغلي
نه رنجي
نه گنجي
نه امّيد
نه ترديد
***
نه خوابم
نه بيدار
نه مستم
نه هشيار
نه دانا
نه نادان
نه شادم
نه گريان
***
نه ناله
نه خنده
نه آقا
نه بنده
نه سالم
نه بيمار
نه شيطان
نه دادار
***
نه رفته
نه مانده
نه زنده
نه مرده
نه پوچم
نه هستم
نه بندي
نه رستهام
***
نه نبضي
نه نوري
نه رنگي
نه شوري
نه اينجا
نه آنجا
نه پنهان
نه پيدا
***
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اينا رو من دارم ميگم يا يه جايي شنيدم و خودم نميدونم؟!
Saturday, May 11, 2002 | 4:24 AM
اميدوارم رنگ فونتا چشم کسي رو اذيت نکنه.صحبت اذيت کردن شد.دارم به اين نتيجه ميرسم که بدون اذيت کردن ديگران نميشه زندگي کرد.آدميزاد از لحظهء تولدش اذيت ميکنه(مثلا درد ذايمان)تا وقتي که ميميره(مراسم تدفين و خطم و هزار کوفت و ذهرمار ديگه).من اگه بخوام بدون اذيت کردن ديگران زندگي کنم بايد کي رو ببينم؟
سر اين کاري که رفتم فکر ميکردم به کسي آزاري نميرسونم.نه سرمايه از کسي گرفته بودم،نه کسي برام پارتيبازي کرده بود،نه جاي کسي رو تنگ کردم،نه کسي رو از نون خوردن انداختم...ولي ديروز متوجه شدم اطرافيان کسي که من رو براي اين کار معرفي کرده دارن سر خانوادهء من منت ميذارن.سه تا کلمه تو اين جملهء آخر کليديان:
۱.اطرافيان:جالبه،خود طرف هيچ انتظاري نداره،دائم از کار من تعريف ميکنه اونوقت يه آدم نامربوط منّت ميذاره! شايد هم جلوي من برخوردش اينجوريه.ولي نه،همچين آدمي نيست.
۲.معرفي کردن:من احتياجي به پارتيبازي نداشتم.در حقيقت کاري که انجام ميدم پايينتر از تواناييهامه.اطلاعاتم خيلي وقتا از بالا دستيهام بيشتره.انتظاري از اين لحاظ ندارم.به هر حال هر تازه کاري بايد يه مدت کارآموزي کنه.نميشه که تا وارد جايي شدي بشي مديرعامل.حالا اگر واقعاً کاري برام ميکردن حتما بايد چند سالي به پاشون سجده ميکردم.
۳.خانواده:خانوادهء من عزيزترين کساي من هستن.تنها کسايي که واقعا بهشون اعتماد دارم،بيشتر از هر کسي دوستشون دارم و برام از همه مهمترن.اگه چيزي يا کسي بخواد اذيتشون کنه با تمام توانم جلوش واي ميستم.
اين کار هم خيلي مال نيست،شايد ولش کردم.اگه ببينم خانوادهام دارن اذيت ميشن حتما اين کار رو ميکنم.بي هيچ ترديدي.
سر اين کاري که رفتم فکر ميکردم به کسي آزاري نميرسونم.نه سرمايه از کسي گرفته بودم،نه کسي برام پارتيبازي کرده بود،نه جاي کسي رو تنگ کردم،نه کسي رو از نون خوردن انداختم...ولي ديروز متوجه شدم اطرافيان کسي که من رو براي اين کار معرفي کرده دارن سر خانوادهء من منت ميذارن.سه تا کلمه تو اين جملهء آخر کليديان:
۱.اطرافيان:جالبه،خود طرف هيچ انتظاري نداره،دائم از کار من تعريف ميکنه اونوقت يه آدم نامربوط منّت ميذاره! شايد هم جلوي من برخوردش اينجوريه.ولي نه،همچين آدمي نيست.
۲.معرفي کردن:من احتياجي به پارتيبازي نداشتم.در حقيقت کاري که انجام ميدم پايينتر از تواناييهامه.اطلاعاتم خيلي وقتا از بالا دستيهام بيشتره.انتظاري از اين لحاظ ندارم.به هر حال هر تازه کاري بايد يه مدت کارآموزي کنه.نميشه که تا وارد جايي شدي بشي مديرعامل.حالا اگر واقعاً کاري برام ميکردن حتما بايد چند سالي به پاشون سجده ميکردم.
۳.خانواده:خانوادهء من عزيزترين کساي من هستن.تنها کسايي که واقعا بهشون اعتماد دارم،بيشتر از هر کسي دوستشون دارم و برام از همه مهمترن.اگه چيزي يا کسي بخواد اذيتشون کنه با تمام توانم جلوش واي ميستم.
اين کار هم خيلي مال نيست،شايد ولش کردم.اگه ببينم خانوادهام دارن اذيت ميشن حتما اين کار رو ميکنم.بي هيچ ترديدي.
كنتور رو هم اضافه كردم.اميدوارم آخرين تغييراتي باشه كه تو ظاهر اين وبلاگ ميدم.ديگه حالشو ندارم كه بازم عوضش كنم.آرشيو هم داره بزرگ ميشه و Republish كردنش با اين اينترنت نفتي ايران سخت و سختتر.البته لينكا هنوز كار دارن.
امروز كلّهء صبح بيدار شدم كه با تمپلت ور برم.
Friday, May 10, 2002 | 6:46 AM
آلبوم لبريز از بابک مشيري با شعراي فريدون مشيري،حرفاي تازهاي براي گفتن داره.سبکش رو هارد راک نوشتن ولي همچين هارده هاردم نيست.قشنگترين قطعهاش به نظر من سلام درياست:
...
چه پرسي از من:«-چرا خموشي؟هجوم غم را نميخروشي!
جدار شب را نميخراشي.چرا بدي را شدي پذيرا؟»
شکسته بازو،گسسته نيرو،جدار شب را چگونه ريزم؟
سپاه غم را چگونه رانم؟به پاي خسته،به دست تنها.
...
***
چه جالب؛زندگي اينبار همون يه هويج پلاسيده رو هم به من نداد،فقط چماق بود و چماق!
***
احسان نوشته که دوست داره ماجراي گواهينامه گرفتن ديگران رو بدونه.من يه چيزي تو نظرخواهي وبلاگش نوشتم يعني که فکر خوبيه و منم بدم نمياد قضيهء گواهينامه گرفتنم رو بنويسم.ولي الان اوضاع يه جوراييه که حالشو ندارم.يعني حال هيچ کاري رو ندارم.مثلا ديشب کسي خونه نبود،منم خسته بودم،بيخيال شام شدم و گرفتم خوابيدم يا همين شاهنامه که نصفه کاره مونده.بايد عزمم رو جزم کنم - البته اگه عزمي مونده باشه که بشه جزميدش - و حداقل اين شاهنامه رو تموم کنم.
بايد راه تازهاي براي زندگي کردن پيدا کنم يا لااقل راه تازهاي براي مردن!؟
Thursday, May 09, 2002 | 4:50 AM
با حذف تبليغ بلاگر بدون پرداخت پولش و با استفاده از روشهاي ميانبر ايروني مخالفم.نه بري اينکه کار زشتيه يا درست نيست يا ضايع بازيه ها،نه.فقط بخاطر اينکه اگه فردا اين Blogger ورداشت تمام سرويسش رو پولي کرد-که احتمالاْ دير يا زود اين کار رو ميکنه-حق اعتراض داشته باشم که:«اي نامرداي پول پرست کلّاش!فقط ميخواستين مردم رو سرکيسه کنيد؟»و اونايي رو که اين تبليغات رو يواشکي حذف کردن مقصر بدونم.گرچه همهء اين تاجرها از جمله Blogger اين کار رو خواهند کرد.چه کسي تبليغشون رو حذف بکنه يا نکنه.ولي من حق غر زدن رو براي خودم محفوظ نگه ميدارم.
***
از وقتي اين اکانت شبانه رو گرفتم زندگيم ريحته به هم.شبا تا صبح بيدارم ولي توي روز کافيه چند لحظه بيحرکت يه جا بشينم تا مثل اين پيرمرداي عملي چرتم ببره.
***
ديروز يه نفر از اعلام نتايج کنکور فوق ليسانس حسابي ذوقزده شده بود.چون يکي از دوستاش تو امتحان قبول شده.من نميدونم از روي نتابج سازمان سنجش چطور فهميده که دوستش قبول شده.آخه اونجا فقط اعلام ميکنه که داوطلب مجاز به انتخاب رشته هست يا نه و تا کارنامه دست آدم نياد و رتبهاش رو نبينه نميتونه بفهمه چقدر احتمال قبوليش هست.شايدم رتبهء دوستش خيلي خوب شده و از خود سازمان سنجش باحاش تماس گرفتن.يا آشنايي چيزي تو سازمان داشته که رتبهاش رو بهش گفته.کارنامهها رو امروز و فردا توزيع ميکنن.اين و اين رو هم قشنگ نوشته،دستش طلا.
***
بدون شرح
نوشته بودم:«راستي کنسرت گروه پژواک روزاي ۲۷،۲۶و۲۸ ارديبهشت برگذار ميشه.يعني قراره برگذار بشه،شايدم نشه.يادم باشه هفتهء ديگه برم بليط کنسرت رو از بتهوون بگيرم.»امّا بعد اين رو تو TehranAvenue خوندم و ديدم بيخودي نوشتم.حالا هم همين جوري الکي بيخودي اينجاست.
