Tuesday, June 11, 2002 | 12:05 PM
اين پرشين بلاگ از اون سايتهاي بشدت مورد نياز بود.اميدوارم مثل سايتهاي ديگهء ايراني نشه که بعد از يه مدّت يا کارشون خيلي افت ميکنه يا بطور کلي تخته ميشن.براي ادامه دادن اگه از آگهي هم استفاده کنن - البته به شرط اينکه حجم آگهيهاشون خيلي زياد نباشه،مثل بلاگر - يا حتي يه هزينهء معقول ساليانه هم از کاربراشون بخوان به نظر من قابل قبوله.چون تا جايي که من ديدم توي ايران هستن و ميشه عين آدم رفت و پولشون رو داد.
انصافاْ کار رو هم تکميل و قشنگ ارائه کردن.فقط اگه قالبهاي بيشتر و متنوعتري درست کنن،ديگه عالي ميشه.
انصافاْ کار رو هم تکميل و قشنگ ارائه کردن.فقط اگه قالبهاي بيشتر و متنوعتري درست کنن،ديگه عالي ميشه.
Monday, June 10, 2002 | 9:44 AM
ميخواستم با ويندوز ۲۰۰۰ شروع کنم ولي افتاد مشکلها.مودم رو قبول نميکنه.پس فعلا با همين ويندوز ۹۸ برداشت دوم ادامه ميدم تا ببينم چه خاکي بايد بريزم تو سر ويندوز ۲۰۰۰.راستي وبگردي و وبلاگ نويسي با اکانت مجاني چه حال باحالي ميده.
بايد نوشتن گزارش تو وبلاگ عمومي رو هم شروع کنم چون اگه هي لفتش بدم همينجوري ته ليست گير ميکنم.شاهنامه هم که قلنبه شده و مونده.
راستي چرا همه ميگن جاي ايران تو جامجهاني خاليه و ايران نيست جام نصفهاس و...حالا خوبه فقط دو دوره تو جام بوديم والا اگه مثل هلنديها بوديم که تو همهء دورههاي جام بازي کردن (آره ديگه؟نه؟) و اين دوره نتونستن برن بالا حتما تا حالا جام رو پاره کرده بوديم!
به نظر من تيمي که به بحرين به هر دليلي - تکرار ميکنم؛به هر دليلي - ببازه اونم ۳ به صفر اصلا لياقت بازي تو جام جهاني رو نداره.
بايد نوشتن گزارش تو وبلاگ عمومي رو هم شروع کنم چون اگه هي لفتش بدم همينجوري ته ليست گير ميکنم.شاهنامه هم که قلنبه شده و مونده.
راستي چرا همه ميگن جاي ايران تو جامجهاني خاليه و ايران نيست جام نصفهاس و...حالا خوبه فقط دو دوره تو جام بوديم والا اگه مثل هلنديها بوديم که تو همهء دورههاي جام بازي کردن (آره ديگه؟نه؟) و اين دوره نتونستن برن بالا حتما تا حالا جام رو پاره کرده بوديم!
به نظر من تيمي که به بحرين به هر دليلي - تکرار ميکنم؛به هر دليلي - ببازه اونم ۳ به صفر اصلا لياقت بازي تو جام جهاني رو نداره.
Sunday, June 09, 2002 | 1:41 PM
Return Of The Behnam
خيلي چيزه که آدم بعد از چند روز ننوشتن بخواد بنويسه.يه جوريه،نميتونم بگم چه جوري.
يه جوک دستکاري شده؛
يه روز بهنام چادر سرش ميکنه و ميره تو خيابون.ميگيرن ميبرنش کلانتري و ازش ميپرسن:
«کي هستي؟اسمت چيه؟» ميگه:«Batman رو ميشناسين؟من بهنامشونام.»
قبول دارم که خيلي بيمزه بود.جکي که آدم موقع روزتامه خريدن بسازه بهتر از اين نميشه.
خيلي چيزه که آدم بعد از چند روز ننوشتن بخواد بنويسه.يه جوريه،نميتونم بگم چه جوري.
يه جوک دستکاري شده؛
يه روز بهنام چادر سرش ميکنه و ميره تو خيابون.ميگيرن ميبرنش کلانتري و ازش ميپرسن:
«کي هستي؟اسمت چيه؟» ميگه:«Batman رو ميشناسين؟من بهنامشونام.»
قبول دارم که خيلي بيمزه بود.جکي که آدم موقع روزتامه خريدن بسازه بهتر از اين نميشه.
Saturday, May 25, 2002 | 7:00 AM
يه نکتهاي که از وقتي بيشتر وبلاگ ميخونم متوجه شدم اينه که بيشتر نويسندههاي وبلاگها نوشتهها رو براي يه مخاطب مينويسن.مثلا اينجوري:«همونطور که قبلا براتون گفتم...»يا«سلام.اميدوارم خوب باشيد...»يا«تو اين مدتي که نبودم خيلي دلم براتون تنگ شده بود[!]...»يا به اشکال ديگه.خلاصه بيشتر دارن با يکي ديگه حرف ميزنن.
نميدونم اين تعريف وبلاگ آخر چي شد.وبلاگ ميسازيم که افکار و عقايدمون رو توش بنويسيم؟وبلاگ ميسازيم که نوشتههامون رو منتشر کنيم و ديگران بخونن؟وبلاگ ميسازيم که جلب توجه کرده باشيم؟يا...
