Saturday, August 31, 2002 | 11:48 AM
شروع شد. مي دونستم اينجوري ميشه.
كد قبولي شما: صفر
يه شعر نو تو کامنت وبلاگ احسان نوشتم. هر چند که درِ پيته ولي دلم مي‌خواد اينجا هم باشه. مگه چند بار ممکنه من تو عمرم شعر بگم؟

جوراب سوراخ و رفاقت
به پايم
جوراب ضخيمي‌ست
با سوراخي بزرگ
که شصت پايم
از آن
مي‌خندد
به رويم.
و مي‌خندد رفيق
به شصت پا.
رفاقتش
بوي جورابي دارد
که گرفته
عرق پايي را
از پس سفري دراز
در کفشي تنگ.
Friday, August 30, 2002 | 10:17 AM
قسمت اول

قسمت دوم
اين فکر هميشه جايی پشت ذهنم بود، ولی تا آن روز نديده بودمش. شايد هم ديده بودم و چون چندان معمول و معقول نبود زياد تحويلش نگرفته بودم. من هميشه با غذا خوردن مشکل دارم. اگر لباسم راحت نباشد يا دور و برم شلوغ باشد يا کارم زياد بوده باشد يا خسته باشم يا غذا به هر دليلی باب ميلم نباشد - که معمولا نيست - و هزار و يک دليل ديگر، باعث می‌شود که غذا خوردن برای من بشود يک شکنجهء به تمام معنا.
گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر مثلا اسير دست افسران شکنجه‌گر نازی بودم يا زندانی همکاران معاصرشان در جای جای دنيا، ديگر نيازی به داغ و درفش نبود تا حرفی از من درآورند. همين که چند روزی مرا مجبور می‌کردند بين زندانيها و با لباس احتمالا ناراحت زندان، غذای حتماً مزخرف زندان را بخورم و زياد هم بخورم، هر چه می دانستم و نمي‌دانستم بعد از چند روز خوردن و بالا آوردن اقرار می‌کردم.
اما پس از آن شبِ استفراغ، فکر خوردن و نخوردن و چرا خوردن دست از سرم بر نداشت. راستش خودم هم می‌خواستم به اين موضوع فکر کنم و برای سؤالهايی که کم کم ذهنم را تسخير کرده بودند و زمزمه هايشان آرام آرام به فريادی بدل می شد، پاسخی بيابم.
در مورد اعتصاب غذا زياد شنيده بودم و مي‌دانستم کسانی هستند که برای اعتراض دست از غذا خوردن مي‌کشند و اگر خوش شانس باشند مي‌مانند و اگر بدشانس باشند مي‌ميرند. يا شنيده بودم که بعضی از زندانيان سياسی در زندانهای ترکيه برای اينکه بميرند و خلاص شوند، به تدريج غذا خوردن را تعطيل می کنند تا توجه زندانبانان جلب نشود و وقتی ديگران مي‌فهمند، معمولاً کار از کار گذشته و شخص در حال جان دادن است.
ولی من که اعتراضی نداشتم. يعنی داشتم ولی نه به حکومت يا به شرايط بد زندان يا چنين چيزهايی. من به خود خوردن اعتراض داشتم. به اين عذابی که بايد هر روز و هر روز تحمٌل می کردم والبته به هيچ وجه هم قصد مردن نداشتم. با خودم گفتم:"خيلی با احتياط و با دقت شروع مي‌کنم به کم کردن غذا، هر جا ديدم سلامتي‌ام به خطر مي‌افتد کوتاه مي‌آيم. اين که مشکلی نيست."
و اینطور بود که جدال با خودم را شروع کردم.
امروز سايت حُدر تعطيل بود با خودم گفتم لينكايي رو كه هر روز مي خونم بذارم تو وبلاگ خودم كه يه وقت لال نميرم. تا كي وابسته باشيم به بابا حُدر؟!
البته لوگودارها رو ديگه اضافه نكردم. شايد اگه تعداد لوگوها هم زياد بشه، لينكاشون به پيونده به blogrolling.
Thursday, August 29, 2002 | 8:39 AM
کامپيوتر من پُرِ SpyWare شده. نمي‌دونم چه خاکي بايد تو سر کنم.
Wednesday, August 28, 2002 | 10:10 AM
ديروز يه پيغام تو Guest Bookام ديدم از يکي از بروبچزِ باحال که تو وبلاگ The Wall داره دربارهء آلبوم ديوار Pink Floyd مي‌نويسه. اميدوارم بتونه به کارش ادامه بده. وبلاگ جالبيه که موضوعي که بهش پرداخته به لحاظ شکل و محتوا منحصر به فرده[من تا بحال وبلاگ يا سايت اينجوري به زبان فارسي نديدم]. اين هم يه تيكه باحال از نوشته هاي اين وبلاگ:

اگر قسمت اول اين آهنگ (قبل ازينکه Roger متن شعر رابخواند) را گوش بدهيد صداهای نامفهوم و مبهمی می شنويد. حالا اين کار را انجام بدهيد :

آهنگ را به فرمت wave در بياوريد. برنامه sound recorder خود ويندوز را باز کنيد و به قسمت effects و بعد reverse برويد Accessories -> Entertainment -> Sound Recorder. حالا آهنگ را می توانيد بر عکس گوش بدهيد. Roger می گويد:

Congratulations. You have just discovered the secret message. Send your answer to Old Pink in care of the funny farm


و سپس نفر ديگری می گويد:

Roger, Carolyn is on the phone


Carolyn همسر Roger است. اينم ازين آرتيست بازی های Roger اِ که تکرارش رو توی آلبوم Amused to Death در آهنگ Perfect Sense, Part I باز می بينيم...هه هه باحال بود نه؟ :)
مصاحبهء حسين خان رو با سروش جوان خوندم و چند تا نتيجه گرفتم:
۱.Holder در گسترش وبلاگهاي فارسي خيلي تأثير داشته.(غلط املايي نيست، Holder است.)
۲.سايت آمازون co(يعني گاز منواکسيد کربن) مي‌فروشد. تازه شما مي‌توانيد با آمازون Associate شويد و از فروش هر کتاب يا گاز منواکسيدکرين ۱۵ درصد قيمت کاسب شويد.(فقط نفهميدم اين گازمنواکسيدکربن رو کيلويي مي‌فروشن يا سيخي؟!)
۳.حسين خان هم مثل من ساعت بند فلزي دوست ندارد.
Tuesday, August 27, 2002 | 11:26 AM
ادعا شده کاملترين راهنماي مهاجرت به کاناداست. کاري ندارم، ولي عکس ايندکسش خيلي قشنگتر از عکساي وبلاگ احسانِ.
تو دو راهي گير کردم. نمي‌دونم کاري رو که بايد بالاخره يه روز شروع کنم، امروز شروع کنم يا بذارم براي يه روز ديگه. راستش امروز اصلا روز خوبي براي شروع يه کار خوب نيست. تا ببينم...
Monday, August 26, 2002 | 9:35 AM
داستان «آستانهء امام‌زاده محمد مغضوب» از اون تريپ داستاناييه که من باحاشون خيلي حال مي‌کنم.
بواسطهء الواح شيشه‌اي
Sunday, August 25, 2002 | 11:19 AM
فکر کنم بهتر باشه وبلاگ «من،خودم و احسان» تغيير نام بده به «يوگي و دوستان»!
Saturday, August 24, 2002 | 11:16 AM
حجم فايل خيلي زياد بود، ديدم اگه ورش دارم سنگينتره، شايد بتونم راه حل ديگه اي پيدا كنم.
اين کار احمقانه، يعني موسيقي گذاشتن روي وبلاگ رو از امروز شروع کردم ولي ممکنه زياد ادامه‌اش ندم چون يا کيفيّت قطعه رو بايد خيلي بيارم پايين يا حجمش رو ببرم بالا. که اولي رو اصلا بي‌خيال و دومي هم با اين خطهاي فس فسوي اينترنت تو ايران پدر صاحابش رو در مياره.شايدم فورمتهاي ديگه رو امتحان کردم(توصيه مي كنم منتظر لود شدن آهنگ نشويد).

اين که از Soundgarden شروع کردم دليل خاصي نداشت، يعني داشت ولي نميشه راحت توضيحش داد. مثل اسم آهنگي که انتخاب کردم Black Hole Sun. اينو چي ميشه ترجمه کرد،«حفرهء سياه خورشيد»،«سوراخ تاريک آفتاب» يا مثلاً «چاه تيرهء آسمان»! نميدونم شايد همهء اينا، شايدم هيچ کدوم. به هر حال من تو يه اوضاعي هستم که از شنيدن اين قطعه و زمزمه کردن متنش حال مي‌کنم:
بيوگرافي کوتاه گروه از Rolling Stone
متن آهنگ Black Hole Sun
در چشمانم
وقت بيماري
جوري که هيچ کس ندانسته
تصاوير پيچ مي‌خورند و محو مي‌شوند
روز سيه‌رويي من
***
گرماي جوشان
بوي تعفّن تابستان
آسمان به تيرگي مردار مي‌ماند
[تو] از ميان راه شيري
نام مرا بخوان
***
خورشيد سياه
تو را نمي‌خواهم
که باران را بشويي
تو را نمي‌خواهم
نمي‌خواهم
***
با لُکنت
يخ زده و دل مرده
دوستي از پا افتاده که نسيم گرم را مي‌ربايد
دوران رادمردان سرشده
گاهي مارها مي‌خزند راهي دراز را
***
پاي رفتن در کفشهايم خواب است
و جوانيم که اي کاش با من مي‌ماند
بهشت ميرانَد دوزخ را
و هيچ کس ديگر اين آواز را چون تو نمي‌خواند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمي دونم
And sometimes
Far too long
For snakes

