Wednesday, June 26, 2002 | 7:10 AM
اين رفيق دريانوردم ديروز اومده بود پيشم.با کلي ذوق و شوق لوگويي رو که براي وبلاگش درست کردم نشونش دادم.يه خورده نگاه کرد و گفت؛
توفان:اينو از اينجا ورش دار.
من:اِ...چرا؟
توفان:ورشدار ديگه.
من:آخه براي چي؟بي‌ريخت شده؟بخدا کلي زحمت کشيدم.نميدوني با چه بدبختيي اون ت رو گذاشتم روي الف خاطرات.تازه اندازهء فونتا بيچاره‌ام کرد.کوچيک مي‌کنم،چيزي مشخص نيست.بزرگ مي‌کنم از لوگو ميزنه بيرون.با اندازه‌اش ۳۱×۸۸ نميشه چيز بهتري ساخت.منم که گرافيست نيستم.خودم يه خورده با فتوشاپ ور رفتم تا بتونم يه چيزايي دربيارم.تروخدا قبول کن.قول ميدم وقتي بيشتر ياد گرفتم يه لوگوي قشنگتر براي وبلاگت درست کنم.
توفان:نه.
من:اي بابا.آخه واسهء چي؟
توفان:چون اين لوگو براي وبلاگ من خيلي قشنگه.مردم ميبينن[احتمالا دوست دريانوردم کنتور وبلاگ من رو تاحالا نديده.کدوم مردم؟]،روش کليک ميکنن و ميان تو وبلاگ من،از ريختش و مطالبش سرخورده[سُرخورده يا سَرخورده]ميشن،ميرن کار دست خودش ميدن.
من[با دهن وامونده - باز مونده نه وامونده که البته جفتش دوتاست - و قيافهء خِنگ]:جون من.

البته مثل ديگران،نظر اين دوست دريانورد هم زياد براي من مهم نيست.من لوگوي وبلاگش رو اين بغل ميذارم باشه،حتي اگه بره وبلاگش رو منفجر کنه.کلي رو لوگوش زحمت کشيدم بابا.حالا چي ميشه تو وبلاگ من هم يه لينک سرکاري باشه؟
راستي ايشون داره ميره يه سفر دريايي طولاني مدت.شايد از کافي‌نت‌هاي بين راه يه چيزايي بنويسه.شايد هم ننويسه.به هر حال اميدوارم موفق باشه و اين همه هم تو ذوق بچهء مردم نزنه.بچه عقده‌اي بار مياد ها.گفته باشم.
Tuesday, June 25, 2002 | 7:10 AM
ديروز دو تا اتفاق بد افتاد.
يکي اينکه وقتي يه CD تو CD-Rom گذاشتم،ديدم نمي‌خونه و هر چي هم باحاش ور رفتم درست نشد.مثل اينکه مشکل سخت‌افزاريه و کار اساسي داده دستم.با اين اوضاع اگه اين اکانت اينترنت تموم بشه شايد يه مدتي از اين طرفا رد نشم.
دوم اينکه يه بابايي ورداشته به اسم حسين درخشان و از آدرس hosseinderakhshan@yahoo.com برام يه فايل به اسم IMVT_Show_class1.bat فرستاده که آلوده به ويروس کلزه.با اينکه ويروس از نظر فني زيرکانه فرستاده شده و فايل هم اصلا به صورت پيوست يا attachment خودش رو نشون نميده يهو Download ميشه،ولي يارو اصلا روانشناسي اجتماعي حاليش نبوده.چون من مي‌دونم اينکه حسين درخشان براي من ايميل بزنه مثل اينه که پرزيدنت بوش سگ آقاي پتيول رو ماچ کنه.احتمالش دور و بر صفره.فقط با اسکن کردن فايل بود که فهميدم ويروس داره.
Monday, June 24, 2002 | 4:02 PM
Live For Love United

چند وقت پيش يه خواننده و ترانه‌سراي فرانسوي به اسم Pascal Obispo يه کار خيلي قشنگي کرد؛۴۵ تا فوتباليست معروف رو از ۲۱ مليّت مختلف جمع کرد و يه آهنگ با همکاري اين فوتباليستها ضبط کرد براي مبارزه با بيماري ايدز.
نمي‌خوام همه‌اش رو ترجمه کنم ولي اين قضيه زلزله که پيش اومد فکر کنم اين آهنگ که ترانهء فرانسه براي جام امسال هم هست يه معني‌هاي ديگه‌اي هم ميتونه بده؛
...
هيچ وقت به پروازي بلند فکر کردي
که با چشماي خدا،از اون بالا،از بهشت به پايين نگاه کني
ميدوني که مي‌تونيم بيشتر مايه بذاريم
بچه‌ها به حمايت ما احتياج دارن
اينکه فقط اين ترانه رو بخونيم کافي نيست
وقتي با جام حالت رو کردي،ردش کن بره