من خودم از وبلاگم براي ذخيره کردن اون نوشتههايي استفاده ميکنم که فکر ميکنم يه روز دوست دارم دوباره بخونمشون يا اگه لينکي دارن ببينم.فکر ميکنم توي وبلاگ،نوشتن براي ديگران يا حتي خطاب به ديگران يه جورايي نقض غرضه.
اکانتم امروز،فردا تموم ميشه و يه مدت ميرم مرخصي.يک يا دو هفته.دلم لک زده براي يه خواب سير.
نميدونم اين تعريف وبلاگ آخر چي شد.وبلاگ ميسازيم که افکار و عقايدمون رو توش بنويسيم؟وبلاگ ميسازيم که نوشتههامون رو منتشر کنيم و ديگران بخونن؟وبلاگ ميسازيم که جلب توجه کرده باشيم؟يا...
من خودم از وبلاگم براي ذخيره کردن اون نوشتههايي استفاده ميکنم که فکر ميکنم يه روز دوست دارم دوباره بخونمشون يا اگه لينکي دارن ببينم.فکر ميکنم توي وبلاگ،نوشتن براي ديگران يا حتي خطاب به ديگران يه جورايي نقض غرضه.
اکانتم امروز،فردا تموم ميشه و يه مدت ميرم مرخصي.يک يا دو هفته.دلم لک زده براي يه خواب سير.
Friday, May 24, 2002 | 7:03 AM
فكر ميكردم آدم فقط تو ايران مجبوره از ترس دردسرهاي بعدي خودش رو سانسور كنه ولي انگار خارج از ايران هم يه جورايي مجبوره اين كار رو بكنه!
Thursday, May 23, 2002 | 4:54 AM
ديروز رفتم و با همکارام خداحافظي کردم.ارتباطم رو کاملا باهاشون قطع نميکنم.آدماي خوبي هستن ولي تو شرايط بدي قرار گرفتن.حالا از کاري که يه جورايي دوستش داشتم ولي محيطش آزار دهنده بود ميرم سراغ يه کاري که ازش خوشم نمياد ولي در عوض محيطش خوب و صميميه.هيچ وقت همه چيز اونطوري که دلت ميخواد نيست.«ميگن خدا دنيا رو تو ۶ روز آفريده.من اگه جاي خدا بودم بيشتر وقت ميذاشتم و دنياي بهتري درست ميکردم»آخه اين چه زندگييه من دارم؟!
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو تموم کردم.از خوندن اين کتاب و داستان «ديوانه و برج مونپارناس»چند تا نکته به نظرم رسيد:
۱.آقاي قاسمي تو داستانهاش شخصيتهاي زيادي وارد ميکنه.
۲.معمولا داستان رو توي چند پاره زماني و/يا مکاني تعريف ميکنه.
۳.توي صفحهء ۱۶۳ نوشته؛«[اريک فرانسوا اشميت]کتابي را که روي ميز بود و لاي صفحهي ۱۹۹ را که قبلاً با يکي از قبضهاي پرداخت نشدهي اجارهي ميلوش علامت گذاشته بود باز کرد...»در حالي که اگه همونطور که بعدتر توي صفحهء ۱۶۵ مياد اين کتاب همون کتاب «همنوايي شبانهء ارکستر چوبها» باشه حتما يه جاي کار اشتباهي شده چون اين کتاب چاپ اول نشر آتيه فقط ۱۹۱ صفحهست.شايدم اينکه اريک فرانسوا اشميت صفحهء ۱۹۹ يه کتاب ۱۹۱ صفحهاي رو علامت گذاشته خودش از گرههاي داستان باشه.يا شايد توي نسخهء منتشر شده تو فرانسه صفحات کتاب بيشتر بوده.
۴.از پايان اين داستان خيلي خوشم اومد.
۵.اين قضيهء فاوست مونرئو و سرخپوست يه کمي آخر کار رو زيادي لو ميده و به نظر من از کوبندگي پايان داستان کم ميکنه.
اين سايت سخن خيلي باحاله.اخبار ادبي و داستانهاي جالبي داره.يه سري از داستانهاي صادق هدايت رو هم با فرمت PDF گذاشته توي سايتش.من اين شعر سه قطره خون هدايت رو خيلي دوست دارم:
دريغا که بار دگر شام شد
سرا پاي گيتي سيهفام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليکن در آن گوشه در پاي کاج
چکيده است بر خاک سه قطره خون
کتاب همنوايي شبانهء ارکستر چوبها رو تموم کردم.از خوندن اين کتاب و داستان «ديوانه و برج مونپارناس»چند تا نکته به نظرم رسيد:
۱.آقاي قاسمي تو داستانهاش شخصيتهاي زيادي وارد ميکنه.
۲.معمولا داستان رو توي چند پاره زماني و/يا مکاني تعريف ميکنه.