***
از وقتي اين اکانت شبانه رو گرفتم زندگيم ريحته به هم.شبا تا صبح بيدارم ولي توي روز کافيه چند لحظه بيحرکت يه جا بشينم تا مثل اين پيرمرداي عملي چرتم ببره.
***
ديروز يه نفر از اعلام نتايج کنکور فوق ليسانس حسابي ذوقزده شده بود.چون يکي از دوستاش تو امتحان قبول شده.من نميدونم از روي نتابج سازمان سنجش چطور فهميده که دوستش قبول شده.آخه اونجا فقط اعلام ميکنه که داوطلب مجاز به انتخاب رشته هست يا نه و تا کارنامه دست آدم نياد و رتبهاش رو نبينه نميتونه بفهمه چقدر احتمال قبوليش هست.شايدم رتبهء دوستش خيلي خوب شده و از خود سازمان سنجش باحاش تماس گرفتن.يا آشنايي چيزي تو سازمان داشته که رتبهاش رو بهش گفته.کارنامهها رو امروز و فردا توزيع ميکنن.اين و اين رو هم قشنگ نوشته،دستش طلا.
***
بدون شرح
نوشته بودم:«راستي کنسرت گروه پژواک روزاي ۲۷،۲۶و۲۸ ارديبهشت برگذار ميشه.يعني قراره برگذار بشه،شايدم نشه.يادم باشه هفتهء ديگه برم بليط کنسرت رو از بتهوون بگيرم.»امّا بعد اين رو تو TehranAvenue خوندم و ديدم بيخودي نوشتم.حالا هم همين جوري الکي بيخودي اينجاست.
Wednesday, May 08, 2002 | 6:44 AM
زندگي بدجوري چماق و هويج شده.اونم به شکل خيلي نامتناسبي! منظورم اينه که از يه طرف چماقهاي هفتاد مني دائم فرود ميان تو فرق سر آدم و تا ميخواي بِبُرّي يه هويج کوچولوي رنگ و رو رفتهء پلاسيده تحويلت ميدن تا بازم به اين زندگي خفّت بار ادامه بدي.
Tuesday, May 07, 2002 | 6:04 AM
ديروز که داشتم ميرفتم خانهء هنرمندان ايران که فيلم قريهء من رو ببينم با خودم فکر ميکردم اين گروههاي موسيقي که ميخوان تو ايران کنسرت بدن چقدر بدبختن.کلي تبليغات ميکنن و بليط ميفروشن ولي تو روز آخر يکي دلش نميخواد کنسرتشون برگذار بشه و برنامه رو به هم ميزنه.بعد با خودم فکر کردم خوبه که نمايش فيلم ديگه از اين مشکلات نداره.تو همين فکرا بودم که رسيدم به مقصد و وارد که شدم مهران زينتبخش رو ديدم که مثل مرغ سرکنده راه پلهها رو ميره بالا و مياد پايين.با چند نفر ديگه ازش پرسيديم چي شده.يعني خودش اومد گفت.انگار حسابي دلش پر بود و مي خواست خودش رو خالي کنه.گفتش که مسؤول نمايش فيلم به يه اسم تو تيتراژ پاياني گير داده در حالي که فيلم قبلاً مجوزش رو از ارشاد گرفته.حالا يک ساعت مونده به نمايش فيلم و در حالي که کلي بليط فروختن دست اين بندهء خدا رو گذاشتن تو پوست گردو.آخرش هم موقعي که تيتراژ پاياني نشون داده ميشد تو يه قسمت تصوير رو قطع کردن.
از اون طرف مسؤولين فروش بليط که انتظار يه همچين جمعيتي رو نداشتن حسابي دست و پاشون رو گم کرده بودن.چون اين فيلم جزء يه برنامهء نمايش فيلمهاي مستند بود که خوب زياد ازش استقبال نميشه.فيلماشون هم تا جايي که من ديدم زياد جالب نبودن.ولي اين فيلم چون دربارهء فريدون فروغي بود و با اينکه فقط يه خبر دو خطي تو صفحهء آخر روزنامهء همشهري ازش چاپ شده بود تا وقتي که من اونجا بودم حدود دويست تا سيصد نفر اومده بودن.
دربارهء خود فيلم نميخوام زياد حرف بزنم.اصلا فيلم جالبي نبود.در حد فيلمهايي که مردم با دوربيناي آماتوري از جشناشون يا در اين مورد از عزاداريهاشون ميگيرن.چند تا گفتگو با خانواده و دوستان فريدون که بيشتر داشتن ازش تعريف ميکردن و شعار ميدادن،خاکسپاريش تو قريهء قرقرک و مراسم خطمش تو تهران و چند تا عکس و چند تا شات هم از آخرين کنسرتش که گمونم تو کيش بود.و البته آواز فريدون تقريبا در تمام طول فيلم که من ميتونستم خونه بشينم و با خيال راحت و در آرامش بهش گوش بدم.
ولي بهر حال تلاش خودشون رو کرده بودن و تو مملکتي که فريدون رو بيست سال پيش کرد زير خاک همين مستند دست و پا شکسته هم غنيمته.مشخصات فيلم و بيوگرافي کارگردانش رو هم اين زير مينويسم،براي ثبت در تاريخ(!):
قريهء من
کارگردان،تدوين و تهيهکننده:مهران زينتبخش
تصوير:مهران زينتبخش،مرتضي اسدي،حسيني[حسين]عرباحمدي،شهروز توکل
نور:مرتضي اسدي
صدابردار:مهران هاشمي
برش ديجيتال صدا و تصوير:رضا حريريان
مشاور تدوين:مصطفي خرقهپوش
امور فني صدا و تصوير:آبگينه و آفام فيلم
اشعار گفتار متن:زنده ياد فروغ فرخزاد
موسيقي انتخابي:زنده ياد فريدون فروغي،زنده ياد واروژان و اسفنديار منفردزاده
مدت فيلم:۴۲ دقيقه
***
بيوگرافي کارگردان
مهران زينتبخش متولد سال ۱۳۴۷ در تهران و دانش آموخته رشته سينما از مرکز اسلامي فيلمسازي باغ فردوس ميباشد.
سوابق فعاليت هنري:
-گلهاي زرد ۱۶ مم ([۷۴]۱۳۴۷)
-مستند ويديويي«ستارهء خاموش» به مناسبت صدمين سالگرد سينما
برنده جايزه ويژه از سيزدهمين جشنوارهء سينماي جوان
-مستند ويديويي«مهر فاطمه»
-مستند داستاني«خورشيد بيفروغ»
-مجموعه تلوزيوني«همشاگرديها»
-نگارش فيلمنامه داستاني«مرگ من روزي»
-ساخت فبلمهاي تبليغاتي و صنعتي
-مستند داستاني«برف»
-مستند«قريهء من»
از اون طرف مسؤولين فروش بليط که انتظار يه همچين جمعيتي رو نداشتن حسابي دست و پاشون رو گم کرده بودن.چون اين فيلم جزء يه برنامهء نمايش فيلمهاي مستند بود که خوب زياد ازش استقبال نميشه.فيلماشون هم تا جايي که من ديدم زياد جالب نبودن.ولي اين فيلم چون دربارهء فريدون فروغي بود و با اينکه فقط يه خبر دو خطي تو صفحهء آخر روزنامهء همشهري ازش چاپ شده بود تا وقتي که من اونجا بودم حدود دويست تا سيصد نفر اومده بودن.
دربارهء خود فيلم نميخوام زياد حرف بزنم.اصلا فيلم جالبي نبود.در حد فيلمهايي که مردم با دوربيناي آماتوري از جشناشون يا در اين مورد از عزاداريهاشون ميگيرن.چند تا گفتگو با خانواده و دوستان فريدون که بيشتر داشتن ازش تعريف ميکردن و شعار ميدادن،خاکسپاريش تو قريهء قرقرک و مراسم خطمش تو تهران و چند تا عکس و چند تا شات هم از آخرين کنسرتش که گمونم تو کيش بود.و البته آواز فريدون تقريبا در تمام طول فيلم که من ميتونستم خونه بشينم و با خيال راحت و در آرامش بهش گوش بدم.
ولي بهر حال تلاش خودشون رو کرده بودن و تو مملکتي که فريدون رو بيست سال پيش کرد زير خاک همين مستند دست و پا شکسته هم غنيمته.مشخصات فيلم و بيوگرافي کارگردانش رو هم اين زير مينويسم،براي ثبت در تاريخ(!):
قريهء من
کارگردان،تدوين و تهيهکننده:مهران زينتبخش
تصوير:مهران زينتبخش،مرتضي اسدي،حسيني[حسين]عرباحمدي،شهروز توکل
نور:مرتضي اسدي
صدابردار:مهران هاشمي
برش ديجيتال صدا و تصوير:رضا حريريان
مشاور تدوين:مصطفي خرقهپوش
امور فني صدا و تصوير:آبگينه و آفام فيلم
اشعار گفتار متن:زنده ياد فروغ فرخزاد
موسيقي انتخابي:زنده ياد فريدون فروغي،زنده ياد واروژان و اسفنديار منفردزاده
مدت فيلم:۴۲ دقيقه
***
بيوگرافي کارگردان
مهران زينتبخش متولد سال ۱۳۴۷ در تهران و دانش آموخته رشته سينما از مرکز اسلامي فيلمسازي باغ فردوس ميباشد.