ما با عشق مشترکمون حال مي‌کنيم
ما [همه چيزمون رو] براي اين عشق مشترک ميديم
براي لحظه‌هايي مثل اين
براي همهء کسايي که ديگه بينمون نيستن

ما با عشق مشترکمون حال مي‌کنيم
بياييد با هم باشيم؛جدا نشدني
سر پا وايستيم
براي همهء مردم اين دنيا
...

ترجمهء دقيقي نيست.يه جور برداشت آزاده.خلاصه فوتبال و زلزله،زندگي و مرگ بدجوري با هم کنتراست پيدا کردن.
کرم لوگو افتاده به جونم.ممکنه از اين به بعد براي هر لينکي يه لوگو درست کنم!از اين گيف انيميت بالاي صفحه هم زياد خوشم نمياد.زمينه‌اش سفيده،به محيط وبلاگ نمي‌خوره.بايد باهاش ور برم ببينم چي از آب در مياد.


اين trillian هم چيز بدرد بخوريه‌ها.غير از اينکه با داشتنش ديگه نيازي به Yahoo Messenger و MSN Messenger و AOL Instant Messenger و ICQ و IRS نيست.ميشه ازش تو چند تا User Name وارد شد.
Sunday, June 23, 2002 | 8:41 AM
من ميگم ايران بايد از فيفا ادعاي خسارت کنه.آخه اين چه وضعيه.هر چند دوره يه بار که اينا جام جهاني راه ميندازن يه زلزلهء خفن تو ايران مياد.

لوگوها رو درست کردم.با تشکر از زهير که اصول کار با photo Shop رو به من ياد داد.و خيلي ممنون از احسان که به زور دگنک مجبورم کرد درستشون کنم.اينم عکس و توضيحات و کدهاشون.راستي کدها رو از روي کدهايي که حُدر براي وبلاگ خودش درست کرده تقل زدم.بي‌سواديه ديگه.کاريش نميشه کرد:


۳۱×۸۸
اين که اصلا احتياجي به توضيح نداره.خيلي يُبس فقط نوشته‌ام:«روزنگار بهنام».خوب تو يه بند انگشت جا نمي‌شد چيز بيشتري جا داد که هم شلوغ نشه،هم يه مفهومي رو برسونه.اينم کدش؛




۶۰×۱۲۰
اين يکي خيلي بي‌ربطه ولي من سعي مي‌کنم يه جوري ربطش بدم.اون گله مثلا يعني اينکه من خيلي شاعرم و خوش‌قلبم و خلاصه خيلي خوبم.يا مي‌تونه نماد جووني من باشه که بقول پژمان داره مثل باد مي‌گذره.اين کلمات رو چند وقته زياد تو سرم مي‌شنوم:«داره مي‌گذره،تموم ميشه‌ها،گذشت،تموم شد،نابود شد،دِ يه کاري بکن بدبخت،خاک بر سرت!».کد؛




۹۰×۱۲۰
اون گوجه فرنگي رو که ملاحظه مي‌شه از يکي از Wallpaperهاي مربوط به فيلم ماتريکس درآوردم.توضيحي هم نداره.فقط يه خورده زيادي شلوغ شده.بازم کد؛