۳.توي صفحهء ۱۶۳ نوشته؛«[اريک فرانسوا اشميت]کتابي را که روي ميز بود و لاي صفحهي ۱۹۹ را که قبلاً با يکي از قبضهاي پرداخت نشدهي اجارهي ميلوش علامت گذاشته بود باز کرد...»در حالي که اگه همونطور که بعدتر توي صفحهء ۱۶۵ مياد اين کتاب همون کتاب «همنوايي شبانهء ارکستر چوبها» باشه حتما يه جاي کار اشتباهي شده چون اين کتاب چاپ اول نشر آتيه فقط ۱۹۱ صفحهست.شايدم اينکه اريک فرانسوا اشميت صفحهء ۱۹۹ يه کتاب ۱۹۱ صفحهاي رو علامت گذاشته خودش از گرههاي داستان باشه.يا شايد توي نسخهء منتشر شده تو فرانسه صفحات کتاب بيشتر بوده.
۴.از پايان اين داستان خيلي خوشم اومد.
۵.اين قضيهء فاوست مونرئو و سرخپوست يه کمي آخر کار رو زيادي لو ميده و به نظر من از کوبندگي پايان داستان کم ميکنه.
اين سايت سخن خيلي باحاله.اخبار ادبي و داستانهاي جالبي داره.يه سري از داستانهاي صادق هدايت رو هم با فرمت PDF گذاشته توي سايتش.من اين شعر سه قطره خون هدايت رو خيلي دوست دارم:
دريغا که بار دگر شام شد
سرا پاي گيتي سيهفام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون
جهان را نباشد خوشي در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
وليکن در آن گوشه در پاي کاج
چکيده است بر خاک سه قطره خون
Wednesday, May 22, 2002 | 5:12 AM
انگار اين قضيهء با آفتابه لب دريا رفتن همچنان براي من ادامه داره.بعد از دو ماه که من خواسته بودم تو وبلاگ عمومي بنويسم،درست همين حالا که تازه شروع کردم،يه دعواي حسابي اونجا شروع شده و احتمالا ترکشهاش به من و هر کسي که تو اين وبلاگ مينويسه هم خواهد گرفت.
مثل اينکه اکثر ما ايرانيها دچار انواع بخصوصي از عقدهها و بيماريهاي رواني هستيم.فرقي هم نميکنه که متخصص کامپيوتر باشيم يا نويسنده يا حتي روانکاو!
***
من فوق امتحان دادم و قبول نشدم.با اينکه واقعاْ ميخواستم که قبول بشم ولي هميشه اين سؤال تو ذهنم بود:«ميخواي خودت رو ۳ سال ديگه درگير کني که چي بشه؟»منظورم اين اجباريه که وقتي آدم بايد يه کاري رو تو يه دورهاي انجام بده دچارش ميشه.
دوست نداشتم خودم رو واسه چند سال ديگه تو دام دانشگاه بندازم.
حالا هم با اينکه وقتي فکر ميکنم ميبينم دوران دانشجوييم بهترين دوران زندگيم بوده،از اينکه حالا اونقدر آزادم که اگه دلم بخواد ميتونم دست به هرگونه عمليات انتحاري(!)بزنم يه جورايي دچار شعف ميشم.
فقط نميدونم اين دوره چقدر طول ميکشه.اگه کسي کاري به کارم نداشت و مشکلات مزخرف مالي هم نبود فکر کنم دوست داشتم هميشه اينجور بمونه.
***
کاشکي ميشد منم تو يه همچين محيطي کار کنم.منظورم فقط قيافهاش نيست ها.خوب بود که آدما تو محل کارشون اينطوري با هم راحت باشن.
مثل اينکه اکثر ما ايرانيها دچار انواع بخصوصي از عقدهها و بيماريهاي رواني هستيم.فرقي هم نميکنه که متخصص کامپيوتر باشيم يا نويسنده يا حتي روانکاو!
***
من فوق امتحان دادم و قبول نشدم.با اينکه واقعاْ ميخواستم که قبول بشم ولي هميشه اين سؤال تو ذهنم بود:«ميخواي خودت رو ۳ سال ديگه درگير کني که چي بشه؟»منظورم اين اجباريه که وقتي آدم بايد يه کاري رو تو يه دورهاي انجام بده دچارش ميشه.
دوست نداشتم خودم رو واسه چند سال ديگه تو دام دانشگاه بندازم.
حالا هم با اينکه وقتي فکر ميکنم ميبينم دوران دانشجوييم بهترين دوران زندگيم بوده،از اينکه حالا اونقدر آزادم که اگه دلم بخواد ميتونم دست به هرگونه عمليات انتحاري(!)بزنم يه جورايي دچار شعف ميشم.
فقط نميدونم اين دوره چقدر طول ميکشه.اگه کسي کاري به کارم نداشت و مشکلات مزخرف مالي هم نبود فکر کنم دوست داشتم هميشه اينجور بمونه.
***
کاشکي ميشد منم تو يه همچين محيطي کار کنم.منظورم فقط قيافهاش نيست ها.خوب بود که آدما تو محل کارشون اينطوري با هم راحت باشن.
Tuesday, May 21, 2002 | 7:13 AM
ديروز نوشتن وبلاگ عمومي اينقدر طول کشيد که نرسيدم وبلاگ خودم رو بنويسم.حالا هم با اينکه چشمام بدجوري داره از بيخوابي ميسوزه و اشک مياد ولي بايد يه چيزايي اينجا بنويسم که خيلي ناآپديت نمونم.