سوابق فعاليت هنري:
-گلهاي زرد ۱۶ مم ([۷۴]۱۳۴۷)
-مستند ويديويي«ستارهء خاموش» به مناسبت صدمين سالگرد سينما
برنده جايزه ويژه از سيزدهمين جشنوارهء سينماي جوان
-مستند ويديويي«مهر فاطمه»
-مستند داستاني«خورشيد بيفروغ»
-مجموعه تلوزيوني«همشاگرديها»
-نگارش فيلمنامه داستاني«مرگ من روزي»
-ساخت فبلمهاي تبليغاتي و صنعتي
-مستند داستاني«برف»
-مستند«قريهء من»
Monday, May 06, 2002 | 8:13 AM
ديروز ظهر داشتم از خيابون وليعصر رد ميشدم و بد جوري گرسنهام بود.داشتم با خودم فکر ميکردم که همين حالا يه چيزي بخورم چون بعدش وقت نميشد.يه هو اين فروشگاه جامجم رو ديدم.گفتم برم يه غذايي همين جا بخورم ببينم چيه اين همه ازش تعريف ميکنن.رفتم تو فروشگاه و پلهها رو دو تا يکي کردم و رسيدم طبقهء دوم.ديدم يه سالن بزرگه با صندليهاي رنگ و وارنگ که چند تا جا براي سفارش غذا دور و ورش بود.بعدا متوجه شدم که بالاي هر کدومشون به ترتيب يکي از اين کلمات رو نوشته؛Express,Orient,Mediterraneo,Paris,Lester,Pasto,Mexico جلوي آخري که Mexico بود وايستادم.چارهاي نداشتم چون ديگه جايي نبود که برم.مونده بودم اينا کدومشون رستوران جامجم هستن!به روي خودم نياوردم.ليست غذاهاي مکزيکي رو نگاه کردم و هيچ کدوم رو نتونستم درست بخونم.فارسي نوشته بود ها،ولي خوندشون خيلي سخت بود.يه چيزي تو مايههاي«چيکو لينکا فروتّا»مثلا.يکي که مثل آدميزاد نوشته بودن«مخلوط مکزيکي»رو انتخاب کردم و با يه 7up سفازش دادم:
مخلوط مکزيکي ۲۷۰۰۰
نوشابهء سفيد ۲۰۰۰
---------------------------
جمع کل ۲۹۰۰۰
ساعت دوازده و خوردهاي بود.رستوران هنوز خلوت بود و خوب تو ظهر يه روز اول هفته نبايدم شلوغ ميشد.غذا رو که گرفتم رفتم يه گوشهء خلوت که ببينم اصلا چي سفارش دادم.اصل غذا دو تا ساندويچ بود؛يکي ساندويچ مرغ،اون يکي ساندويچ گوشت.يه کمي استانبولي پلو با نخور فرنگي اينور بشقاب،يه کمي خوراک لوبيا اونور بشقاب.روي همهء اينا هم - احتمالا به منظور استتار - پنير پيتزا ريخته بودن.يه ساندويج کوچيک گوشت که قيافش خيلي با مزه بود ولي توش معلوم نبود گوشت چي هست - من که نتونستم تشخيص بدم - با يه مقدار کاهو و يه قاشق ماست يا خامه يا سس سفت روش محتويات بشقاب رو تشکيل ميدادن.غذا يه کمي تد بود ولي اذيت نميکرد.يه جور ترشي هم که مثل ترشي مشهدي خودمون بود - شايدم خود خودش بود - همراه غذابود که خيلي تند بود و آخر سر يه خوردهاش رو هورت کشيدم و تا اونجام سوخت.اگه پولدار بشم هر بار ميرم يکي از غذاهاشون رو ميخورم و نقدش(!؟!)ميکنم.
غذاي مخلوط مکزيکي جامجم براي يه آدم گرسنه خوبه،گرچه آدم اگه گرسنه بمونه آجر رو هم مي خوره.
نتيجهء اين حرفا اينکه من از تو شلوغي غذا خوردن،با عجله غذا خوردن،تنها غذا خوردن و از همه بدتر تو يه رستوران غريبه غذا خوردن اصلا لذت نميبرم.هر چند من با کلّ مطلب يعني با موضوع خوردن زياد حال نميکنم.
***
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو خريدم.اين که آدم کتاب کسي رو بخونه که غير از خود کتاب يه آشناييهاي ديگهاي هم با نويسنده داشته باشه،يه جور بخصوصيه.مثلا وقتي آدم کتاب رو ميخونه به اين فکر ميکنه که آقاي قاسمي الان تو پاريسه،تنها زندگي ميکنه،قلبش رو تازه عمل کرده،داره سيگار رو ترک ميکنه و بخاطر همين اين روزا زياد سرحال نيست و...
راستي من يه چيزي دربارهء ديوانه و برج مونپارناس نوشته بودم که تو نظرخواهي داستان بذارم.ولي بعد ديدم که از سيستم نظر خواهي و اين حرفا خبري نيست و بايد اون رو با ايميل بفرستم.از رو تنبلي يا قُدبازي بيخيال موضوع شدم ولي حالا ميذارمش اينجا:
«اوّل بايد تشكر كنم از آقاي قاسمي عزيز كه به من و ما اين اجازه را دادند كه از بالاي شانهاش به تماشا بنشينيم نوشتن و خط زدن داستانش را.جداي از لذتي كه با خواندن داستان نصيبم شد،تجربهء خوبي بود از اين باره كه ببينم يك نويسنده در چه شرايطي اثري خلق ميكند.امّا دربارهء داستان دو نكته در ذهنم هست كه اينجا ميآورم.قبلا بگويم اين دو نكته بيشتر سؤالاتي در ذهن اين حقير است و ايراد نيست چون ايرادي كه من بگيرم بر اين داستان وارد نيست به چند دليل:
اول اينكه اين اثر،داستان نهايي نيست و چه بسا خالق آن تا رسيدن به نسخهء پاياني تغييرات زيادي در آن ايجاد كند كه كاري بس متفاوت نتيجه شود و سؤالات من از صورت مسأله پاك شوند.
دوم اينكه من در طول نوشته شدن داستان آن را خواندم و بعد دوباره مروري نداشتم پس احتمالا در طول اين چند هفتهاي كه داستان نوشته شد بخشهايي از كار از خاطرم رفته است و حتي شايد بعضي از اصلاحاتي را كه نويسنده بعدتر در قسمتهاي قبلي كرده است نديدهام.
ديگر اينكه من فقط در حد يك خوانندهء معمولي هستم و نه بيشتر.قطعاً نويسنده كه تجربيات زيادي در اين زمينه دارند بر كار آگاهترند تا من.
چند دليل ريز و درشت ديگر هم هست كه گفتن ندارد.
امّا آن دو نكته:
يكي دربارهء شخصيتي به نام «ش» در داستان است كه تا جايي كه به خاطرم مانده تنها دو مطلب از او در طول داستان گفته ميشود.«ش» در دورهء بستري شدن راوي در بيمارستان به عيادت او ميرود - و گويا تنها كسي است كه چنين ميكند - و «ش» شاگرد كلاس راوي ست والبته «غ» يا غزل را به نوعي براي راوي تداعي ميكند.اما من انتظار داشتم با گسترش شخصيّت غزل در قسمتهاي پاياني داستان،شخصيت «ش» نيز تا حدودي گشوده شود كه چنين نشد.تا جايي كه به خاطر دارم حتّي نام كاملي هم از «ش» آورده نميشود.معلوم نيست اين «ش» شادي است يا شيرين يا شيما يا شهربانو يا چيز ديگر.تنها مقايسهاي ميكند راوي،«ش» را با «غ» يا غزل كه بيشتر مواقع برتري با غزل است البته.قابل درك است كه احساسي كه راوي نسبت به غزل داشته،نسبت به «ش» ندارد يا نميخواهد داشته باشد.با اين همه به نظر من شخصيت «ش» خيلي در حاشيه ميماند.
دوّم درباره پايان داستان است.ميفهمم كه كل داستان ساختاري دارد كه بيش از هر چيز به روايت چند مقطع زماني جدا از هم ميپردازد و نميتوان انتظار پاياني مطلق را از آن داشت.ولي راستش من با تمام شدن اينگونهء داستان و با جملهء”هواپيمايي بيصدا عبور ميكرد“ يك طوري حالم گرفته شد.انگار مسافتي دنبال اتوبوسي دويده باشم با خيال اينكه به آن ميرسم ولي در آخرين قدمها اتوبوس پرگاز برود و تنها دود اگزوزش نصيبم شود.اين احساس با وحود قوي بودن آن احتمال كه شايد ديوانهاي هواپيماي بيصدا را بربايد و بكوبد به ناف مونپارناس هنوز من را آزار ميدهد.
مخلوط مکزيکي ۲۷۰۰۰
نوشابهء سفيد ۲۰۰۰
---------------------------
جمع کل ۲۹۰۰۰
ساعت دوازده و خوردهاي بود.رستوران هنوز خلوت بود و خوب تو ظهر يه روز اول هفته نبايدم شلوغ ميشد.غذا رو که گرفتم رفتم يه گوشهء خلوت که ببينم اصلا چي سفارش دادم.اصل غذا دو تا ساندويچ بود؛يکي ساندويچ مرغ،اون يکي ساندويچ گوشت.يه کمي استانبولي پلو با نخور فرنگي اينور بشقاب،يه کمي خوراک لوبيا اونور بشقاب.روي همهء اينا هم - احتمالا به منظور استتار - پنير پيتزا ريخته بودن.يه ساندويج کوچيک گوشت که قيافش خيلي با مزه بود ولي توش معلوم نبود گوشت چي هست - من که نتونستم تشخيص بدم - با يه مقدار کاهو و يه قاشق ماست يا خامه يا سس سفت روش محتويات بشقاب رو تشکيل ميدادن.غذا يه کمي تد بود ولي اذيت نميکرد.يه جور ترشي هم که مثل ترشي مشهدي خودمون بود - شايدم خود خودش بود - همراه غذابود که خيلي تند بود و آخر سر يه خوردهاش رو هورت کشيدم و تا اونجام سوخت.اگه پولدار بشم هر بار ميرم يکي از غذاهاشون رو ميخورم و نقدش(!؟!)ميکنم.