اگه کسي اين کدها رو کپي کنه و به قول احسان در يک جاي مناسب از کد html صفحه‌اش بچسبونه احتمالا لينک صفحهء من رو گذاشته.اگه نشد مي‌تونه به دو دليل باشه:
۱.بي‌سوادي من.
۲.بي‌سوادي خودش.
حالا اگه جاي مناسب پيدا نشد،من جاي نامناسب رو هم قبول دارم.
Saturday, June 22, 2002 | 8:19 AM
www.unitediranians@yahoo.com
ديروز عصر رفته بودم خونهء يکي از دوستام.تلوزيون روشن بود واين کانال پارس داشت يه کليپ پخش مي‌کرد که من الان فقط تصوير خانمي نه چندان جوان با موهاي رنگ کردهء طلايي ازش يادمه.داشتيم صحيت مي‌کرديم که رفيقم گفت:«پايين صفحه رو نگاه کن.»
پايين صفحهء تلوزيون رو که ديدم چشمم به جمال اين عبارت يعني همون www.unitediranians@yahoo.com روشن شد.حالا من مونده بودم که اين رشتهء حروف چي مي‌تونه باشه که رفيقم توضيح داد مثلا آدرس ايميلشونه.
اين سوتي از اون صوتي کليپ هاتف که توش بعد از مجله آدينه،خبر توقف انتشار روزنامهء فردا رو نشون ميده هم بدتره.اين از اون پيتزا هم بدتره.
توصيح واضحات اينکه روزنامهءفردا مال جناب احمد توکلي بود که از اون راستي‌هاي تيره.روزنامه‌اش رو هم به دليل بي‌عرضگي در ادارهء امور مالي تعطيل کرد نه فشار سياسي و از اين حرفا.شايد هم دوستان لوس‌آنجلس نشينمون که خيلي هم دموکراسي هستن از اينکه يه روزنامهء راستي بسته شده،اونم به خواست خودش قلب رئوف و مامانيشون جريحه‌دار شده.الهي بميرم!
Friday, June 21, 2002 | 1:18 PM
اسب پيش‌کشي چيز خيلي مزخرفيه‌ها،چون نمي‌شه دندوناش رو شمرد.درست مثل اينترنت اهدايي يه دوست نه چندان صميمي.

يه سري پوستر اومده تو بازار کتاب که عکس آدمهاي مورد علاقه جووناي امروزه.از هدايت و فروغ تا ناصر عبدالهي[پيف،پيف].کيفيت عکسا - به غيراز عکس صادق هدايت - خوبه ولي زيرش يه چيزايي رو يه جورايي نوشتن که کل پوستر رو ضايع کرده.يه پوستر فرهاد گرفتم که همون عکس توي آلبوم برفشه.زيرش با رنگ قرمز وحشتناکي نوشتن فرهاد.نمي‌دونم چرا اصرار داريم کاراي خوب رو با بي‌سليقگي خراب کنيم.مثلا کسي که فرهاد رو دوست داره و مي‌خواد پوسترش رو بخره نمي‌دونه اسم اين آقاهه فرهاده يا نمي‌دونه فرهاد چه شکليه يا اينکه نمي‌دونه فرهاد رو با "ه" دسته‌دار مي‌نويسن يا "ه" سه نقطه.
Thursday, June 20, 2002 | 9:09 AM

بلاخره خوندن کتاب رو شروع کردم.از اين مجموعه داستانهاي کافکا گير کرده بودم تو داستان «پژوهشهاي يک سگ».يه جوري بود.چند صفحه‌اش رو خوندم و نتونستم ادامه بدم.ولي اينبار مثل اينکه اوضاع بهتره.فکر کنم امشب يا فردا تمومش کنم.تموم که نه چون جناب کافکا اين داستان رو نصفه ول کرده و ملت رو گذاشته سر کار.


اون عکس پريروز رو با اين نرم افزار درست کرده بودم.نرم افزار خيلي جالبي نيست ولي به ۱۰۰۰ تومن مي‌ارزه.نمايشگاه مولتي مديا بود و مبحث شيرين رعايت حقوق مؤلف.
اسم عکس رو هم گذاشته بودم آقاي بهنام.مگه چيه؟اسم خودمه مي‌خوام بذارم بالاي ديوار.نه اون يه چيز ديگه بود،تازه ميذاشتنش بالاي درخت.به هر حال اونقدر خر نيستم که عکس خودم رو بذارم اينجا که وزارت اطلاعات[!]بياد منو بگيره - چقدر هم سياسي ‌مينويسم -.
بعضي‌ها چقدر پرتن از مرحله.فکر مي‌کنن وزارت اطلاعات امروز،همون وزارت اطلاعات سال شصته.که اگه همونقدر مخوف هم باشه قطعا اينقدرا باسواد نيست که يه سايت اينجوري بزنه واسه شناسايي وبلاگ نويسا.فکر نکنم حتي يکي از مديراي دولتي اين مملکت - چه تو وزارت اطلاعات يا هر جاي ديگه - تو کَتِشون بره که ۵۰۰ هزار تومن ناقابل براي يه همچين کارايي هزينه کنن.
Wednesday, June 19, 2002 | 3:15 PM
چند شب پيش رفتم تو اتاقم که بگيرم بخوابم،نزديک تخت پام يه چيزي رو لمس کرد.اگه دنبال چيزي نباشم چراغ رو روشن نمي‌کنم بخاطر همين نمي‌ديدم چيه.خم شدم و ورش داشتم ببينم چي مي‌تونه باشه.تو دستم که گرفتمش يه احساس بدي بهم دست داد.هيچ ايده‌اي نداشتم ولي نمي‌دونم چرا بدم اومد و انداختمش زمين.رفتم چراغ رو روشن کردم و اومدم ديدم؛بـــــعـــــــله!خودشه.پيکر پاک و بدبوي يه سوسک گنده.