اين عکس بالا عکس من نيست.درسته که من خوشتيپم ولي ديگه نه اينقدر.اين عکس آقاي رامين مستقيم،توي اين مطلب سايت پارس پژواکه.پارس پژواک سايت جالبيه ولي انگار قراره خيلي دير به دير آپديت بشه.يه قسمت از مقاله اين دوست خوشتيپ رو داريم:
...
... نظر به اينكه «باغ ملي» فروغ فرخزاد پس از ملي شدن به پارك شهر تبديل شده و هر گوشه آن جولانگاه فروشندگان مواد مخدر و تن فروشان مذكر نماست و در برابر دروازه پزشك قانوني حشيش و بنگ و ترياك معامله ميشود و در كنار مجسمه دانته، تن فروشي مذكر نماها در همان باغ ملي سابق به انجام ميرسد، من تصميم گرفتم، نوشتن درباره «اين مرز پرگهر» و جنبه هاي مثبت آن را به روزنامه هاي چپ و راست واگذارم و فقط از پلشتيها بنويسم و خوانندگان خود را از آخرين قيمت ترياك و غيره در بازار آزاد، ميادين صادقيه و هفت حوض، ضلع غرب و شرق و جنوب پارك شهر، پارك لاله و ساير نقاط آشنا سازم و بگويم كجاي خيابان ولي عصر (مصدق، پهلوي و يا هر نام ديگر) عشق فروشان جوان عرض اندام ميكنند، و جوانان محصل و دانشجو اغلب مانع كسب آنها ميشوند و بازار كار را متلاطم ميسازند.
...
اگه حوصله داشتم يه ايميل بهش ميزدم و ازش ميپرسيدم که اين واقعا عکس خودشه با جزء نوشتهء طنزشه.
دوستي توي Guest Book نوشتن که رنگ فونتاي وبلاگ من روي مونيتور LCDشون چشم رو اذيت ميکنه.من نميدونم چيکار بايد بکنم چون اگه فونتا رو از ايني که هست تيرهتر کنم فکر کنم اصلا چيزي ديده نشه!؟
اين عکس بالا عکس من نيست.درسته که من خوشتيپم ولي ديگه نه اينقدر.اين عکس آقاي رامين مستقيم،توي اين مطلب سايت پارس پژواکه.پارس پژواک سايت جالبيه ولي انگار قراره خيلي دير به دير آپديت بشه.يه قسمت از مقاله اين دوست خوشتيپ رو داريم:
...
... نظر به اينكه «باغ ملي» فروغ فرخزاد پس از ملي شدن به پارك شهر تبديل شده و هر گوشه آن جولانگاه فروشندگان مواد مخدر و تن فروشان مذكر نماست و در برابر دروازه پزشك قانوني حشيش و بنگ و ترياك معامله ميشود و در كنار مجسمه دانته، تن فروشي مذكر نماها در همان باغ ملي سابق به انجام ميرسد، من تصميم گرفتم، نوشتن درباره «اين مرز پرگهر» و جنبه هاي مثبت آن را به روزنامه هاي چپ و راست واگذارم و فقط از پلشتيها بنويسم و خوانندگان خود را از آخرين قيمت ترياك و غيره در بازار آزاد، ميادين صادقيه و هفت حوض، ضلع غرب و شرق و جنوب پارك شهر، پارك لاله و ساير نقاط آشنا سازم و بگويم كجاي خيابان ولي عصر (مصدق، پهلوي و يا هر نام ديگر) عشق فروشان جوان عرض اندام ميكنند، و جوانان محصل و دانشجو اغلب مانع كسب آنها ميشوند و بازار كار را متلاطم ميسازند.
...
اگه حوصله داشتم يه ايميل بهش ميزدم و ازش ميپرسيدم که اين واقعا عکس خودشه با جزء نوشتهء طنزشه.
دوستي توي Guest Book نوشتن که رنگ فونتاي وبلاگ من روي مونيتور LCDشون چشم رو اذيت ميکنه.من نميدونم چيکار بايد بکنم چون اگه فونتا رو از ايني که هست تيرهتر کنم فکر کنم اصلا چيزي ديده نشه!؟
Sunday, May 19, 2002 | 7:22 AM
واه واه واه،نوشتن اين گزارشاي وبلاگ عمومي چقدر طول ميكشه.از ساعت سه ونيم تا هفت صبح هي نوشتم هي نوشتم بازم يه قسمتش رو نتونستم تموم كنم.وبلاگ خودمم كه اينطوري آپديت شد.ديگه بايد برم سر كار.
ديروز بخاطر يه اشتباه مضحك قالب وبلاگ رو خراب كردم.اميدوارم حالا درست بشه.لينكا رو هم هرجوري شده درست ميكنم.اميدوارم همين امروز تموم بشه،چون ديگه حوصلهء انگولك كردن قالب رو ندارم.
داره درست ميشه.هي قالب رو يه انگولك ميكنم و يه جمله مينويسم.فكر كنم ديگه درست شد.
داره درست ميشه.هي قالب رو يه انگولك ميكنم و يه جمله مينويسم.فكر كنم ديگه درست شد.
Saturday, May 18, 2002 | 8:11 AM
پارکينگ
با خودم ميگفتم آدم ماشين ميخواد چيکار.کلي دردسر داره،هي بايد سرويسش کني، مواظب باشي ندزدنش،تو خيابون هم که ميري اونقدر ترافيکه که پياده بري زودتر به کارات ميرسي.اصلا چه کاريه،وقتي آدم دو تا پا داره که باهاشون همه جا ميره چه نيازي به ماشين شخصي هست.تازه وسايل نقليهء عمومي هم که هستن اگه آدم خداي نکرده مجبور شد از اونا هم استفاده ميکنه.