غذاي مخلوط مکزيکي جامجم براي يه آدم گرسنه خوبه،گرچه آدم اگه گرسنه بمونه آجر رو هم مي خوره.
نتيجهء اين حرفا اينکه من از تو شلوغي غذا خوردن،با عجله غذا خوردن،تنها غذا خوردن و از همه بدتر تو يه رستوران غريبه غذا خوردن اصلا لذت نميبرم.هر چند من با کلّ مطلب يعني با موضوع خوردن زياد حال نميکنم.
***
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو خريدم.اين که آدم کتاب کسي رو بخونه که غير از خود کتاب يه آشناييهاي ديگهاي هم با نويسنده داشته باشه،يه جور بخصوصيه.مثلا وقتي آدم کتاب رو ميخونه به اين فکر ميکنه که آقاي قاسمي الان تو پاريسه،تنها زندگي ميکنه،قلبش رو تازه عمل کرده،داره سيگار رو ترک ميکنه و بخاطر همين اين روزا زياد سرحال نيست و...
راستي من يه چيزي دربارهء ديوانه و برج مونپارناس نوشته بودم که تو نظرخواهي داستان بذارم.ولي بعد ديدم که از سيستم نظر خواهي و اين حرفا خبري نيست و بايد اون رو با ايميل بفرستم.از رو تنبلي يا قُدبازي بيخيال موضوع شدم ولي حالا ميذارمش اينجا:
«اوّل بايد تشكر كنم از آقاي قاسمي عزيز كه به من و ما اين اجازه را دادند كه از بالاي شانهاش به تماشا بنشينيم نوشتن و خط زدن داستانش را.جداي از لذتي كه با خواندن داستان نصيبم شد،تجربهء خوبي بود از اين باره كه ببينم يك نويسنده در چه شرايطي اثري خلق ميكند.امّا دربارهء داستان دو نكته در ذهنم هست كه اينجا ميآورم.قبلا بگويم اين دو نكته بيشتر سؤالاتي در ذهن اين حقير است و ايراد نيست چون ايرادي كه من بگيرم بر اين داستان وارد نيست به چند دليل:
اول اينكه اين اثر،داستان نهايي نيست و چه بسا خالق آن تا رسيدن به نسخهء پاياني تغييرات زيادي در آن ايجاد كند كه كاري بس متفاوت نتيجه شود و سؤالات من از صورت مسأله پاك شوند.
دوم اينكه من در طول نوشته شدن داستان آن را خواندم و بعد دوباره مروري نداشتم پس احتمالا در طول اين چند هفتهاي كه داستان نوشته شد بخشهايي از كار از خاطرم رفته است و حتي شايد بعضي از اصلاحاتي را كه نويسنده بعدتر در قسمتهاي قبلي كرده است نديدهام.
ديگر اينكه من فقط در حد يك خوانندهء معمولي هستم و نه بيشتر.قطعاً نويسنده كه تجربيات زيادي در اين زمينه دارند بر كار آگاهترند تا من.
چند دليل ريز و درشت ديگر هم هست كه گفتن ندارد.
امّا آن دو نكته:
يكي دربارهء شخصيتي به نام «ش» در داستان است كه تا جايي كه به خاطرم مانده تنها دو مطلب از او در طول داستان گفته ميشود.«ش» در دورهء بستري شدن راوي در بيمارستان به عيادت او ميرود - و گويا تنها كسي است كه چنين ميكند - و «ش» شاگرد كلاس راوي ست والبته «غ» يا غزل را به نوعي براي راوي تداعي ميكند.اما من انتظار داشتم با گسترش شخصيّت غزل در قسمتهاي پاياني داستان،شخصيت «ش» نيز تا حدودي گشوده شود كه چنين نشد.تا جايي كه به خاطر دارم حتّي نام كاملي هم از «ش» آورده نميشود.معلوم نيست اين «ش» شادي است يا شيرين يا شيما يا شهربانو يا چيز ديگر.تنها مقايسهاي ميكند راوي،«ش» را با «غ» يا غزل كه بيشتر مواقع برتري با غزل است البته.قابل درك است كه احساسي كه راوي نسبت به غزل داشته،نسبت به «ش» ندارد يا نميخواهد داشته باشد.با اين همه به نظر من شخصيت «ش» خيلي در حاشيه ميماند.
دوّم درباره پايان داستان است.ميفهمم كه كل داستان ساختاري دارد كه بيش از هر چيز به روايت چند مقطع زماني جدا از هم ميپردازد و نميتوان انتظار پاياني مطلق را از آن داشت.ولي راستش من با تمام شدن اينگونهء داستان و با جملهء”هواپيمايي بيصدا عبور ميكرد“ يك طوري حالم گرفته شد.انگار مسافتي دنبال اتوبوسي دويده باشم با خيال اينكه به آن ميرسم ولي در آخرين قدمها اتوبوس پرگاز برود و تنها دود اگزوزش نصيبم شود.اين احساس با وحود قوي بودن آن احتمال كه شايد ديوانهاي هواپيماي بيصدا را بربايد و بكوبد به ناف مونپارناس هنوز من را آزار ميدهد.
Sunday, May 05, 2002 | 5:18 AM
اين روزا حال من يه جوراييه که بايد فريدون فروغي زياد گوش بدم.خانهء هنرمندان ايران روز دوشنبه فيلمي دربارهء زندگي فريدون و آثارش نمايش ميده که من ميخوام برم ببينم.مشخصاتي که در تماس با -چه رسمي شد!- خانهء هنرمندان در مورد فيلم و نمايش اون بدست آوردم اينها هستند:
نام فيلم: قريهء من
نام کارگردان: مهران زينتبخش
مکان نمايش: خانهء هنرمندان ايران(خيابان ايرانشهر-تلفن؛۸۳۱۰۴۵۷٫۸)
زمان نمايش: دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۱ ساعت ۶ بعدازظهر
قيمت بليط: ۵۰۰۰ ريال
زمان فروش بليط: دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۱ ساعت ۵ بعدازظهر
مکان فروش بليط: خانهء هنرمندان ايران-طبقهء همکف
ورود براي عموم آزاد است.
***
خاک بر سر همهمون با اين زندگي نکبتي.وحشتناکتر اينکه از فردا نوحهسرايي تو وبلاگا شروع ميشه،خوب تو اين قحطي موضوع يه سوژهء جديده ديگه.خاک بر سر همهمون.
نام فيلم: قريهء من
نام کارگردان: مهران زينتبخش
مکان نمايش: خانهء هنرمندان ايران(خيابان ايرانشهر-تلفن؛۸۳۱۰۴۵۷٫۸)
زمان نمايش: دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۱ ساعت ۶ بعدازظهر
قيمت بليط: ۵۰۰۰ ريال
زمان فروش بليط: دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۱ ساعت ۵ بعدازظهر
مکان فروش بليط: خانهء هنرمندان ايران-طبقهء همکف
ورود براي عموم آزاد است.
***
خاک بر سر همهمون با اين زندگي نکبتي.وحشتناکتر اينکه از فردا نوحهسرايي تو وبلاگا شروع ميشه،خوب تو اين قحطي موضوع يه سوژهء جديده ديگه.خاک بر سر همهمون.
Saturday, May 04, 2002 | 6:26 AM
امروز از ساعت يک تا نزديکاي چهار و نيم آسمون داشت تيمپانيهاي مختلف اجرا ميکرد.من که از يک و نيم صبح به بعد نتونستم بخوابم.ساعت سه و بيست دقيقه چنان رعد سهمگيني زد که من يه لحظه فکر کردم الان شيشهء پنجرهها خورد ميشه و مياد تو صورتم.
خيلي خوبه که هر چند وقت يه بار تو تهران يه نَمي ميزنه.اينطوري هوا خنک و تميز ميمونه.
***
يکي از دوستان خوبي که تو کار طراحي وارده به من توصيههايي دربارهء رنگ پس زمينه و نوع و رنگ فونتا و يه سري چيزاي ديگه کرده.دربارهء رنگ پس زمينه که فکر نميکنم تغييري توش بدم،گرچه به قول اون دوست خوب تأثير روانيه خوبي نداره ولي خوب من که دنبال جلب کردن افراد بيشتر به اين وبلاگ نيستم.رنگ سياه با سليقه و روحيهء من خيلي جوره.اما دربارهء فونتا يه فکري بايد بکنم.رنگ فونتا يه کمي چشم رو اذيت ميکنه بايد ببرمش تو مايههاي خردلي ببينم چطور ميشه.به ناچار بايد اندازهاش رو هم يه کمي بزرگ کنم.
***
اين کتاب مقدس که شامل متن کامل عهد عتيق و عهد جديده هم چيز جالب و بدرد بخوريه.متون به زبان فارسيان و در فرمت PDF.
خيلي خوبه که هر چند وقت يه بار تو تهران يه نَمي ميزنه.اينطوري هوا خنک و تميز ميمونه.