رو چي ميشه ترجمه کرد ولي به هر حال چيزي که من اون بالا از روي متن آهنگ نوشتم ترجمه نيست. شايد يه جور برداشت شخصيِ فارسي باشه.
___________________
كليپ Black Hole Sun.
Gitar Tab
Friday, August 23, 2002 | 11:43 AM
با هزار بدبختي رنگ اين اسکرول بار رو عوض کردم، هيچّي گير بي‌خودي دادم.
از فردا مي‌خوام رو اين وبلاگ آهنگ بذارم، احتمالا آهنگها رو هم خودم اديت مي‌کنم چون چند جا آهنگ پيدا کردم ولي خوب ميکس نشده بودن، همين طوري باسمه‌اي يه تيکه از آهنگ رو بريدن انداختن تو سايت.
مي‌دونم که آهنگ گذاشتن تو وبلاگ خيلي بي معنيه، مثل اين مي‌مونه که تو مستراح آب سرد ‌کن بذاري! [تشبيه بهتري به مخ مُرخّصم نرسيد ديگه] ولي بهانه‌اي ميشه که با Cool Edit و Cake Walk بيشتر کار کنم. راستي CakeWalkام رو کجا گذاشتم؟
Thursday, August 22, 2002 | 12:52 PM
يه خبر خوب و يه خبر بد:
اوّل خبر خوب؛ توفان از سفر برگشت. اگه تنبل بازي درنياره بايد کم کم شروع کنه به نوشتن.(اين خبر چون وبلاگ خاطرات يک دريانورد خيلي پر طرفداره حتي از اون روزنگار بهنام هم بدتره،خبر مهم و هيجان انگيز ناکي‌ست!)
خبر بد؛ تا من رفتم سراغ کامنت، تمام ارائه دهنده‌گان اين سرويس تشريف بردن زير گِل.
***
تکميل و اين حرفا؛ توفان شروع به نوشتن کرده بود و من خبر نداشتم. همون روزاي اوّل که اين وبلاگ رو مي‌نوشتم، گفتم که هميشه ۲پي راديان از دنيا عقبم.
Wednesday, August 21, 2002 | 12:01 PM
يکي از مزاياي وبلاگ اينه که دوستان هر چند وقت يه بار لطف مي‌کنن و يه ويروسي،وُرمي،چيزي برامون مي‌فرستن و يه کمي سرگرم ميشيم(چون تو خيلي از وبلاگها ديدم که به همچين چيزي اشاره کردن ضمير جمع به کار بردم).
متأسفانه يا خوشبختانه وبلاگ من جزء وبلاگهاي پرخواننده نيست که با اينجور ايميل‌ها بيشتر سرگرم بشم ولي اگر اين دوستان لطف مي‌کردن و ويروسهاي جديدتري مي‌فرستادن خيلي خوب ميشد.
Tuesday, August 20, 2002 | 10:07 AM
اين قالبهايي که تو بلاگر گذاشتن،خيلي بي‌ريختن. چند وقت بود دنبال يه قالب خوشگل مي‌گشتم تا بلاخره اين سايت رو پيدا کردم.تا امروز ۲۳۷ تا قالب مختلف توش هست که بعضي‌هاشون خيلي قشنگ و ماماني‌ان.
البته براي وبلاگهاي انگليسي طراحي شدن. اگه کسي بخواد براي وبلاگ فارسي ازشون استفاده کنه يا بايد سوادش رو داشته باشه که تغييرات لازم رو تو کدشون بده و يا بايد دست به دامن يه باسواد بشه که اين کار رو براش بکنه. حبيب چي مي‌گفت:
«گر بخارد پشت من انگشت من / خم شود از بار منّت پشت من
همتي کو تا بخارم پشت خويش / وا رهم از منّت انگشت خويش»
***
به قول حُدر تکميل،شايدم تصحيح؛ من اين آهنگ حبيب رو ديشب گوش کردم.تو بيت دوم ميگه:
«همتي کو تا نخارم پشت خويش / وا رهم از منّت انگشت خويش»
به نظر بي‌معني مياد. يعني کلّا خاريدن و اين حرفا رو بي‌خيال بشه. اينجوري که نميشه.
گرچه همون حالت اولش هم همچين معني دار نبود. خوب اگه پشتش رو نخواد با انگشتش بخارونه، با مماغ مبارک مي‌خارونه؟ نمي‌دونم والّا...
***
بازم تکميل؛ منظورم از قالبهاي بلاگر اون قالبهايي بود که موقع ساختن وبلاگ ارائه مي‌کنه وگرنه بعداً که بخواي قالب رو عوض کني، طرحهاي خوبي داره که همشون هم تو BlogSkins هستن.
Monday, August 19, 2002 | 11:24 AM
مثل اينكه بالاخره اوهام مي خواد نهال حيرت رو بده به بازار.