خوب وقتي کسي احتياج به ماشين نداره،پارکينگ ميخواد چيکار؟راستش من اصلا نميدونستم که پارکينگ دارم.نميدونستم تا اينکه يه دفعه يه ماشين خوشگل مدل بالا اومد صاف رفت تو پارکينگم.اين ماشين رو چند بار از پنجره ديده بودم.ديده بودم که خيليها براش دست تکون ميدن.بعضيها هم نزديک بود خودشون رو بندازن زير چرخش ولي همه رو رد کرده بود.اولها نميدونستم چرا وقتي از زير پنجرهء من رد ميشه بوق ميزنه.حواس پرتم ديگه.يعني زياد به کار بقيه کاري ندارم.ولي يه بار که داشتم از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم از جلوم رد شد و چنان بوقي زد که در پارکينگي که خودم هم نميدونستم دارم يهو باز شد و ماشين مدل بالا چپيد توش.در پارکينگ اتوماتيک بود انگار.نميدونستم خوشحال باشم که يه ماشين خوشگل تو پارکينگمه يا تعجب کنم که پارکينگ داشتم و خودم نمي دونستم يا ناراحت باشم که در پارکينگ بدون اجازهء من باز شده و حالا بايد دردسر ماشين داري بکشم.
از اون به بعد زندگيم يه خورده قروقاط شد.بعضي وقتا بعضي کارام رو ول ميکردم ميرفتم سراغ ماشين.يه کارايي ميکردم که اگه چند وقت قبل از کسي ميديدم ميگفتم:«طفلکي روانش پاکه!»اما يه مدت که گذشت ديدم اين ماشين انگار به کلاس ما نميخوره.يعني اگه بخوام نگهاش دارم برام خيلي گرون در مياد.خود ماشينه هم انگار يه چيز ديگهاي ميخواست.شايد من رو فقط واسه اين ميخواست که شيشهاش رو پاک کنم يا فقط باحاش عکس بگيرم.خلاصه هم اندازه نبوديم.براي همين در پارکينگ رو واگذاشتم.اونم رفت به گمونم.حالا ديگه زياد نميبينمش.ولي فکر ميکنم اگه بازم ببينمش دوباره برام بوق بزنه.اما اينبار ميدونم که فقط ميتونم کنارش وايستم و باحاش يه عکس يادگاري بگيرم.
راستي من حالا تو پارکينگم با نور فلورسنت قارچ پرورش ميدم،اونقدر باحاله.
با خودم ميگفتم آدم ماشين ميخواد چيکار.کلي دردسر داره،هي بايد سرويسش کني، مواظب باشي ندزدنش،تو خيابون هم که ميري اونقدر ترافيکه که پياده بري زودتر به کارات ميرسي.اصلا چه کاريه،وقتي آدم دو تا پا داره که باهاشون همه جا ميره چه نيازي به ماشين شخصي هست.تازه وسايل نقليهء عمومي هم که هستن اگه آدم خداي نکرده مجبور شد از اونا هم استفاده ميکنه.
خوب وقتي کسي احتياج به ماشين نداره،پارکينگ ميخواد چيکار؟راستش من اصلا نميدونستم که پارکينگ دارم.نميدونستم تا اينکه يه دفعه يه ماشين خوشگل مدل بالا اومد صاف رفت تو پارکينگم.اين ماشين رو چند بار از پنجره ديده بودم.ديده بودم که خيليها براش دست تکون ميدن.بعضيها هم نزديک بود خودشون رو بندازن زير چرخش ولي همه رو رد کرده بود.اولها نميدونستم چرا وقتي از زير پنجرهء من رد ميشه بوق ميزنه.حواس پرتم ديگه.يعني زياد به کار بقيه کاري ندارم.ولي يه بار که داشتم از پنجره بيرون رو نگاه ميکردم از جلوم رد شد و چنان بوقي زد که در پارکينگي که خودم هم نميدونستم دارم يهو باز شد و ماشين مدل بالا چپيد توش.در پارکينگ اتوماتيک بود انگار.نميدونستم خوشحال باشم که يه ماشين خوشگل تو پارکينگمه يا تعجب کنم که پارکينگ داشتم و خودم نمي دونستم يا ناراحت باشم که در پارکينگ بدون اجازهء من باز شده و حالا بايد دردسر ماشين داري بکشم.
از اون به بعد زندگيم يه خورده قروقاط شد.بعضي وقتا بعضي کارام رو ول ميکردم ميرفتم سراغ ماشين.يه کارايي ميکردم که اگه چند وقت قبل از کسي ميديدم ميگفتم:«طفلکي روانش پاکه!»اما يه مدت که گذشت ديدم اين ماشين انگار به کلاس ما نميخوره.يعني اگه بخوام نگهاش دارم برام خيلي گرون در مياد.خود ماشينه هم انگار يه چيز ديگهاي ميخواست.شايد من رو فقط واسه اين ميخواست که شيشهاش رو پاک کنم يا فقط باحاش عکس بگيرم.خلاصه هم اندازه نبوديم.براي همين در پارکينگ رو واگذاشتم.اونم رفت به گمونم.حالا ديگه زياد نميبينمش.ولي فکر ميکنم اگه بازم ببينمش دوباره برام بوق بزنه.اما اينبار ميدونم که فقط ميتونم کنارش وايستم و باحاش يه عکس يادگاري بگيرم.