***
يکي از دوستان خوبي که تو کار طراحي وارده به من توصيههايي دربارهء رنگ پس زمينه و نوع و رنگ فونتا و يه سري چيزاي ديگه کرده.دربارهء رنگ پس زمينه که فکر نميکنم تغييري توش بدم،گرچه به قول اون دوست خوب تأثير روانيه خوبي نداره ولي خوب من که دنبال جلب کردن افراد بيشتر به اين وبلاگ نيستم.رنگ سياه با سليقه و روحيهء من خيلي جوره.اما دربارهء فونتا يه فکري بايد بکنم.رنگ فونتا يه کمي چشم رو اذيت ميکنه بايد ببرمش تو مايههاي خردلي ببينم چطور ميشه.به ناچار بايد اندازهاش رو هم يه کمي بزرگ کنم.
***
اين کتاب مقدس که شامل متن کامل عهد عتيق و عهد جديده هم چيز جالب و بدرد بخوريه.متون به زبان فارسيان و در فرمت PDF.
Friday, May 03, 2002 | 7:29 AM
[Behnam:]"Two things that have haunted me most are losing Farhad's concert in Hotel Shahr and Roger's in UAE"
واترز در آبهای خليج فارس
سيد ابراهيم نبوی
TehranAvenue
ارديبهشت ۱۳۸۱
بيل گيتس و پنجرهها
سالهاست که به دشواری صدای پينکفلويد و راجر واترز را در اين مملکت میشنويم. آن هم در مملکتی که نمايش ساز در آن ممنوع است. وقتی مدتی پيش به يک کنسرت موسيقی ايرانی رفتهبودم پسرک جوانی به من سلام کرد. میدانست نام پشت چهرهام چيست. خبر کنسرت راجر واترز را داد. شب به وبسايت واترز مراجعه کردم، زمان کنسرت ۱۵ آوريل بود. بابک چمنآرا، مرد همه کاره موسيقی کشور، ترتيب بليط کنسرت را داد و روز ۱۴ آوريل با هواپيما پرواز کرديم. صبح (بهتر بگويم ظهر) در دبی بوديم. اگر بيل گيتس پنجرههای ويندوز را باز نکردهبود و روستای ما عضو دهکده جهانی نشده بود ما کجا و کنسرت راجر واترز کجا؟ از هواپيما که در دبی پياده شديم دوازده نفر بوديم. تقريباً تمامشان مرا میشناختند. همه پينکبازهای حرفهای بودند. راه افتاديم به سمت هتل کواليتیاين، فارسی دریاش میشود مکان کيفيت. آن روز در سکوت گذشت.
آلابينا و راجر واترز
آلابينا را میشناسيد، بانوی مغنيه عربتبار و کمابيش اسرائيلی که با جيپسیکينگ چندين کنسرت راه انداخته و با هر ترانهاش میتوان مقادير معتنابهی حرکات موزون صادر کرده و احساس کرد که عربها نيز سالها همزيستی مسالمتآميز با اسپانيائیها را تجربه کردهاند. اطمينان دارم اگر قرار بود کنسرت آلابينا در دبی برگزار شود تمام شهر دچار تشنج میشد، اما در مورد کنسرت راجر واترز خبر زيادی نبود. پوسترهای کنسرت راجر واترز در بعضی مکانها برپا ايستادهبود. از جمله روبروی هتل کواليتیاين. وقتی وارد هتل شديم مسافران همه در مورد کنسرت حرف میزدند. تا شب به همين منوال گذشت.
دبی؛ نمايشگاه معماران بزرگ جهان
دبی شهری زيباست، گوئی يک ميلياردر خوشگذران و هنرمندْ زمانی میخواسته هزاران ميليارد پولش را برای مسابقه ميان معماران بزرگ جهان اختصاص دهد. او به معماران گفت: «ای معماران بزرگ جهان، بيائيد و زيباترين ساختمانهای جهان را بسازيد.» معماران پرسيدند: «پولش را از کجا بياوريم؟» پاسخ داد: «من پول دارم، هزاران بشکه نفت فروختهام و ثروتی کلان دارم.» آنان از آمريکا و کانادا و سنگاپور و آلمان و ساير نقاط جهان آمدند و زيباترين ساختمانها را در دبی ساختند. آنگاه آنان گفتند: «پس چه کسی در اين ساختمانها زندگی کند؟» امير گفت: «بياوريد مهندسان، کارشناسان، توريستها، و بيزنسمنها را.» و آنگاه در کارنامه ۲۰۰۲ کشور دبی، درآمد تجارت در اولين رتبه قرار گرفت و توريسم در رتبه دوم و نفت در رتبه سوم. شهری شد پر از کارگران هندی و فيليپينی، مديران انگليسی و آمريکائی و ژاپنی، تاجران ايرانی و اروپائی، خوشگذرانان بينالمللی، و جوانان عرب که در ماشينهای پورشه لميده و صدای موسيقی را بلند کرده بودند و بیدليل میخنديدند. تا اينکه ماهها باران نيامد. روزی امير از خداوند خواست که: «ای خداوند بزرگ! ملت باران میخواهد. کاری کن که به سرزمين مردمان من باران ببارد.» فردا در بمبئی باران آمد، چون اکثر مردمان دبی هندی بودند. فردا شب امير گفت: «خدايا! منظور من مهاجرين نبودند. منظور من مردمان محلی دبی بودند. کاری کن که به سرزمين مردمان محلی من باران ببارد.» فردا در لار و اوز باران آمد. چون مردمان محلی دبی مردمان لار و اوز بودند. پس باران در لار باريد و تمام شهر را باران پر کرد.
حاکم ديد باران نمیبارد پس گفت: «حالا که باران نمیبارد پس مردم را شاد کنيد.» پس گفتند کنسرت بهپا داريد. پس قرار شد روز ۱۵ آپريل ۲۰۰۲ کنسرت راجر واترز در دبی برگزار شود.
In The Flesh
راجر واترز آخرين کنسرت جدی را با Amused To Death در سال ۱۹۹۲ برگزار کرد. و ده سال در محاق فرورفت. در سال ۲۰۰۲ او تصميم گرفت که کنسرت In The Flesh را در سراسر جهان برگزار کند. کنسرت دبی نيز به دنبال ساير برنامهها برگزار شد. پيش از آن در هند و پس از آن در بيروت. اما در دبی کنسرت در Creek Gulf برگزار شد. يک مرکز تفريحی در دبی مجاور خور خليج و در يک محوطه چمن بزرگ. گروه برگزارکننده در محوطه چمن Stage را برپا کرد. سه روز طول کشيد تا از يک مکان مسطح يک محل برگزاری کنسرت ساخته شود. دو مکان برای نشستهها (Seated)، يکی برای جلوی صحنه (V.I.P) و، آخری، فضای باز برای ايستادهها (ingStand). گروه وسيعی از مجريان ساخت مکان برپائی کنسرت سه روز تمام کار کردند تا اين محوطه چمن به محل برگزاری کنسرت تبديل شود.
کنسرت پينکفلويد و راجر واترز نيازمند فضائی برای نمايش تصوير، مکانی برای نصب بلندگوها، مکانی برای اجرای گروه، و مکانی برای پذيرايی از ۱۰ هزار تماشاگر بود. بيش از ۵ هزار ايرانی، اکثريت جمعيت تماشاگر کنسرت راجر واترز در دبی را تشکيل میدادند.
۱۵ آوريل
از صبح نقاط خاصی از شهر از جمله بازارها، رستورانها، و هتلها با حضور جمعيت خاصی روبرو بود. به هر جا که سرمیزديم تعدادی ايرانی آشنا میديديم. مصيبتی بود!!
از ساعت ۲ بعدازظهر بچههای هتل ما قلبشان تندتر میزد. بهروز، يکی از همسفران، میگفت: «میگم نکنه برنامه لغو بشه.» ساعت ۱ به Stage سرزده بوديم. هنوز پردهای که قرار بود انيميشنها روی آن نمايش داده شود کامل نصب نشده بود. قرار بود ۴ بعدازظهر تست صدا بگيرند. گروه تدارکات دور تمام محوطه مشغول نصب يخچالهای متحرک نوشيدنیها، مملو از انواع نوشيدنی گازدار و آبجو بودند. با وجود ممنوعيت فروش مشروبات الکلی در دبی ظاهراً توافق شده بود که در محل کنسرت آبجو و شراب قرمز به قيمت ۱۵ درهم، سه برابر قيمت عادی شهر، به فروش گذاشته شود. کارگران عرب و چندمليتی مقيم دبی که در خدمت راهاندازی مکان برگزاری کنسرت بودند شديداً کار میکردند. در زير يکی از مکانهای نشستن، لابلای داربست فلزی، کارگری مسلمانی در محل برگزاری کنسرت به نماز ايستاده بود. از او عکس گرفتم. همه با شدت درگير تدارک برنامه بودند. قرار بود ساعت ۸.۳۰ دقيقه رسماً کنسرت آغاز شود.
ساعت ۵.۳۰ ، ورود به Stage
ساعت ۵ از هتل بيرون آمديم و ساعت ۵.۳۰ دقيقه با صف ماشينها، عمدتاً تاکسیهائی که شرکتکنندگان را را به محل برگزاری برنامه میرساندند، مواجه شديم. جلوی در گروهی از بچههای ايرانی را ديدم که روی پارچهای نوشته بودند: Dear Roger! Iran Loves U! راجرز عزيز! ايران دوستت داره. اين جمله را خوب میفهميدم. در همين فاصله سهچهار ساعتی که به محل کنسرت سر نزده بودم تمام محوطه را محصور کرده بودند و از جلوی در مانع ورود افراد میشدند.
يک ميز جلوی در ورودی گذاشته بودند و روی ميز هنوز تعدادی بليت برای فروش بود. گويا ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ بليت و همچنين کاتالوگی در معرفی کنسرت In The Flesh فروخته میشد. کاتالوگ مثل همه آثار پينکفلويد و راجر واترز با سليقه لیاوت شده بود. تصاوير کنسرتهای قبلی چاپ و گروه برگزار کننده معرفی شده بودند. از جمله هری واترز پسر راجر. قيمت کاتالوگ هم ۴۰ درهم بود.