آي آدمها
آي آدمها كه در ساحل نشسته ايد...
آي، با شمام. مگه كَريد؟!
Sunday, August 18, 2002 | 12:21 PM
توصيه‌هاي بهداشتي؛هيچ‌گاه پشت مونيتور انبه نخوريد چون با اينکه ممکن است اول با کلاس باشيد و بوسيلهء قاشق-چنگال برش انبه را سق بزنيد ولي مطمئن باشيد خيلي زود کارتان به چنگ و دندان خواهد کشيد و اگر نخواهيد کيبورد مبارک آبگوشتي شود بايد مسافت بعيدي را تا دستشويي طي نماييد تا دست و دهان مبارک را بشورانيد.
واي چقدر ادبي شد...
در تئوريهاي اقتصاد خرد(Micro Economics) آدمها رو از يک بُعد به دو دستهء ريسک‌پذير و محافظه‌کار تقسيم مي‌کنند.ريسک‌پذيرها افرادي هستند که سرمايه‌گذاري در کارهاي با ريسک بالا و سود زياد را ترجيح مي‌دهند و محافظه‌کارها کساني‌اند که سرمايه‌گذاري در فعّاليهاي مطمئن‌تري که ديسک کمي دارند را انتخاب مي‌کنند هر چند که سود کمي در اين سرمايه‌گذاري‌ها باشد.
امممم...خوب اينا رو براي چي گفتم.آهان مي‌خواستم بگم به نظر مي‌رسه من آدم محافظه‌کاري هستم. اينطور نيست؟
Saturday, August 17, 2002 | 10:10 AM
امروز صبح رفتم دسشويي.شير آب رو که باز کردم ديدم از شيلنگ هيچ آبي نمياد.شير رو بيشتر باز کردم که يهويي آب بافشار از شيلنگ زد بيرون و شيلنگ دستشويي از دستم در رفت و خودش رو عين مرغ سرکنده يا بهتره بگم مار زخمي ‌کوبيد اين ور و اون ور و من هم تو اون وضعيّت خشتک در هوا،در حالي که [...]م و [...]م قاطي شده بود دنبال اين شيلنگ آب که هر طوري شده بگيرمش و از خيس شدن خودم و در و ديوار دستشويي جلو گيري کرده باشم.از وضعيت خودم خنده‌ام گرفت و همون وسط دستشويي نشستم و يه دل سير به خودم خنديدم.فقط نمي‌دونم چرا صدام شبيه ناله بود،شايد چون به فلاکت خودم مي‌خنديدم.اگه کسي از بيرون صداي خندهء ناله‌گون منو تو محيط اِکودار دستشويي ضبط مي‌کرد فکر کنم افکت جالبي از کار در مي‌اومد.
من ميگم کار بايد برنامه ريزي داشته باشه.يعني چي که ساعت هفت و نيم عصر به آدم زنگ مي‌زنن و ميگن پاشو بيا پارتي؟تازه اونم کجا؟اونور تهرون.
ولي با اينکه خيلي دير به من خبر دادن و بد خبر دادن و راهم دور بود،و اصولا من آدم زِدّ حالي هستم و با شلوغي و بزن و برقص حال نمي‌کنم،بايد اعتراف کنم خيلي خوش گذشت.
Friday, August 16, 2002 | 1:24 PM
چند روزه که دنبال يه Driver مناسب مي‌گردم که هر طوري شده اين مودمRockwell33.6 رو بدم به خورد ويندوز XP. اما تاحالا همه چيز پيدا کردم بجز Driver بدرد بخور.
اين يکي خيلي جالبه.به درد مچ‌گيري از اين ISPهاي خالي بند مي‌خوره که ادعاي خطوط پرسرعتشون يه جاي يه موجود محترم و زحمت‌کش رو پاره کرده.سرعت تماس من که حدود 23000bps بود.باز خدا پدر اين ISP رو بيامرزه که بي‌ادعا بيشتر از نصف توان مودم ما رو استفاده مي‌کنه،بعضي از ISPها که واقعا نوبرش رو آوردن.