راستي من حالا تو پارکينگم با نور فلورسنت قارچ پرورش ميدم،اونقدر باحاله.
Friday, May 17, 2002 | 6:25 AM
گزارش کنسرت گروه پژواک
پنجشنبه ساعت هفت عصر اولين اجرا از دومين سري کنسرتهاي گروه راک پژواک توي سالن حرکت به آدرس تهران ابتداي بزرگراه کردستان که وابسته به ادارهء حمل و نقل و ترافيک شهرداري تهرانه انجام ميشه.
من با يکي از دوستاي خوبم تو اين کنسرت بوديم.اول دربارهء سالن حرکت بگم که با اينکه فضاي مناسبي براي برگذاري يه کنسرت راک نيست چون در حقيقت يه آمفي تئاتره ولي گويا جزء معدود جاهاييه که مسؤولينش با برگذارکنندههاي اينجور کنسرتها همکاري ميکنن.
اين هم مشخصات کلي اين کنسرت:
نام گروه: پژواک
سبک موسيقي: راک و هارد راک
نام اعضاء:
۱.فرزاد فخرالديني؛ ليد گيتار
۲.ميلاد زندهنام؛ ليد گيتار
۳.کسري سبکتکين؛ بيس
۴.امير توسلي؛ درامز
۵.حميد توسلي؛ کيبورد
۶.نويد ذولفقاري؛ تيمپاني
نام قطعات اجرا شده:
قسمت اول؛
-اولين نفس
-تکهاي از روح تو
-سايه روشن
-ملکه دريا
-تلخ و شيرين
-به وضوح پلوتون با چشم غير مسلح
قسمت دوم؛
-Nudge
-فرار
-در کنار جاده
-رنگ يک روياي دوگانه
-ماموريت ممکن
-بليط برگشت
صدابردار: ريموند موسسيانس
شرکتهاي اسپانسر: GITANES و Dirol
مثل روز روشنه که کنسرت راکي که توي ايران با اين شرايط و امکانات اجرا بشه کار بدون اشکالي نخواهد بود.همونجور که اعضاي گروه توي شروع يکي دوتا قطعه خراب کاري کردن يا حميد که دوتا کيبورد داشت براي يکيش پايهء مناسب نداشت و مجبور شده بودن از يه ميز معمولي استفاده کنن که در نتيجه در تمام طول کنسرت حميد روي کيبورد خم شده بود تا بهش مسلط باشه،تازه اينجوري انگشتاش هم موقع کار با کيبورد دوم اصلا معلوم نبود.
ولي اعضاي گروه خيلي زحمت کشيده بودن که بتونن يه اجراي خوب داشته باشن.بخصوص کار فرزاد و ميلاد روي گيتار الکترونيک شنيدني بود و توي چند مورد داد ملت رو در آورد.تمام قطعات Instrumental بود و گويا مجوز اجراي قطعات باکلام رو بهشون نداده بودن.من که منتظر شنيدن چند تا از کاراي قشنگ باکلامشون بودم يه کمي جالم گرفته شد.
با اينکه بليط کنسرت يه کمي براي يه کنسرت يه ساعت و نيمه گرون بود(۳۵۰۰ تومن) ولي من از بچههاي گروه پژواک و از همهء کسايي که با بدبختي اين کنسرت رو برگذار کردن بخاطر اولين کنسرت راکي که از نزديک ديدم ممنونم.
پنجشنبه ساعت هفت عصر اولين اجرا از دومين سري کنسرتهاي گروه راک پژواک توي سالن حرکت به آدرس تهران ابتداي بزرگراه کردستان که وابسته به ادارهء حمل و نقل و ترافيک شهرداري تهرانه انجام ميشه.
من با يکي از دوستاي خوبم تو اين کنسرت بوديم.اول دربارهء سالن حرکت بگم که با اينکه فضاي مناسبي براي برگذاري يه کنسرت راک نيست چون در حقيقت يه آمفي تئاتره ولي گويا جزء معدود جاهاييه که مسؤولينش با برگذارکنندههاي اينجور کنسرتها همکاري ميکنن.
اين هم مشخصات کلي اين کنسرت:
نام گروه: پژواک
سبک موسيقي: راک و هارد راک
نام اعضاء:
۱.فرزاد فخرالديني؛ ليد گيتار
۲.ميلاد زندهنام؛ ليد گيتار
۳.کسري سبکتکين؛ بيس
۴.امير توسلي؛ درامز
۵.حميد توسلي؛ کيبورد
۶.نويد ذولفقاري؛ تيمپاني
نام قطعات اجرا شده:
قسمت اول؛
-اولين نفس
-تکهاي از روح تو
-سايه روشن
-ملکه دريا
-تلخ و شيرين
-به وضوح پلوتون با چشم غير مسلح
قسمت دوم؛
-Nudge
-فرار
-در کنار جاده
-رنگ يک روياي دوگانه
-ماموريت ممکن
-بليط برگشت
صدابردار: ريموند موسسيانس
شرکتهاي اسپانسر: GITANES و Dirol
مثل روز روشنه که کنسرت راکي که توي ايران با اين شرايط و امکانات اجرا بشه کار بدون اشکالي نخواهد بود.همونجور که اعضاي گروه توي شروع يکي دوتا قطعه خراب کاري کردن يا حميد که دوتا کيبورد داشت براي يکيش پايهء مناسب نداشت و مجبور شده بودن از يه ميز معمولي استفاده کنن که در نتيجه در تمام طول کنسرت حميد روي کيبورد خم شده بود تا بهش مسلط باشه،تازه اينجوري انگشتاش هم موقع کار با کيبورد دوم اصلا معلوم نبود.