من امروز تو WinMX يه دوست دختر پيدا کردم.شايد بهتره بگم يه دوست مامان چون طرف ۳۸ سالشه.حالا اگه خالي نبسته باشه.
Tuesday, June 18, 2002 | 9:30 AM
اما امروز؛مي‌خواستم دربارهء سوسکا بنويسم ولي وبلاگ احسان رو که ديدم رفتم يه جاي ديگه.دربارهء يه مقاله تو BBC يه چيزي نوشته بود که داد منو در آورد.
زياد مي‌شنوم و مي‌خونم که يکي از ادعاهاي ثابت کسايي که ژستاي روشنفکر مانند مي‌گيرن دفاع از حقوق زن ايرانيه.ولي به نظر من بيشترشون فقط ژست مي‌گيرن و در واقع تو اين زمينه فرقي با مرداي سنتي ندارن.مثلا همين آقايون روشنفکرا اگه مردي رو ببينن که کار خونه انجام ميده يا بچه‌داري مي‌کنه يا حتي خودش خونه‌داره و خانومش مثلا بيرون خونه کار ميکنه، نسبت به اون مرد چه عقيده‌اي خواهند داشت؟ميگم عقيده چون ممکنه به زبون بگن:«هيچ اشکالي نداره.خيلي هم خوبه.»ولي بعيد مي‌دونم نظرشون واقعا اين باشه.
من فکر مي‌کنم حقوق زنها فقط از پس دادن امتيازاتي که مردا به خودش اختصاص دادن يا شايد خود زنها يه جورايي از بعضي از اين حقوق چشم‌پوشي کردن بدست مياد.تا وقتي قرار باشه از هر دو نفري که با هم زندگي مي‌کنن يکي از صبح تا ساعت چهار کار کنه و اون يکي از صبح تا شب،فکر نمي‌کنم کسي بتونه حقي رو بگيره.همون طور که به نفع اون يکي هم نيست که از امتيازات خودش بگذره.
به نظر من راه حل اينه که بعد انساني قضيه رو به بعد جنسيش برتري بديم.معلومه که اين اصلا عادلانه نيست که يه انسان توي يه چهار ديواري زندوني بشه و هر روز وهر روز تمام وقت يه سري کارهاي ثابت و خسته کننده رو تکرار کنه و يه انسان ديگه با ساعت کار محدود،استقلال مالي،امتيازات اجتماعي و چي و چي و چي به خودش اجازهء امرونهي هم بده.
حالا کي مقصره؟به نظر من بيشترين تقصير رو مادرهاي ايراني دارن.زياد شنيديم که ميگن مادرهاي ايراني بهترين مادرهاي دنيا هستن.درسته،ولي براي مردها.اين مادرهاي خوب به پسراشون ياد ميدن که کاراي شخصي‌شون رو به مامان واگذار کنن و اينجوري ميشه که اون پسر وقتي خرس گنده هم ميشه به مامان احتياج داره.در حالي که ميتونن همون پسربچه رو طوري بار بيارن که بفهمه بايد کاراي شخصي خودش مثل غذا پختن و ظرف و لباس شستن رو خودش انجام بده و اگه کس ديگه‌اي اين کارا رو مي‌کنه واقعا لطف داره و هيچ تعهدي نداره که هميشه اين کارا رو انجام بده.فکر مي‌کنم زنهاي ايراني و کلّا همه زنهايي که مي‌خوان حقوق خودشون رو بدست بيارن ابزار لازم براي ايجاد تغيير رو دارن ولي نمي‌خوان يا بلد نيستن ازش استفاده کنن.
اَه!اصلا دوست نداشتم درباره اين موضوع حرف بزنم.فکر مي‌کنم هر جور اظهار نظري دربارهء حقوق زنان ايراني که از دهن يه مرد ايراني دربياد فقط دورغه.من نمي‌دونم خودم به اون چيزايي که اينجا نوشتم عمل مي‌کنم يا نه پس بهتره ديگه درباره‌اش حرف نزنم.
اينم عکس آقاي بهنام:



اين لوگوهاي سردبير و کاپوچينو رو هم گذاشتم تو صفحه.ببينم چطور ميشه.
Monday, June 17, 2002 | 2:39 PM
امروز Send مغز من و Recive خط اينترنتم تعطيله!؟
Sunday, June 16, 2002 | 11:35 AM
اهميتي نداره...
متن اصلي

مهم نيست که به ما چي ميگن
مهم نيست که چيکار مي‌کنن
مهم نيست به ما چي درس ميدن
همون چيزي که خودمون قبول داريم درسته

مهم نيست چي صدامون مي‌کنن
هر قدر هم که بهمون بِپَّرن
مهم نيست کجا ببرنمون
ما راه برگشتمون رو پيدا مي‌کنيم

نمي‌تونم عقيده‌ام رو قايم کنم
نمي‌تونم اون چيزي باشم که نيستم
مي‌دونم عشقمون ابديه
مي‌دونم،بقيه‌اش مهم نيست

اگه فقط گريه‌ها خنده ميشدن
اگه فقط شبها روز بودن
اگه فقط دعاها جواب مي‌گرفتن(دعاهام رو بشنو)
اونوقت صداي خدا رو ميشنيديم که ميگه؛

مهم نيست چي بهتون ميگن
مهم نيست چيکار مي‌کنن
مهم نيست چي بهتون ياد ميدن
چيزي که خودتون قبول مي‌کنين درسته

من شما رو ايمن و قوي نگه مي‌دارم
و از طوفان پناهتون ميدم
مهم نيست که اونجا [همه چيز] بي‌حاصله
يه رويا داره متولد ميشه

مهم نيست دنبال رو کي هستن
مهم نيست [ما رو] به کجا مي‌فرستن
مهم نيست چي درباره ما حکم مي‌کنن
من همه کس تو ميشم

مهم نيست اگه خورشيد نمي‌تابه
يا آسمون آبي نيست(آسمون آبيه)
مهم نيست آخرش چيه
زندگيم با تو شروع ميشه

نمي‌تونم عقيده‌ام رو قايم کنم
نمي‌تونم اون چيزي باشم که نيستم
مي‌دونم عشقمون ابديه
حالا فقط همين مهمه
[بقيه‌اش] اهميتي نداره

اهميتي نداره(نه،نه،مهم نيست)