قيمت بليط برای ايستادهها ۱۶۰ درهم، و برای نشستهها ۱۸۵ درهم بود. قيمت V.I.P. را نپرسيدم ولی گويا حدود ۲۰۰ درهم بود. دقيقاً نمیدانم.
آی جمشيد بايرامی! اينجا چه میکنی؟
يکباره جمشيد بايرامی ، متولد حوالی اردبيل، ظاهر شد. او عکاس بينالمللی است و ارادت خاصی به اروميه دارد و کمابيش طنز توليد میکند. ده سالی است که میشناسمش. ناگهان پيدا شد و چند عکسی از من و ديگران گرفت. يک مامور قلدر و عظيمالجثه سياهپوست به سراغش آمد و از او کارت خواست و جمشيد با اعتمادبهنفس تمام کارتش را به او نشان داد. مامور امنيتی (security) رفت و جمشيد به عکاسی ادامه داد. جمشيد گفت: «پينکفلويه؟» گفتم: «آره! داغت به دلم بياد، اينجا چه کار میکنی؟» گفت که برای عکاسی آمده و پيام داد که نادر داوودی از اينکه دير خبردار شده و نتوانسته ويزا بگيرد ناراحت شده و به من سلام رسانده است.
هوا کمکم تاريک میشد و جمعيت فراوان. شايد بيش از پنجاه آشنا را ديدم و برای چند نفر از ارادتمندان پينکفلويد که کتاب من و نوشتههايم را خوانده بودم امضا کردم. اين هم بخش شرمآور ماجرا.
عکاسی ممنوع
پشت بليط نوشته بودند از ورود هرنوع وسيله ضبط صدا و تصوير جلوگيری میشود. توضيح هم داده بودند که گروه مسئوليت از بين رفتن وسايل ضبط صدا و تصوير را برعهده نمیگيرد. وقتی در باز شد و وارد محوطه شديم ماموران امنيت مراسمْ کيفها را کاملاً جستجو کردند. ورود دوربين به هر نحو ممنوع بود. اولين افرادی که وارد شدند يک زن و شوهر ايرانی به نام هما و پوريا بودند. همه در مسابقه بهدست آوردن رديف اول شرکت کرده بودند. وقتی جلوی سن رسيدم رديف اول پر شده بود. درست روبروی نقطه مرکزی سن کاملاً در انحصار ايرانيها بود و جز يک نفر انگليسی، مقيم دبی، از کفار فرنگی در آنجا خبری نبود. کمابيش موسيقی در فضا پخش میشد و آدمها همديگر را پيدا میکردند. شايد بيش از دويست نفر آشنا ديدم. و با دهبيست نفری عکس گرفتم. بله! دهها دوربين توسط ايرانيان عزيز وارد محوطه شده بود. چقدر بچهها مخفیکاری را خوب ياد گرفتهاند. زندهباد ايران!
کامران جبرئيلی عکاس را فیالفور ديدم. کامران در دفتر خبرگزاری آسوشيتدپرس در دبی کار میکند و از بزرگترين عکاسان ايرانی در سطح جهان است. او بعداً توضيح داد که تنها عکاسان بينالمللی با کارت رسمی حق داشتند از سه ترانه عکاسی کنند.
هوا ديگر کاملاً تاريک شده بود. ماجرای امضا کردن ادامه داشت. يک مرد انگليسی که در کنار من ايستاده بود با خنده پرسيد: «آر يو راجر واترز؟» و باز هم خنديد. برايش توضيح دادم که من يک کتاب راجعبه پينکفلويد نوشتهام و ايرانيهای پينکفلويدباز مرا میشناسند. ساعت به ۸.۳۰ دقيقه نزديک میشد.
كاش اينجا بودى Wish you were here
جاى خيلىها خالى بود. خيلىها كه عمرى با صداى پينكفلويد حال كرده بودند و خط به خط سرنوشت پينكفلويد، فكرش و موسيقى گروه را دنبال كرده بودند. جاى سينا مطلبى خالى بود، جاى حسام گرشاسبى خالى بود، جاى هومن جاويد خالى بود، جای رامين بهنا خالی بود. جاى خيلى خيلى خيلیها خالى بود. مىشد زير لب گفت: كاش اينجا بودى. مىدانى! كنسرت راك و بخصوص پينكفلويد و بطور خاص راجرواترز را فقط و فقط با رگ و پوست مىشود احساس كرد. وقتى كه باندهاى قدرتمند صدا موسيقى را به پوستت فرو مىكند و تنت صدا را مىشنود. جاى همه را خالى كردم. از چند دقيقه قبل از آغاز برنامه فرياد جمعيت به آسمان رفت: راجر! راجر! راجر! و ساعت از۸.۳۰ دقيقه اندكى گذشت، نورها قطع شد و نفسها در سينه حبس. چشمها گشاد شده بود تا بزرگمرد ۵۸ ساله راك كه از ۲۰ سالگى موسيقى راك را در جهان تغيير شكلى داده بود ببينند.
In The Flesh
تو فكر نمىكردى قرار است براى ديدن شو بيايى؟
براى اينكه آشفتگى و گيجى فضا را حس كنى
و درخشش نورهاى فضايى را
به من بگو چه چيزى شادى را از چشمانت مىگيرد؟
ببين! مگر اين «شو» همان چيزى نيست كه انتظارش را داشتى؟
اگر دلت مىخواهد بفهمى پشت اين چشمهاى سرد و بىروح چه مىگذرد
بايد اين نقاب فريبنده را پاره كنى
تا جواب را بيابى
پاسخ اين است: جنگ!
راجرواترز بالاى صحنه ظاهر شد، با همان گيتار جادويى و اين-د-فلش را خواند. جمعيت روى زمين نبود. چمنهاى كف زمين يكباره كاهش وزن هزاران نفر را احساس كردند. همه به آسمان پريده بودند. فرياد تمام محوطه را پركرده بود. خواند: سو يا، تات يا... و جمعيت تماماً همراه او خواند. همه اين جمعيت صدها بار اين ترانه را خوانده بودند. بارها متن آهنگها را براى همديگر قاچاقى كپى گرفته بودند، دهها بار فيلم ديوار را ديده بودند. آيا بهترين ترانه براى آغاز كنسرت راجرواترز اين-د-فلش نيست؟ او به جمعيت مىگفت: تو آمدهاى كنسرت را ببينى و در فضاى موسيقى قرار بگيرى و خودت را رها كنى و چشمانت را به نورهاى درخشان فضا بسپارى.
اين يك هشدار است، براى هر كسى كه قرار است در كنسرت پينكفلويد و واترز شركت كند. واترز از پلهها پائين آمد و به صحنه سن رسيد، در فاصله كمى با هرى واترز (پسرش) كه احتمالاً در همان سالهاى زاده شدن In the Flesh در آلبوم «ديوار» به دنيا آمده. و حالا در كنار پدر در حال نواختن كىبورد است. اين قطعه تمام شد و جمعيت فرياد كشيد.
شادترين روزهاى زندگى ما The Happiest Days of Our Lives
هنوز فريادها آرام نشده كه همه انتظار خود را براى ترانه بعدى نشان مىدهند. اين ترانه از آلبوم ديوار و شايد معروفترين ترانه پينكفلويد و راجرواترز است.
ناگهان فوارهاى از نور و آتش به آسمان پاشيد و موسيقى ريتميك و جادويىThe Happiest Days of Our Lives آغاز مىشود. جمعيت يكباره فرياد مىكشد. و همصدا ترانهاى را كه بسيار آشناست مىخوانند. فريادها بلند مىشود. Hey! Teacher! Leave Us Kids Alone
گروهى در يك رديف دستها را به شانه هم انداخته و به آسمان پريدند و با موج و ريتم موسيقى همراهى کردند. حالا ديگر همه چيز كامل است. اين يك ويژگى پينكفلويد و راجرواترز است. هميشه در كنسرتها سنگ تمام مىگذارد. و به همين دليل معمولاً هر چند سال يكبار كنسرتى برگزار مىکند.
فهرست ترانههاى كنسرت In The Flash
ترانههای معروفی از كليه آلبومهاى پينكفلويد در كنسرت اجرا شد.