ولي اعضاي گروه خيلي زحمت کشيده بودن که بتونن يه اجراي خوب داشته باشن.بخصوص کار فرزاد و ميلاد روي گيتار الکترونيک شنيدني بود و توي چند مورد داد ملت رو در آورد.تمام قطعات Instrumental بود و گويا مجوز اجراي قطعات باکلام رو بهشون نداده بودن.من که منتظر شنيدن چند تا از کاراي قشنگ باکلامشون بودم يه کمي جالم گرفته شد.
با اينکه بليط کنسرت يه کمي براي يه کنسرت يه ساعت و نيمه گرون بود(۳۵۰۰ تومن) ولي من از بچههاي گروه پژواک و از همهء کسايي که با بدبختي اين کنسرت رو برگذار کردن بخاطر اولين کنسرت راکي که از نزديک ديدم ممنونم.
Thursday, May 16, 2002 | 6:05 AM
ديروز بالاخره رفتم اين نمايشگاه عکس موزهء هنرهاي معاصر رو ديدم.عجب آش هفت جوشي بود؛نگاه ايراني،عکسهاي والارد،آثار عکاسهاي National Geographic تازه چند تا تابلوي نقاشي و ليتوگرافي هم از نقاشهاي امپرسيونيست بود.
دست مسئولين موزه درد نکنه،واقعا زحمت کشيده بودن تا موزه رو هر جوري شده پر کنن.
فقط انگار جا نشده بود يه دست فروش بزارن که عکساي فوتباليستا و خوانندههاي دامبولي و آرنولد رو با اون فيگور خفنيش بفروشه!
عکساي National Geographic که معلومه چه کيفيتي دارن ولي غير از اونا يه عکسي بود که خيلي من رو مبهوت کرد.يه عکس از جنگ ايران و عراق بود.يه سرباز ايراني پشت يه تيربار افتاده بود.نيم تنهء پايينش بود فقط.بالا نتهاش رو انگار تَرکِش برده بود.خيلي وحشتناک بود.عجيب و وحشتناک.
راستي اكانت من تا آخر هفتهء ديگه تموم نميشه.
امتحان فوق هم قبول نشدم.انتطار داشتم قبول بشم ولي نشد ديگه.اما ناراحت نيستم.احساس ميكنم اين قبول نشدن آزادم ميذاره كه بهتر انتخاب كنم.نميدونم اين احساس آزادي و عدم وابستگي تا كي ميتونه ادامه پيدا كنه.بلاخره معلوم ميشه،دير يا زود.
دست مسئولين موزه درد نکنه،واقعا زحمت کشيده بودن تا موزه رو هر جوري شده پر کنن.
فقط انگار جا نشده بود يه دست فروش بزارن که عکساي فوتباليستا و خوانندههاي دامبولي و آرنولد رو با اون فيگور خفنيش بفروشه!
عکساي National Geographic که معلومه چه کيفيتي دارن ولي غير از اونا يه عکسي بود که خيلي من رو مبهوت کرد.يه عکس از جنگ ايران و عراق بود.يه سرباز ايراني پشت يه تيربار افتاده بود.نيم تنهء پايينش بود فقط.بالا نتهاش رو انگار تَرکِش برده بود.خيلي وحشتناک بود.عجيب و وحشتناک.
راستي اكانت من تا آخر هفتهء ديگه تموم نميشه.
امتحان فوق هم قبول نشدم.انتطار داشتم قبول بشم ولي نشد ديگه.اما ناراحت نيستم.احساس ميكنم اين قبول نشدن آزادم ميذاره كه بهتر انتخاب كنم.نميدونم اين احساس آزادي و عدم وابستگي تا كي ميتونه ادامه پيدا كنه.بلاخره معلوم ميشه،دير يا زود.
Monday, May 13, 2002 | 8:04 AM
اکانت ماهيانهء من داره تموم ميشه و احتمالا يه چند روزي بايد کرکره رو بکشم پايين و برم رد کارم.طبق معمول اين چند روز گذشته حرف بدرد بخوري براي گفتن ندارم.فقط خداحافظي يکي از دوستان من رو ياد اين عکس بالا انداخت که مربوط ميشه به مبارزات انتخابات رياست جمهوري فرانسه.تو اين عکس مخالفين ژوسپن براي اعلام اعتراضشون دارن به صورتش سس گوجهفرنگي ميپاشن.مقالهء پارسپژواک دربارهء اين عکس خوندنيه.اما توي اون مقاله دو مورد هست که من فکر ميکنم به درد اين دوست خوبمون و سايرين ميخوره.من اينا رو اينجا مينويسم که اول از همه ياد خودم بمونه:
يکي اينکه همونطور که از عکس پيداست ژوسپن زياد از اين قضيه عصبي يا حتي ناراحت نشده،انگار انتظار يه همچين چيزايي رو داشته.