يه جورايي نياز دارم اين روزا اين آهنگ رو زياد گوش بدم.گر چه اجراي Boyzone يکي از بهترين تنظيمهاي اين آهنگه ولي کار خودشون نبوده.اين آهنگ رو گروه Smokie که من خيلي دوسشون دارم خوندن.
من بطور کلي با اين گروه‌هاي سري سازي شده مثل Boyzone و Back Street Boys و Spice Girls و... مشکل دارم.
Saturday, June 15, 2002 | 9:58 AM
خوب از نمايشگاه مولتي مديا بنويسم تا کپک نزده؛
پنج‌شنبه صبح ساعت ۱۰ با علي جلوي در ورودي نمايشگاه قرار گذاشته بودم.علي که راهش نزديکتر از من بود زودتر رسيده بود و با آب‌پاش‌هاي چمن يه دوشي هم گرفته بود،چون صبح نرسيده بود خونه دوش بگيره.۴ تا نمايشگاه با هم داشت برگذار ميشد که غير از نمايشگاه مولتي مديا،نمايشگاه تجاري امارات در ايران،يه نمايشگاه درباره گردشگري يا يه همچين چيزي و يه نمايشگاه ماشين آلات بود يا نمي‌دونم تعاون بود يا تو اين مايه‌ها - آخر گزارش -.به هر حال ما فقط دوتاي اولي رو ديديم.
تمام نمايشگاه مولتي مديا جمع شده بود توي يه سالن و انصافاْ هيچ خبري هم نبود.چند تا از شرکتهاي مهم انگار اصلا نبودن.مثل برنا.يعني من نديدم.بقيه نشسته بودن و سماق مي‌مکيدن.پيشنهاد مي‌کنم تو اينجور نمايشگاه‌ها چند تا دختر رو با چند تا پسر بزارن تو غرفه که حوصله‌شون زياد سر نره.
تنها غرفه‌هايي که يه خورده شلوغتر بودن اونايي بودن که نرم‌افزار و بازي و اينجور چيزا مي‌فروختن که البته بهتر بگم کپي‌هاي قفل شکسته و Crack شده مي‌فروختن.اين وسط پارچه‌اي که جلوي يکي از غرفه‌ها آويزون کرده بودن با قرمز روش يه همچين چيزي نوشته بودن:«اين غرفه به علت رعايت نکردن حقوق مؤلف و فروش محصولات غير مجاز تعطيل شد [...]»خيلي باحال بود.جاي يه دوربين عکاسي خالي.بيشتر از اينا نوشته بود البته ولي من ديگه يادم نمونده چيا نوشته بود.
جالب اينجاست بقيه که داشتن به فعاليت مثلا قانوني‌شون ادامه مي‌دادن يه چيزايي مي‌فروختن که به لعنت خدا هم نمي‌ارزيد.مثلا من مي‌خواستم يه CD بازي براي خواهرزاده‌ام بخرم.رفتم به يکي‌شون گفتم:«يه بازي مي‌خوام براي بچه‌هاي ۷،۶ ساله.»چندتا CD گذاشت روي ميز.امکان تست و امتحان کردن بازي که قربونش برم.پس در نتيجه مجبور بودم از روي طرح جلد و اسم بازي يکي انتخاب کنم.يه CD که روش و توش نوشته بود Diggles براشتم و با خودم گفتم:«شايد بازيش هم مثل عکس روي جلدش قشنگ باشه.»وقتي هم اومدم خونه خواستم نصبش کنم،که ديدم اي بابا اين بازي که Sersious Sam.
حالا ببينيد اصلا اين دو تا بازي ربطي هم به همديگه دارن:

اين عکس از بازي Diggles نشون ميده که بازي براي بچه‌هاست.