In the Flesh, Part 2
The Happiest Days of Our Lives
Another Brick in the Wall, Part 2
Mother
Get Your Filthy Hands Off My Desert
Southampton Dock
Pigs on the Wing, Part 1
Dogs
Set the Controls
Shine on Your Crazy Diamond, Part 1-5
Welcome to Machine
Wish You Were Here
Shine on Your Crazy Diamond, Part 6-9
The Happiest Days of Our Lives
Another Brick in the Wall, Part 2
Mother
Get Your Filthy Hands Off My Desert
Southampton Dock
Pigs on the Wing, Part 1
Dogs
Set the Controls
Shine on Your Crazy Diamond, Part 1-5
Welcome to Machine
Wish You Were Here
Shine on Your Crazy Diamond, Part 6-9
تنفس
Breath (In the Air)
Time
Money
5:06 AM – Every Stranger’s Eves
Prefect Sense, Part 1
Prefect Sense, Part 2
The Bravery of Being Out of Range
It’s A Miracle
Amused to Death
Brain Damage
Eclipse
Comfortably Numb
Flickering Flame
Time
Money
5:06 AM – Every Stranger’s Eves
Prefect Sense, Part 1
Prefect Sense, Part 2
The Bravery of Being Out of Range
It’s A Miracle
Amused to Death
Brain Damage
Eclipse
Comfortably Numb
Flickering Flame
اسامی اعضای گروه
¯ Roger Waters
Bass Guitar & Vocal
¯ Andy Fair Weather Low
Guitar and Vocal
¯ Snowy White
Guitar
¯ Chester Kamen
Guitar and Vocal
¯ Harry Waters
Keyboards
¯ Andy Wallace
Keyboards
¯ Graham Broad
drums
¯ Norbert Stachel
Saxophone
¯ Katie Kissoon
Singer
¯ PP Arnold
Singer
¯ Linda Lewis
Singer
جمعيت قاطى مىكنند
مصرف مواد مخدر سبك معمولاً جزو لاينفك كنسرتهاى راك است، اما دولت امارات با كسى شوخى ندارد. به نظر نمىرسد كه هنوز مافياى مواد مخدر با سران اين كشور كه تجارت را جزو امور مقدسه مىدانند به توافق رسيده باشند. بنابر اين در كنسرت دبى خبرى از جوينت و علف نيست. اما كلكسيونى از انواع مشروبات الكلى در دست همگان است. ضمن اينكه خود صداى واترز بسيارى را اوردوز كرده است. بهروز از راه مىرسد، رنگش پريده. يكى از او مىپرسد: «چيزى زدى؟» مىگويد: «نه، ولى دارم چت مىكنم. دوز راجر واترزم بالا رفته.» صورتش مثل گچ سفيد شده است. يك دفعه فرياد مىزند: «بچهها! اين راجرواترزه.» فريادش در فرياد جمعيت گم مىشود. آرمن يكى از بچههاى ارمنى با حال تهران پيراهنش را درآورده و حالا ديگر به جاى ايستادن روى چمن بالاى حفاظى رفته كه .V.I.P را از بخش ايستاده جدا كرده و تا كمر خم شده روى حفاظ، يك مامور امنيتى به او نزديك مىشود و مىگويد: «برو پائين!» به فارسى مىگويد: «برو گمشو» و به كارش ادامه مىدهد. مامور امنيتى او را مجبور مىكند پائين برود. يكى ديگر از بچه ايرانىها خيالش را راحت كرده و خودش را ولو كرده روى سطح محافظ كه به اندازه دراز كشيدن يك نفر كاملاً جا دارد. مامورين مىآيند تا او را بلند كنند. هر كارى مىكنند بلند نمىشود. من مىروم و او را بلند مىكنم و مىكشم پائين و مىگويم: «بسه! حال بقيهرو نگير.» روى مرا مىبوسد. روى او را مىبوسم و قطار به راه خودش ادامه مىدهد.
زبان اصلى جمعيت
زبان رسمى كنسرت فارسى است، ۵ تا ۶ هزار ايرانى در كنسرت دبى هستند. به نظر مىرسد گروه بعدى انگليسىها و آمريكايىها باشند. روسها نيز فراوانند و هندىها نيز هستند. عربها كمترين گروه را تشكيل مىدهند. فقط يك نفر را با دشداشه مىبينم. جوان است، ۲۵ ساله يا كمى بيشتر يا كمتر. همه فارسى حرف مىزنند، اما همه ترانهها را مىدانند.
رژه چكشها
چند پروژكتور عظيمالشان نمايش دهنده انيميشنهاى گروه هستند. دوستان پينك مىدانند كه نمايش عضو لاينفك كنسرتهاى پينك است. و شايد به همين دليل است كه فيلمى مانند ديوار آلن پاركر از موسيقى «ديوار» راجر واترز بيرون آمده است. جرالد اسكارف انيماتور بزرگ آمريكايى انيميشنها را ساخته و زيباترينشان «محاكمه (Trial) است كه معمولاً واترز آنرا در كنسرتها نمىخواند. شايد به خاطر دشوارى در اجرا و شايد نمىدانم به چه علت ديگرى. تصاوير پشت سر واترز فضا را ديدنى مىكند و تمام حواس را مشغول. رژه چكشها را مىبينم و بعد وقتى ويشيو ور هير خوانده مىشود تصوير سيد بارت و راجرواترز جوان. واقعاً گذشت زمان امرى مهم است. واترز روزبهروز از آن قيافه بىريخت تبديل به مردى خوشقيافه مىشود. نوعى تكامل داروينى را در مورد او مىتوان احساس كرد.
سگها Dogs
زمان اجراى ترانه Dogs از آلبوم «انيمالز» (حيوانات) مىرسد. يك نمايش نيز در صحنه تدارك ديده شده. وسط اجراى موسيقى واترز و سه نفر ديگر دورميزى كه در صحنه است مىنشيند و ورق بازى مىكنند، شايد پوكر. موسيقى، نمايشن انيميشن، فضا و معجزه راجرواترز و پينكفلويد ذهنها را درگير کرده است.
بىحسى Comfortably Numb
آخرين ترانه چه بايد باشد؟ اگر بيش از ده سال باشد كه با پينك حال كرده باشى ترديدى نمىكنى كه بگويى Comfortably Numb. وقتى ترانه شروع مىشود جمعيت ديگر در حال رخوت و بىحسى هستند. دوز راجرواترز بالا رفته. بهروز سرمىرسد، رنگش پريده. فرياد مىزند و قاطى مىكند و بيهوش مىشود. ياد ديوار مىافتم و لحظهاى كه پينك را از هتل مىبرند. پليس سر مىرسد، به او دستبند مىزنند. بچهها وساطت مىكنند. پليس ايرانى است. كوتاه مىآيد. او را با ماشين به پشت Stage مىبرند. حالا ديگر در حال ديدن روياى پينك است. ماشين به در هتل مىرسد. به يك جسد تبديل شده. او را حمل مىكنند و به اتاق مىبرند. به شدت شكوفا مىشود. دو روز طول مىكشد تا حالش بهتر شود.
Show Must Go On
اما شو ادامه نمىيابد. جمعيت با فرياد تشويق مىكنند. من در اثر فشار شديد جمعيت جلوى صحنه تمام سينهام درد مىكند. اما هرچه عقبتر مىآيم جمعيت خلوت نمىشود. در بخش انتهايى بخش ايستادهها مىايستم. كنسرت تمام مىشود. حالا ديگر در ميان اين هشت نه هزار نفر در حال رفتن به سوى هتل هستم. چرا هتل؟ بايد به خانه برمىگشتى. عذر مىخواهم! در خانه ما اجراى اين كنسرت ممنوع است. ما مجبوريم عليرضا افتخارى گوش كنيم. دلم نمىآيد با تاكسى به هتل برگردم. نمىدانم راه برگشتن به هتل كدام است. اما پاهايم مايل است در خيابان فكر كند. راه مىروم. و فكر مىكنم و تهمانده صداها را احساس مىكنم. ساعتها راه مىروم. حالا ديگر پايم تاب راه رفتن ندارد. ساعت را نگاه مىكنم. ساعت سه است. تاكسى مىگيرم. و به هتل مىروم. در لابى هتل هما و پوريا زن و شوهر جوان داستان ما نشستهاند. مىگويم: «نمىخواهيد بخوابيد؟» پوريا مىگويد: «نه، مىترسم امروز تموم بشه.»
Thursday, May 02, 2002 | 5:52 AM
من حالم خوب نيست،مزخرف نويسي همچنان ادامه داره:
ابر زمين ميخورد
مينالد و ميگريد.
***
چاقوي ضامندار
ميرود تا مرز زخم.
***
برزگر
بيل خود را
ميبرد در جوي شهر
تا بدرود زباله!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ميگم چه خوبه که وبلاگ من پرخواننده نيست.اولها مثل بقيه فکر ميکردم هر چي بيشتر خواننده داشته باشم بهتره.ولي بعد که ديدم چه دردسرهاي مسخرهاي داره فهميدم اگه زياد وبلاگم تو چشم نباشه راحتترم.از قديم گفتن:«هر که را طاووس نخواهد،خوب طبيعتاً جور هندوستان هم نکشد.»البته من فکر ميکنم منظورشون اين بوده که:«هر که طاووس را نخواهد»ولي اونطوري گفتن که بگن ما خيلي ميفهميم.
بايد برم دنبال کنتور وبلاگم که مطمئن بشم وبلاگم زياد خواننده نداره!؟!
ابر زمين ميخورد
مينالد و ميگريد.
***
چاقوي ضامندار
ميرود تا مرز زخم.
***
برزگر
بيل خود را
ميبرد در جوي شهر
تا بدرود زباله!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ميگم چه خوبه که وبلاگ من پرخواننده نيست.اولها مثل بقيه فکر ميکردم هر چي بيشتر خواننده داشته باشم بهتره.ولي بعد که ديدم چه دردسرهاي مسخرهاي داره فهميدم اگه زياد وبلاگم تو چشم نباشه راحتترم.از قديم گفتن:«هر که را طاووس نخواهد،خوب طبيعتاً جور هندوستان هم نکشد.»البته من فکر ميکنم منظورشون اين بوده که:«هر که طاووس را نخواهد»ولي اونطوري گفتن که بگن ما خيلي ميفهميم.
بايد برم دنبال کنتور وبلاگم که مطمئن بشم وبلاگم زياد خواننده نداره!؟!
Wednesday, May 01, 2002 | 6:55 AM
ديشب نتونستم بنويسم.يکشنبه شب يا در حقيقت دوشنبه صبح که داشتم با بلاگر ور ميرفتم و دو،سه ساعت بيشتر نخوابيدم.روز دوشنبه هم تا ساعت ۱۲ شب سر کار بودم بعدش هم که اومدم خونه و نشستم جلوي مانيتور ديگه نميتونستم درست فکر کنم.تقريبا تا بعد از ظهر ديروز يعني سهشنبه تو حالت نيمه خواب،نيمه بيدار بودم.ولي عوضش الان اصلا خوابم نمياد.