يه جک بي‌مزه به نقل از يه دوست باحال؛
يه روز يه سوسکه مست مي‌کنه،ميره وايميسه جلوي يه دمپايي و داد ميزنه:«بيا،بيا بزن،دِ بيا بزن ديگه،واسه چي وايستادي داري منو نگاه ميکني؟»
Thursday, August 15, 2002 | 1:24 PM
به مناسبت هنگ کردن مخ بي‌صاحاب بنده؛
شتر در خواب بيند پنبه دانه
اگه جنس پنبه دانش خوب باشه با اشتها مي‌خوره،وگرنه تيليت مي‌کنه تو نوشابه.
Wednesday, August 14, 2002 | 12:38 PM
-چطور مي‌شود يک مودم ۳۳۶۰۰ راک‌ول کوبيان را به خورد ويندوز XP داد؟چطور مي‌شود؟اگر پاسخ اين پرسش را نيابم آخرين بارقه‌هاي اميدم تيرتَپَر خواهد شد.
-پيشنهاد مي‌کنم سرکيسه را شل نماييد و يک مودم ۵۶k ابتياع نماييد جناب کُنت.
-غلط کردي.يا همين مودم يا ويندوز XP بي ويندوز XP.
-هر جور راحتيد...
Tuesday, August 13, 2002 | 7:28 AM
در واقع...
درست نمي‌دونم بايد بنويسم يا نه.
مطلب بدرد بخوري براي نوشتن ندارم ولي چون از کار نيمه تموم بدم مياد بازم مي‌نويسم.
راستي اين وبلاگ نويسي کي تموم ميشه؟!
Sunday, August 04, 2002 | 5:19 AM
امروز روز تولد منه. نمي دونم چرا تو اين چند سال گذشته هميشه تولدم برام تلخ بوده. نمي دونم از اينكه متولّد شدم ناراحتم، يا از اينكه عمرم داره بي خودي مي گذره و تلف مي شه:
صفحهء كهنهء يادداشتاي من
گفت دوشنبه روز ميلاد منه
امّا شعر تو مي گه كه چشم من
تو نخه ابره كه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه.
التهاب
بر مرز تنش
ذوب مي شود
در
آشوب.
***
چند روز پيش اين چند کلمه رو نوشتم و ميخواستم سر فرصت يه توضيحي دربارهاش بنويسم؛
شواهد نشون ميده که درگيريهاي مربوط به ايران داره زياد ميشه. از يه طرف جناحهاي داخل حاکميت بيشتر با هم کل کل ميکنند، از طرف ديگه بحرانهاي اجتماعي هر روز وخيمتر ميشن يا بهتره بگم وخامت خودشون رو بيشتر نشون ميدن - چون اين شرايط از چند سال قبل هم قابل پيش بيني بود ولي خيليها توجهي نمي کردن -. کله خراباي حاکم هم که هر روز و هر روز دارن خشونت و حماقت بيشتري از خودشون نشون ميدن،لبه هاي برخورد تيز مي شوند. آمريکا هم از اون طرف رجز خونيش رو شروع کرده تا در موقع مقتضي کار خودش رو بکنه.
بعضيا ميگن کل اين اتفاقات و خبرها يه بازي بزرگه، کاري ندارم، ولي شخصا فکر ميکنم اوج اين بحران يا بازي سال ۸۴ باشه. سالي که ديگه خاتميِ خنده رويي نيست که حرفاي قشنگ بزنه و اوج آمار بيکاري و بحران اقتصادي و به طبع اون بحران احتماعي خواهد بود.
اينم يه پيش بيني آب-دوغ-خياري از من. يه سه سالي - شايدم کمتر - صبر کنيم ببينيم چي ميشه.
صبر...چه واژهء مسخرهاي. اين صبر، عمر و جووني ماست که داره هدر ميره.
 
©: يعنی کليه حقوق اين اثر متعلق به حاجيت می‌باشد و هر گونه استفاده از شکل و محتوای اين وبلاگ با ذکر منبع مجاز است. فقط قبلش يه ندا بدين. دمتون جيزّ