اين هم طرح روي جلد بازي Serious Sam که معلومه چيه ديگه.
جالب اينجانست که درست هم نصب نميشه وبه کارت گرافيک بند مي‌کنه.
تنها محصول جالبي که تو اين نمايشگاه ديدم يه مترجم متن از شرکت مبناسافت بود که قيمتش هم مناسب بود.۹۵۰۰ تومن براي مترجم عمومي و بخش‌هاي تخصصي رو هم ميشه جدا جدا خريد.
Friday, June 14, 2002 | 8:29 AM
فردا از اين نمايشگاه مولتي مديا مي‌نويسم.همونطور که حدس مي‌‌‌زدم همچين چيز مالي هم نبود.اما امروز مي‌خوام گير بدم به يکي.به کي؟به کسي که احتمالا جنبه‌اش رو داره.به سينا مطلبي.من اسم سينا رو از زمان روزنامهء جامعه يادمه.اونجا بيشتر مطالب سينمايي مي‌نوشت.بعدا تو روزنامه‌هاي ديگه دربارهء اينترنت هم نوشت.گاهي هم با راديو آزادي مصاحبه مي‌کنه.سينا ادعاي هکري هم داره يه جورايي.اما دربارهء چي مي‌خوام بهش گير بدم.من پنج‌شنبه‌ها حيات‌نو رو مي‌خرم.بخاطر ويژه‌نامهء آخرهفته‌اش.چند تا صفحهء جالب تو اين ويژه‌نامه هست که يکيش خاطرات يک وبگرده که سينا خان مي‌نويسه.يه مدت که خيلي خوب شده بود.چند تا ستون داشت که دربارهء موضوعات مختلف مي‌نوشتن.يکي سايت معرفي مي‌کرد،يکي دربارهء هک مي‌نوشت،يکي مقاله مي‌نوشت.
اما چند وقته اين صفحه خيلي بي‌خود شده.اول اينکه چند هفته يه بار پيداش مي‌شه،دوم هم اينکه سينا خان انگار اين صفحه رو با سنگ صبور مجله‌هاي خانوادگي اشتباه گرفته.هر دفعه مياد توش درد دلش رو باز مي‌کنه.ديروز که مقاله‌اش آخر محشر بود.لينک مقاله رو پيدا نکردم ولي خيلي ستم بود.مثلا اومده بود دربارهء وبلاگ بنويسه.تقريبا نصف صفحه فقط درمورد وبلاگ خودش نوشته بود.اولش گفته که مي‌خوام خودم رو تحويل بگيرم.ولي من ميگم:«برادر؛مي‌خواي به خودت حال بدي،بده.مي‌خواي نصف صفحه دربارهء خودت و وبلاگت و سايت‌هايي که ثبت کردي و نيمه کاره مونده بنويسي،خوب بنويس.ولي ديگه چاپ تصوير وبلاگت بالاي صفحه و نوشتن آدرسش اندازهء کلهء اسب پايين صفحه يعني چي؟درسته که آدم وقتي براي اولين بار يه وبلاگ درست مي‌کنه خيلي ذوق زده ميشه.ولي شما که بار اولت نيست يه مطلب منتشر مي‌کني.يه کمي خودت رو کنترل کن داداش.»
من اگه جاي سردبير يا مسئول تبليغات روزنامهء حيات نو بودم مي‌رفتم خفت اين آقاي مطلبي رو مي‌چسبيدم و هزينه اين تبليغات بيش از نيم صفحه‌اي رو ازش مي‌گرفتم.
معلوم نيست ما ۷۵ تومن پول ميديم - همشهري همش تبليغه،ولي قيمتش ۴۰ تومنه،تمام رنگيه،کلي هم کاغذ داره که با فروشش ميشه يه قسمت پولش رو برگردوند.پس چي؟اقتصاد زيربناي همه چيز است! - روزنامه مي‌خريم که مطلب بخونيم يا تبليغات نگاه کنيم.دِهَه!؟!
Thursday, June 13, 2002 | 8:22 AM
امروز دارم ميرم نمايشگاه مولتي مديا.احتمالا چيز مزخرفيه ولي به هر حال فعلا کار بهتري ندارم.شايد چند تا نرم افزار خوب و ارزون هم گيرم اومد وخريدم.بعدا درباره‌اش مي‌نويسم.
Wednesday, June 12, 2002 | 11:37 AM
امروز مي‌خوام خودم رو مجبور کنم که زياد بنويسم.انگشتام رو هم اصولي بذارم روي کيبورد.چارهء ديگه‌اي هم ندارم،اين ويندوز ۲۰۰۰ چند روزه من رو اساسي گذاشته سر کار.دارم براي اينکه مودم راک‌ول ۳۳.۶ام رو بدم به خوردش يه يوتيليتي خفن از سايت مايکروسافت دانلود مي‌کنم.بر اساس گزارش دانلود اکسلريتور ۵ ساعت و نيم ديگه کار داره،پس حالا حالاها بايد بنويسم.
من هنوز تو حالت تعليق بعد از تموم شدن درساي دانشگاه هستم.الان بيشتر از يه ساله که درسم تموم شده ولي هنوز نتونستم راهم رو پيدا کنم.چند تا گزينه هست؛
۱.ادامهء تحصيل تو ايران؛۲ بار امتحان کردم اما نشد.يه بار چون وقت کافي نداشتم که درس بخونم،بار دوم هم انگيزهء درس خوندن نداشتم.هي با خودم مي‌گفتم:«مي‌خواي خودت رو سه سال ديگه درگير کني که چي بشه؟».
۲.کار؛وقتي يکي ميگه کار ممکنه منظورش خيلي چيزا باشه.شستن ظرف هم کاره،مديريت يه شرکت بازرگاني هم کاره.استخدام شدن تو يه ادارهء دولتي هم کاره - بگذريم که همين خودفروشي سخيف هم که آدم بايد ۳۰ سال از عمرش رو بده حالا ديگه به هزارجور پارتي و التماس و درخواست نياز داره،تازه زير ليسانس هم قبول نمي‌کنن! -،معاملهء خونه و زمين و ماشين هم کاره.منظور من از کار اونيه که بتونم و بخوام.راستش من تو اين مدت بعضي از اين کارايي رو که گفتم انجام دادم،ولي ديدم نمي‌تونم،يعني ازم برنمياد.من به کاري احتياج دارم که زياد با مردم برخورد نداشته باشه.من نمي‌خوام خودم رو عوض کنم.نمي‌تونم به کسي که ازش بدم مياد لبخند بزنم،نمي‌تونم بلند صحبت کنم،براي گرفتن حقم داد و بي‌داد راه بندازم،نمي‌تونم.به کي بگم؛من مي‌خوام خودم باشم.
۳.مهاجرت؛اکثر اعضاي خانوادهء مادري من خارج از کشورن.حوصله دردسرهاي مهاجرت رو ندارم.چه براي تحصيل،چه براي اقامت.شرايط هم که روز به روز داره سخت‌تر ميشه.ولي کسي چه ميدونه شايد يه روز کارم به جايي برسه که از مرز ايران تا انگليس سينه‌خيز برم.يکي از خاله‌هام تابستون مياد ايران.ازش دربارهء مهاجرت و مشکلاتش مي‌پرسم،اگه خيلي سخت نباشه شايد جديتر به رفتن فکر کنم.