ميخواستم دربارهء اين عنوان وبلاگ توضيح بدم:
من وقتي اسم Behnam Daily Mirror رو براي وبلاگم انتخاب کردم اصلا تو مود شعر و روشنفکري و اين حرفا نبودم.اگه درست يادم باشه اسم يه روزنامه يا مجلهاي به گوشم خورده بود که توش Daily Mirror داشت و برام جالب بود.البته بعدها اسمهاي زيادي به نظرم رسيد که رو وبلاگ بذارم.مثلا اگه الان بخوام براش يه اسم بذارم ميشه Este Mundo.
اما من با تغيير اسم بيخودي خيلي مخالفم.وقتي اين خيابونا رو ميبينم که هر کي از نَنَهاش قهر ميکنه ورميداره اسمشون رو عوض ميکنه اعصابم خط خطي ميشه.بخاطر همين هم اسم وبلاگ من تا هست همين خواهد بود،يعني Behnam Daily Mirror.
اما اينکه Behnam Daily Mirror رو چي بايد ترجمه کرد يه موضوع ديگهست.من وقتي فرم اضافه کردن وبلاگ جديد رو تو سايت حُدر پر کردم تا جايي که يادمه اسم وبلاگ رو همون Behnam Daily Mirror نوشتم.گويا خود حسين خان زحمت کشيدن و ترجمه کردن «آينهء روزانهء بهنام».البته ترجمهء کلمه به کلمهء جالبيه،يه جورايي هم شاعرانهست ولي خوب راستش منظور من اين نبود.تا جايي که من ميدونم Daily Mirror عبارتيه که براي متوني که روزانه منتشر ميشن يا تحليلهايي که بطور منظم و با ترتيب روزي يک بار(مثل آمارهاي روزانهء بورس)بيرون ميان بکار ميره.به اين ترتيب به نظر من عبارت «روزنگار بهنام» ترجمهء مناسبتري براي Behnam Daily Mirror هست تا «آينهء روزانهء بهنام».يه راه ديگه هم اين بود که استاد حسين اصلا اسم وبلاگ من رو ترجمه نميکردن و ميذاشتن تو قسمت سايرين.فکر ميکنم که ايشون سعي ميکنن تا حد امکان وبلاگها رو بر اساس حروف الفبايي دستهبندي کنن تا قسمت ساير زياد طويل نشه.
گرچه گويا اين توفيق اجباري به نفع من شده.چون هر کسي معمولا ليست رو از بالا ميخونه و حرف «الف» هم از «ر» يا قسمت ساير بالاتره.
اينکه چرا من همون اول چيزي نگفتم به چند دليل بود:
اول اينکه من تيتر بقيهء وبلاگها رو ديده بودم و نه از تيتر انگليسي و نه از تيترهاي فارسي که با وارد کردن کدهاي يونيکدUTF-8 نوشته ميشن خوشم نمياومد.بخصوص اونهايي که با فونت تاهوما نوشته شدن.من اصولا با ريخت اين فونت تاهوما مشکل دارم و با اينکه فونت Times New Roman تو اين سايزي که من ازش استفاده ميکنم قدري ناخواناست ولي به تاهوما ترجيحش ميدم.
دوم اينکه حسين خان اسم وبلاگ من رو زود وارد ليست کرد.يعني خيلي زودتر از وبلاگهايي که تو اين چند مدت اخير ساخته شدن.اون موقع هنوز سرعت رشد تعداد وبلاگها اينقدر نبود.خلاصه من تو رودرواسي گير کردم و چيزي نگفتم.
سوم اينکه من چون اصولا آدم تنبلي هستم حال و حوصلهء ايميل فرستادن و توضيح دادن نداشتم.
بقيهء دلايل هم اگه چيزي بوده تو فاصلهاي که داشتم اينا رو تايپ ميکردم يادم رفته.
نهايتاً اين موضوع زياد هم مهم نيست.منم اگه دارم اينا رو مينويسم براي اينه که چيز بهتري براي نوشتن ندارم و ديگه اينکه اگه کسي پرسيد:«اين Gif Animate چيه بالاي وبلاگت؟»آدرس بهش بدم بياد اين مطلب رو بخونه و بدونه جريان چي بوده.
خود اَنيميته هم داد ميزنه که کار يه آماتوره.خوب حقيقت هم همينه ديگه؛من تو کار با فتوشاپ يه آماتورم و شايد هيچوقت هم چيز زيادي ازش ياد نگيرم.ولي خودمونيمها،اينکه آدم خودش از اينجور چيزا درست کنه خيلي کيف ميده.لازمه اينجا يه بار ديگه از زهير تشکر کنم که اگه راهنامييهاش نبود من عمراً نمينوتستم اين Gif Animate رو درست کنم.
ميخواستم دربارهء اين عنوان وبلاگ توضيح بدم:
من وقتي اسم Behnam Daily Mirror رو براي وبلاگم انتخاب کردم اصلا تو مود شعر و روشنفکري و اين حرفا نبودم.اگه درست يادم باشه اسم يه روزنامه يا مجلهاي به گوشم خورده بود که توش Daily Mirror داشت و برام جالب بود.البته بعدها اسمهاي زيادي به نظرم رسيد که رو وبلاگ بذارم.مثلا اگه الان بخوام براش يه اسم بذارم ميشه Este Mundo.
اما من با تغيير اسم بيخودي خيلي مخالفم.وقتي اين خيابونا رو ميبينم که هر کي از نَنَهاش قهر ميکنه ورميداره اسمشون رو عوض ميکنه اعصابم خط خطي ميشه.بخاطر همين هم اسم وبلاگ من تا هست همين خواهد بود،يعني Behnam Daily Mirror.
اما اينکه Behnam Daily Mirror رو چي بايد ترجمه کرد يه موضوع ديگهست.من وقتي فرم اضافه کردن وبلاگ جديد رو تو سايت حُدر پر کردم تا جايي که يادمه اسم وبلاگ رو همون Behnam Daily Mirror نوشتم.گويا خود حسين خان زحمت کشيدن و ترجمه کردن «آينهء روزانهء بهنام».البته ترجمهء کلمه به کلمهء جالبيه،يه جورايي هم شاعرانهست ولي خوب راستش منظور من اين نبود.تا جايي که من ميدونم Daily Mirror عبارتيه که براي متوني که روزانه منتشر ميشن يا تحليلهايي که بطور منظم و با ترتيب روزي يک بار(مثل آمارهاي روزانهء بورس)بيرون ميان بکار ميره.به اين ترتيب به نظر من عبارت «روزنگار بهنام» ترجمهء مناسبتري براي Behnam Daily Mirror هست تا «آينهء روزانهء بهنام».يه راه ديگه هم اين بود که استاد حسين اصلا اسم وبلاگ من رو ترجمه نميکردن و ميذاشتن تو قسمت سايرين.فکر ميکنم که ايشون سعي ميکنن تا حد امکان وبلاگها رو بر اساس حروف الفبايي دستهبندي کنن تا قسمت ساير زياد طويل نشه.
گرچه گويا اين توفيق اجباري به نفع من شده.چون هر کسي معمولا ليست رو از بالا ميخونه و حرف «الف» هم از «ر» يا قسمت ساير بالاتره.
اينکه چرا من همون اول چيزي نگفتم به چند دليل بود:
اول اينکه من تيتر بقيهء وبلاگها رو ديده بودم و نه از تيتر انگليسي و نه از تيترهاي فارسي که با وارد کردن کدهاي يونيکدUTF-8 نوشته ميشن خوشم نمياومد.بخصوص اونهايي که با فونت تاهوما نوشته شدن.من اصولا با ريخت اين فونت تاهوما مشکل دارم و با اينکه فونت Times New Roman تو اين سايزي که من ازش استفاده ميکنم قدري ناخواناست ولي به تاهوما ترجيحش ميدم.
دوم اينکه حسين خان اسم وبلاگ من رو زود وارد ليست کرد.يعني خيلي زودتر از وبلاگهايي که تو اين چند مدت اخير ساخته شدن.اون موقع هنوز سرعت رشد تعداد وبلاگها اينقدر نبود.خلاصه من تو رودرواسي گير کردم و چيزي نگفتم.
سوم اينکه من چون اصولا آدم تنبلي هستم حال و حوصلهء ايميل فرستادن و توضيح دادن نداشتم.
بقيهء دلايل هم اگه چيزي بوده تو فاصلهاي که داشتم اينا رو تايپ ميکردم يادم رفته.
نهايتاً اين موضوع زياد هم مهم نيست.منم اگه دارم اينا رو مينويسم براي اينه که چيز بهتري براي نوشتن ندارم و ديگه اينکه اگه کسي پرسيد:«اين Gif Animate چيه بالاي وبلاگت؟»آدرس بهش بدم بياد اين مطلب رو بخونه و بدونه جريان چي بوده.
خود اَنيميته هم داد ميزنه که کار يه آماتوره.خوب حقيقت هم همينه ديگه؛من تو کار با فتوشاپ يه آماتورم و شايد هيچوقت هم چيز زيادي ازش ياد نگيرم.ولي خودمونيمها،اينکه آدم خودش از اينجور چيزا درست کنه خيلي کيف ميده.لازمه اينجا يه بار ديگه از زهير تشکر کنم که اگه راهنامييهاش نبود من عمراً نمينوتستم اين Gif Animate رو درست کنم.