دوم اينکه مخالفها از سس گوجهفرنگي استفاده کردن،نه از پاره آجر يا سرب داغ.
حالا اين به ما و دوست خوبمون چه ربطي داره؛عرض ميکنم.هم توي نوشتهء آخر اين عزيز - که توش خداحافظي کرده و گفته شايد ديگه ننويسم که البته قبلا خيليها از اين تکنيک تو همين وبلاگها استفاده کردن و رفتن ولي بعد با مغز(يعني با فرق سر)برگشتن همين جا.حداقل اين عزيز اونقدر انصاف داره که بگه شايد بعدا بنويسم،شايدم ننويسم.بعضيها که کارشون ديدنيه؛بعد از برگشتن اعلام ميکنن که امّت هميشه در وبلاگ اونقدر بهشون التماس کردن و فقط و فقط بخاطر اونا دوباره اومدن که باشن - و هم توي نوشتههاي ديگراني که قديميتر هستن اين اشارهها وجود داره که قبلاًها خوب بود ولي حالا که شلوغ شده،بد شده.يعني اون موقع که ده دوازده نفر بيشتر وبلاگ نمينوشتن و به قول معروف مجلس خودموني بود خيلي خوب بود ولي حالا که سيصد چهارصد نفر وبلاگ مينويسن و احتمالاً يه دو سه هزار تايي هم ميخونن خيلي بد شده.
من فکر ميکنم اين برداشت قبل از هر چيز عدم توانايي اين دوستان رو در اجتماع پذيري ميرسونه.چرا که اين عزيزان تا زماني که تعداد روابط متقابلشون کم هست مشکلي ندارن ولي وقتي با يک احتماع که به دليل گوناگون بود افراد داخلش،حامل عقايد به شدت متفاوتي هست روبرو ميشن توان هضم اين همه عقيدهء گوناگون رو ندارن.اين مشکل بيشتر ماست ولي تو بعضيها شديدتره.بابا يه خورده پوست کلفت باشين.درسته که همهء شما شاعرين و رو شنفکر و دانشمند،ولي اين دليل نميشه که اينقدر زودرنج بشين.يه خورده ظرفيّت رو ببرين بالا،آماشاا...
از طرف ديگه افراد اين اجتماع به دلايل مختلف به نوع عکسالعملشون در مقابل ديگران زياد فکر نميکنن.مثلا به اينکه اگر من با نظر کسي مخالفم بايد براش ويروس بفرستم،توي ايميل يا وبلاگم بهش بد و بيراه بگم،سعي کنم متقاعدش کنم،باحاش بحث کنم يا هيچ کدام.اصلا من براي چي ميخوام اين کارها رو بکنم؟بخاطر اينکه از اون شخص بدم مياد؟يا بهش حسوديم ميشه؟مي خوام نظرش رو عوض کنم؟...
و با توجه به هدفم آيا عکسالعملي که نشون ميدم اثر دلخواه من رو ميذاره.مثلا اگر من براي جلب توجه شروع کنم به فحش دادن آيا توجهي به من جلب ميشه؟و آيا اين توجه از کيفيتي که مورد نظر من بوده برخوردار هست يا نه؟
در آخر نصيحتم به خودم اينه:اگر ميخواي وبلاگ بنويسي يا بايد خودت رو سانسور کني يا پوست کلفت باشي.
اگر ميخواي وبلاگ بخوني يا بايد به عقايد آدمها احترام بذاري ويا وانمود کني که احترام ميذاري.
Sunday, May 12, 2002 | 6:43 AM
آنچه من هستم
نه عشقي
نه دردي
نه کاري
نه شغلي
نه رنجي
نه گنجي
نه امّيد
نه ترديد
***
نه خوابم
نه بيدار
نه مستم
نه هشيار
نه دانا
نه نادان
نه شادم
نه گريان
***
نه ناله
نه خنده
نه آقا
نه بنده
نه سالم
نه بيمار
نه شيطان
نه دادار
***
نه رفته
نه مانده
نه زنده
نه مرده
نه پوچم
نه هستم
نه بندي
نه رستهام
***
نه نبضي
نه نوري
نه رنگي
نه شوري
نه اينجا
نه آنجا
نه پنهان
نه پيدا
***
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اينا رو من دارم ميگم يا يه جايي شنيدم و خودم نميدونم؟!
نه عشقي
نه دردي
نه کاري
نه شغلي
نه رنجي
نه گنجي
نه امّيد
نه ترديد
***
نه خوابم
نه بيدار
نه مستم
نه هشيار
نه دانا
نه نادان
نه شادم
نه گريان
***
نه ناله
نه خنده
نه آقا
نه بنده
نه سالم
نه بيمار
نه شيطان
نه دادار
***
نه رفته
نه مانده
نه زنده
نه مرده
نه پوچم
نه هستم
نه بندي
نه رستهام
***
نه نبضي
نه نوري
نه رنگي
نه شوري
نه اينجا
نه آنجا
نه پنهان
نه پيدا
***
...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اينا رو من دارم ميگم يا يه جايي شنيدم و خودم نميدونم؟!