راستش وضع من طوريه که زياد از نظر مالي به کار کردن نياز ندارم ولي وقتي آدم بيکاره نمي‌تونه روي وقتش درست برنامه‌ريزي کنه.من که شخصاْ احساس مي‌کنم عمرم داره تلف ميشه.

خسته شدم برم يه خورده بازي آرژانتين و سوئد رو نگاه کنم.
راستي يه مدته عکس خون وبلاگم اومده پايين.اينم يه عکس از انتخاب ملکهء زيبايي ۲۰۰۲.واي که چقدر از اينجور مسخره بازي‌ها بدم مياد.عکس‌ها رو تو اين سابت مي‌تونيد ببينيد.
Tuesday, June 11, 2002 | 12:05 PM
اين پرشين بلاگ از اون سايتهاي بشدت مورد نياز بود.اميدوارم مثل سايتهاي ديگهء ايراني نشه که بعد از يه مدّت يا کارشون خيلي افت مي‌کنه يا بطور کلي تخته ميشن.براي ادامه دادن اگه از آگهي هم استفاده کنن - البته به شرط اينکه حجم آگهي‌هاشون خيلي زياد نباشه،مثل بلاگر - يا حتي يه هزينهء معقول ساليانه هم از کاربراشون بخوان به نظر من قابل قبوله.چون تا جايي که من ديدم توي ايران هستن و ميشه عين آدم رفت و پولشون رو داد.
انصافاْ کار رو هم تکميل و قشنگ ارائه کردن.فقط اگه قالبهاي بيشتر و متنوع‌تري درست کنن،ديگه عالي ميشه.
Monday, June 10, 2002 | 9:44 AM
مي‌خواستم با ويندوز ۲۰۰۰ شروع کنم ولي افتاد مشکلها.مودم رو قبول نمي‌کنه.پس فعلا با همين ويندوز ۹۸ برداشت دوم ادامه مي‌دم تا ببينم چه خاکي بايد بريزم تو سر ويندوز ۲۰۰۰.راستي وبگردي و وبلاگ نويسي با اکانت مجاني چه حال باحالي ميده.
بايد نوشتن گزارش تو وبلاگ عمومي رو هم شروع کنم چون اگه هي لفتش بدم همينجوري ته ليست گير مي‌کنم.شاهنامه هم که قلنبه شده و مونده.
راستي چرا همه مي‌گن جاي ايران تو جام‌جهاني خاليه و ايران نيست جام نصفه‌اس و...حالا خوبه فقط دو دوره تو جام بوديم والا اگه مثل هلنديها بوديم که تو همهء دوره‌هاي جام بازي کردن (آره ديگه؟نه؟) و اين دوره نتونستن برن بالا حتما تا حالا جام رو پاره کرده بوديم!
به نظر من تيمي که به بحرين به هر دليلي - تکرار مي‌کنم؛به هر دليلي - ببازه اونم ۳ به صفر اصلا لياقت بازي تو جام جهاني رو نداره.
Sunday, June 09, 2002 | 1:41 PM
Return Of The Behnam
خيلي چيزه که آدم بعد از چند روز ننوشتن بخواد بنويسه.يه جوريه،نميتونم بگم چه جوري.
يه جوک دستکاري شده؛
يه روز بهنام چادر سرش ميکنه و ميره تو خيابون.ميگيرن ميبرنش کلانتري و ازش ميپرسن:
«کي هستي؟اسمت چيه؟» ميگه:«Batman رو مي‌شناسين؟من بهنامشون‌ام.»
قبول دارم که خيلي بيمزه بود.جکي که آدم موقع روزتامه خريدن بسازه بهتر از اين نميشه.
 
©: يعنی کليه حقوق اين اثر متعلق به حاجيت می‌باشد و هر گونه استفاده از شکل و محتوای اين وبلاگ با ذکر منبع مجاز است. فقط قبلش يه ندا بدين. دمتون جيزّ